<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>عبور از راه بی نقشه</title>
<link>http://daftarema.blogfa.com/</link>
<description>وبلاگ امیرحسین ایرجی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 30 Jun 2008 17:22:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>مصدق! چه کسی نام تو را خواهد برد؟</title>
<link>http://daftarema.blogfa.com/post-111.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;به تازگی موسی غنی نژاد، &lt;A href=&quot;http://www.pajoohesh.info/archives/71&quot; target=_blank&gt;مصاحبه یی&lt;/A&gt; انجام داده و دوباره حمله های تکراری اش به مصدق و نهضت ملی شدن صنعت نفت را برای هزار و یکمین بار تکرار کرده است. من این مطلب را چند بار خواندم تا پاسخی به آن بدهم، ولی هر چه بیشتر به آن فکر کردم، کمتر در خور پاسخ یافتم. نه به خاطر بی مایه بودن شخص غنی نژاد، نه. که هر نقدی از جانب هر کسی هم که باشد، محترم و ارزشمند است و لازم است به آن پرداختن. بلکه به این دلیل که ایشان در واقع نقدی نمی کند و هیچ سندی و دلیلی برای حرفهایش ارائه نمی دهد. دکتر شریعتی می گفت: &quot;به من فحش بدهید، اما وسط فحش هایتان، کمی نقد هم بکنید&quot;. طبیعی است که اگر کسی وسط خیابان به شما بگوید: &quot;ازگل عوضی&quot;، شما به بحث با او نمی ایستید تا به شکل علمی از خودتان در زمینه ی ازگل بودن و عوضی بودن، رفع اتهام کنید! آشکار است که او فقط قصد فحش دادن و دعوا راه انداختن داشته است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پس فقط می توانم برای غنی نژاد ابراز تاسف کنم. آن هم نه برای این که فردی بی وطن است و با آرمان &quot;استقلال&quot; دشمنی می کند و ایران را یکی از ایالت های آمریکا می خواهد. نه، به خاطر این ها نیست. او حق دارد هر طور که می خواهد فکر کند. ناراحتی ام از این است که چرا این فرد برای خودش لااقل بعنوان یک استاد دانشگاه، این قدر شأن قائل نیست که در روز روشن تاریخ را تحریف نکند و پرنسیپ های یک بحث علمی را رعایت کند. فکر نمی کنم این فحاشی ها نیازی به پاسخ دادن داشته باشد. هر آدم جستجوگری که تاریخ معاصر را ورقی بزند، از دروغپردازی های غنی نژاد در شگفت خواهد ماند. فقط می ماند تاسف. برای آرمانهایی که این قدر بر باد رفته اند که هر کس و ناکسی می تواند با خیال راحت کینه اش را از آنان آشکار کند و انتقامش را به بی شرمانه ترین وجه بگیرد. قلبم مچاله می شود وقتی غنی نژاد، برای تطهیر آمریکا،کودتای ۲۸ مرداد را &quot;قیام ملی&quot; می نامد. آقای دکتر خبر ندارد که مادلین آلبرایت به خاطر این کودتا از ملت ایران عذرخواهی کرد؟ آفرین که در خیانت، گوی سبقت را از خود مقامات آمریکایی هم ربوده ای آقای دکتر. خوش باشید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.modirian.net/my/mosadegh2.jpg&quot; align=right border=0&gt;&quot;به من گناهان زیادی نسبت دادند و من می دانم یک گناه بیشتر نکرده ام و آن این است که تسلیم تمایلات خارجیان نشده و دست آنان را از منابع ملی کشور کوتاه کردم در تمام مدت زمامداری خود از لحاظ سیاست داخلی و خارجی یک هدف داشتم و آن این بود که ملت بر مقدرات خود مسلط گردد و هیچ عاملی در سرنوشت مملکت جز اراده ملت دخالت نکند.&lt;SPAN id=more-98&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;پس از ۵۰ سال مطالعه و تجربه به این نتیجه رسیدم جز تأمین آزادی و استقلال ممکن نیست ملت ایران بر مشکلاتی که در راه سعادت و عظمت خود دارد غلبه کند برای نیل به این منظور تا آنجا که توانستم کوشیدم.&lt;BR&gt;راست است که می خواهند سرنوشت من و خانواده ام را درس عبرت برای دیگران کنند.-در اینجا حالت گریه به اقای دکتر مصدق دست داد- ولی من مطمئنم که نهضت ملت ایران خاموش شدنی نیست و هرگز فراموش نکنند که سرنوشت افراد در مقابل حیات و استقلال ملل بی ارج و بی ارزش نیست است و تنها آرزویم این است که ملت ایران اهمیت نهضت ملی خود را به خوبی درک کنند و به هیچ صورت از تعقیب راه پر افتخاری که رفتند دست نکشند امیدواریم که تمام طبقات و احاد و افراد از ییر و جوان در هر مسلک و مذهب و دین در هر شغل و مقام این معنا را به خوبی درک کنند.&quot; (از دفاعیات دکتر مصدق در بیدادگاه شاه)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Jun 2008 17:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daftarema&amp;postid=111</comments>
<dc:creator>daftarema</dc:creator>
<guid>http://daftarema.blogfa.com/post-111.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نهضت ما حسينيه. اين هم دادستانمونه!</title>
<link>http://daftarema.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;ماجرا خيلي ساده است. دختر دانشجويي شكايت كرده كه معاونت دانشجويي دانشگاه به من قصد تعرض داشت. مدرك هم دارم، زيرا كه با دوستانم، او را در لحظه‌ي ارتكاب به تجاوز، غافلگير كرده‌ايم و از او فيلم گرفته‌ايم كه آن هم موجود است. حالا دختر را زنداني كرده‌اند. اتهامش چيست؟ يك اتهام جديد: افشاي گناه!!! كه آقاي قاضي &lt;A href=&quot;http://www.asriran.com/view.php?id=45518&quot; target=_blank&gt;فرموده‌اند&lt;/A&gt; كه از خود گناه هم بدتر است! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بر عكس تمام اهن و تلپ‌ها و هارت و پورت‌هايي كه فعالان سياسي ايران (بويژه فعالان دانشجويي بي‌غيرتي مثل خود من) مي‌كردند كه &quot;ما با غيرت هستيم&quot; و &quot;ايستاده‌ايم&quot; و اين مزخرفات، نه كسي ايستاد و نه كسي غيرت‌نمايي كرد. همه با چشم گشاد نشستيم و تماشا كرديم كه چه طور شد تا ديگر دختري جرأت نكند كه از شرافت خودش دفاع كند. چه طور شد تا ديگر، صاحب منصبي براي ارتكاب هيچ ظلمي و هيچ كثافتكاري‌يي ،‌ذره‌يي احساس خطر يا احساس ناامني يا احساس خجالت نكند. لعنت به من كه دانشجوي اين كشور نفرين شده هستم كه خدا فراموشش كرده‌است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فقط با چند نفر حرف دارم. اي طلاب و آخوندهاي باغيرت!‌ كجا خوابيده‌ايد؟ چه طور زمان خاتمي تا يك مدير دولتي عطسه مي‌كرد، كل حوزه‌ي علميه كفن پوش مي‌شد؟ دوره‌ي غيرت تمام شد؟ خدايتان این قدر قلابی بود که با عوض شدن دولت، تاريخ مصرفش منقضي شد؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بسيجي‌هاي باغيرت دانشگاه! از بالا دستور نهي از منكر نرسيده هنوز؟ اگر زمان خاتمي اين اتفاق مي‌افتاد، باز هم با زبوني مي‌نشستيد و تماشا مي‌كرديد؟ اگر دين نداريد، نمي‌خواهيد لااقل آزاده باشيد؟ واي اگر از پس امروز بود فردايي.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و در آخر، آقاي دادستان محترم كه مي‌گوييد &quot;افشاي گناه از خود گناه بدتر است&quot;. من نمي‌دانم منشأ اين حرفتان در خرد و دين و علم و قانون كجاست. ولي اين را مي‌دانم كه اگر شما در زمان امام حسين بوديد، حتماً حكم بازداشت امام حسين و حضرت زينب را هم صادر مي‌كرديد. خوش به حال شيعيان غيرتي زنجيرزن و قمه زن و علم‌بلندكن و گريه‌كن‌هاي حرفه‌يي اهل بيت، كه كاري به اين كارها ندارند. دو تا قطره اشك مي‌ريزند، مي‌روند به بهشت. لعنت به بهشتي كه شما بتوانيد با سربلندي واردش شويد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی‌نوشت: غبار زمان روي بعضي كلام‌ها نمي نشيند. چقدر اين كلام شيخ محمد خياباني، تازه و ناب است: &quot;جايي كه ترس است، از فضايل ومزاياي بشريت چيزي نيست. اگر بايد انسان بود، اگر لازم است شرافت انسانيت داشت، نبايد ترسيد&quot;.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Jun 2008 14:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daftarema&amp;postid=110</comments>
<dc:creator>daftarema</dc:creator>
<guid>http://daftarema.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://daftarema.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>طفلان هنوز بی خبرند از جنون من
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با این جنون، هنوز سزاوار سنگ نیست؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Jun 2008 09:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daftarema&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>daftarema</dc:creator>
<guid>http://daftarema.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>علي خيلي تنهاست</title>
<link>http://daftarema.blogfa.com/post-108.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&quot;اگر مثل گاو گنده باشی، مي‌دوشندت. اگر مثل خر قوي باشي، بارت مي‌كنند. اگر مثل اسب دونده باشي، سوارت مي‌شوند... فقط از فهميدن تو مي‌ترسند...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i27.tinypic.com/2zgdhds.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;از كوير سوت و كور، تا مرا صدا زدي&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;ديدمت، ولي چه دور! ديدمت. ولي چه دير!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;دست خسته‌ي مرا، مثل كودكي بگير&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;با خودت مرا ببر. خسته‌ام از اين كوير...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بيست و نهم خرداد، روزي است كه معلم تنها، از كوير رفت. نمي‌دانم در نماز عشق چه خوانده‌بود كه سالهاست بالاي دار رفته و اين شحنه‌هاي پير، از مرده‌اش هنوز پرهيز مي‌كنند و در هر محفلي نيست كه از مرگ شريعتي سخن نگويند و دشنامش ندهند و تهمت نثارش نكنند. سي سال بعد از رفتنت، اين همه اصرار كه تو مرده‌اي براي چيست؟ نكند هنوز زنده‌تر از اين شحنه‌هاي پير و حسودي آقا معلم خوبم؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی‌نوشت: اين دعاي شريعتي رو &lt;A href=&quot;http://shahidayeshahr.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;مهرداد&lt;/A&gt; توي كامنت‌ها برام نوشت. من هم مي‌خوام اين‌جا بنويسم:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خدايا !&lt;BR&gt;مرا از اين فاجعه‌ي پليد مصلحت پرستي كه چون همه‌گير شده وقاحتش از بين رفته و بيماري‌يي شده كه از فرط عموميت هركه از آن سالم مانده باشد بيمار مي‌نمايد، مصون بدار!&lt;BR&gt;تا به رعايت مصلحت حقيقت را ذبح شرعي نكنم!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آمين...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 Jun 2008 08:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daftarema&amp;postid=108</comments>
<dc:creator>daftarema</dc:creator>
<guid>http://daftarema.blogfa.com/post-108.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هُدا</title>
<link>http://daftarema.blogfa.com/post-107.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;اولین داستانی که از قرآن خواندم و گرفتارش شدم، قصه‌ي آدم بود. فكر هبوط آدم شب و روز رهاي‌ام نمي‌كرد و احساس مي‌كردم هيچ حكايتي مثل اين نمي‌تواند تمام تاريخ را طي كند و در خود بگيرد. هيچ قصه‌يي نمي‌تواند مثل اين حديث تك تك انسان‌هاي تمام اعصار باشد. و خطابش شايد به همه‌ي ما است وقتي كه گفت:‌ &quot;اهبطوا منها جميعا، فإما يأتينكم مني &lt;STRONG&gt;هديً&lt;/STRONG&gt;، فمن تبع‌ &lt;STRONG&gt;هدا&lt;/STRONG&gt;ي فلاخوف عليهم و لا يهم يحزنون... فروشويد از آن همگي. هر گاه شما را هدايتي از من آيد، پس آنان كه پيروي كنند هدايت مرا نه بر ايشان ترسي است و نه اندوهگين شوند&quot;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعداً در سير انبياي ديگر هم ديدم كه نه تنها مصون از خطا نبوده‌اند،‌ بلكه هر كدامشان اين هبوط را تجربه كرده‌اند ولي بعد بر &quot;هدا&quot; سوار شده‌اند و از ترس و اندوه گذشته‌اند، كه گفت: &quot;اولئك علي هدي... آنان بر بال هدا شناورند&quot;. چه لحظه‌يي است چه لحظه‌يي است وقتي بر بال هدا سوار شوي و بر ابرها بتازي. و هيچ لحظه‌يي براي‌ام نمي‌تواند با اين لذت سهمگين برابري كند. فقط كمي فروتني مي‌خواهد كه هبوطت را بپذيري و با خوف و حزن‌ات روبرو شوي.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;توي اين هفته اتفاقي براي‌ام افتاد كه كاملاً مستأصلم كرده بود و خودم حيرت‌زده شده بودم و هرگز گمان نمي‌كردم كه هيچ اتفاقي اين طور مرا به هم بريزد. فكر مي‌كردم مرگ هم براي‌‌ام حل شده و گرسنگي هم براي‌ام طوري نيست. ولي غافل از اين كه هر كسي ابتلائي دارد. دوست نديده‌اي (يك همدانشگاهي و يك دوست وبلاگي) به من اتهام زد كه من مزاحم تلفني‌اش هستم و به من گفت: &quot;خجالت بكش&quot;. من هم سرش فرياد كشيدم و گفتم &quot;برو از هر كي مي‌خواي بپرس كه اميرحسين كيه&quot;. آن شب از ناراحتي خوابم نبرد و فرداش هم غذا از گلوم پايين نرفت. آن فرد در زندگي من هيچ نقشي ايفا نمي‌كرد و قضاوتش هيچ تأثيري در زندگي من نداشت و من ديگر نمي‌دانستم چه اتفاقي بايد بيفتد تا من از اين همه حزن نجات پيدا كنم. ناراحتي‌ام از اين بود كه از خودم مي‌پرسيدم چرا كسي بايد من را اين قدر دست پايين و زبون و ترسو فرض كند كه چنين اتهامي به من بزند. من كه در اين دانشگاه با هر كس مشكل داشته‌ام،‌ حتا با حراست، وسط حياط دانشكده جلوي چشم همه آن را حل كرده‌ام و تاوانش را هم داده‌ام و مثل دونان حيله و بي‌شرمي نكرده‌ام. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما اين سوال هم دست از سرم برنمي‌داشت كه بالاخره حزن داري يا نه؟ بالاخره اگر حزن داري، قبول داري كه خودت هبوط كردي يا نه؟ از اين سؤال نمي‌توانستم دربروم. با خودم مي‌گفتم همين كه از اتهام ناراحت مي‌شوي، يعني اين كه توقع داري همه تو را مصون از خطا ببينند. آيا تو مصون از خطايي؟ همين كينه‌ي عجيبي كه از آن فرد به دل گرفته‌اي، خود بزرگترين خطايي است كه هرگز خودت را در معرض آن نمي‌ديدي. تو كه اين جمله‌ي چه گوارا: &quot;جز بر خودت، بر هيچ كس هجوم مبر&quot; هميشه اصل راهنماي‌ات بود، حالا از كسي به خاطر اتهامي كه به تو زده بود كينه به دل گرفته‌اي. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا احساس مي‌كنم كه بايد هبوط خودم را بپذيرم. مهم قضاوت ديگران نيست. مهم اين است كه در ابتلا، گندنزني و مقاومت كني و از بال هدا پياده نشوي. مهم شناور ماندن است. بقيه‌اش همه بازي است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پي نوشت: &lt;A href=&quot;http://daftarema.blogfa.com/page/yazdi.aspx&quot; target=_blank&gt;مصاحبه‌ي دكتر ابراهيم يزدي با روز آنلاين:&lt;/A&gt; ما صحبت هاي آقاي احمدي نژاد را به شدت عليه منافع ملي کشورمان ارزيابي ‏مي كنيم و اين مواضع را به نفع اسراييل مي بينيم، و آنرا بهترين هديه به نئوكان هاي آمريكا و يهوديان مي ‏دانيم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Jun 2008 09:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daftarema&amp;postid=107</comments>
<dc:creator>daftarema</dc:creator>
<guid>http://daftarema.blogfa.com/post-107.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جنگل</title>
<link>http://daftarema.blogfa.com/post-106.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;خيلي وقت‌ها با خودم فكر مي‌كنم چرا خيلي چيزها كه براي قديمي‌ها بديهي بود، براي ما غيرقابل قبول است. &quot;هستي&quot; براي قديمي‌ها يك اصل بديهي بود اما براي ما نه. تمدن ما تمدني بسيار ارتجاعي است، زيرا تا توانسته، رابطه‌ي ما را با هستي قطع كرده‌ تا ما را در زندان ذهن‌مان محصور كند. سه روز زندگي در جنگل براي‌م اين درس سهمگين را داشت كه زندگي براي ما يك امر مجازي و كاملاً بي‌معنا شده است. رابطه‌ي ما با هستي و حتا خودمان (كه جزءي از هستي‌ايم) كاملاً منقطع شده، به طوري كه قادر نيستيم به سادگي با آن روبرو شويم. ما از مثلاً باران يا سرما سوال نمي‌كنيم. سوال ما درباره‌ي مارك دستگاه گرمايشي‌ يا نوع عايقي است كه براي خانه‌مان مي‌خواهيم بخريم. تنها وقتي خيس خيس، توي چادري كه آب توش نفوذ كرده بخوابي و از سرما بيدار شوي، سوالت عوض مي‌شود. تازه نسبت خودت با جهان و با خودت براي‌ات سوال مي‌شود. وقتي توي مه راه‌ت را گم كني و ببيني كه هوا دارد تاريك مي‌شود و تو بي‌پناهي، سوالت متفاوت مي‌شود از اين كه تاكسي‌هاي آرياشهر يا ونك كجا واي‌مي‌ايستند. تازه مفهوم &quot;راه&quot; براي‌ات جدي مي‌شود. &quot;راه بي‌نقشه&quot;. تازه با خودت تنها مي‌شوي و &quot;استقلال&quot; براي‌ات مفهومي جدي مي‌شود. مفهوم همه چيز براي‌ات منقلب مي‌شود. تازه مي‌فهمي از اين كه زنده‌مانده‌اي لذت مي‌بري. لذتي وحشتناك و مافوق تصور. همين تو كه تا ديروز، شب‌ها توي رختخواب گرم‌ت به خاطر فلان اتفاقي كه در تمدن احمقانه‌ي ما شكست تلقي مي‌شود،‌ آرزوي مرگ مي‌كردي.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نيمه شب بود. تا صبح خيلي مانده بود و هر ثانيه براي‌م يك عمر مي‌گذشت. كيسه خواب‌م را قرض داده بودم به دوست‌م و خودم هيچ وسيله‌يي براي پوشاندن خودم نداشتم. لباس‌هايم هم خيس خيس بود و حتا نمي‌توانستم درشان بياورم. بيرون هم باران بود و هوا به شدت سرد،‌ و به هيچ وجه قادر نبودم از چادر بيرون بروم. خوابم مي‌آمد ولي از سرما نمي‌توانستم بخوابم. احساس مي‌كردم كه بايد تا به حال از پا درآمده باشم. اگر مي‌توانستم از اين مهلكه بيرون بروم، هر كاري حاضر بودم بكنم. هر كاري كه فكر كنيد شرافت ما اجازه‌ي آن را نمي‌دهد. ولي هيچ امكاني جز &quot;صبر&quot; نداشتم. اين لحظه بود كه فهميدم ما چقدر با اين مفهوم &quot;صبر&quot; كه توي قرآن هم هست و جزو بديهيات فرهنگ گذشته بوده، بيگانه‌ايم. فهميدم كه زندگي‌ام يعني همين لحظه، همين جا، با همين وضعيت. بايد زندگي كنم، گريزي نيست. و چه خوب است. شروع كردم كه ماليدن بازوهاي‌ام با كف دست‌هايم تا خودم را گرم كنم. ديدم كه تا ذهنم را تسليم كردم تازه توانايي انجام كاري را پيدا كردم. اين جا بود كه فهميدم، تسليم، ناتواني نيست. تسليم،‌ اتفاقاً خود توانايي است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تازه فهميدم كه خدا به من محيط است. و هيچ وقت حسي از اين خوب‌تر نداشتم. مي‌ديدم كه &quot;اين لحظه&quot; زنده‌ام. و همين براي‌ام &quot;شعف&quot; را معني كرد. اين شعف،‌از هر لذتي بالاتر است. از سكس بالاتر است. از پيتزا خوردن بالاتر است. از فيلم ديدن بالاتر است. از گوشي موبايل كا-۸۰۰ داشتن بالاتر است. از رييس‌جمهور بودن بالاتر است. از ماشين گران سوار شدن بالاتر است. از همه چيز و همه چيز بالاتر است. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Jun 2008 11:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daftarema&amp;postid=106</comments>
<dc:creator>daftarema</dc:creator>
<guid>http://daftarema.blogfa.com/post-106.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گفت و گو؟ آقاي شريعتي؟ گفت و گو؟</title>
<link>http://daftarema.blogfa.com/post-105.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;مدت زیادی است که مسائل دانشگاه برایم بی‌اهميت شده. احساس مي‌كنم اصلاً دانشجوي علامه نيستم و عضو انجمن اسلامي مرحوم هم نبوده‌ام و هيچ درگيري‌يي هم بوجود نيامد و هيچ حقي هم پايمال نشد و هيچي نبود خلاصه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امشب كه &lt;A href=&quot;http://www.bornanews.ir/Nsite/FullStory/?Id=154306&quot; target=_blank&gt;خبر تجمع دانشجویان بسیجی علامه&lt;/A&gt; خبر را خواندم، ياد تجمعات خودمان افتادم. انگار سالها گذشته،‌ و توي خاطرم غبار گرفته همه چيز. يادم آمد كه دوستان بسيجي به خاطر علاقه‌ي مفرطي كه به قيافه‌ي ما داشتند،‌ با گوشي يا با دوربين فيلم و عكس ابتياع مي‌كردند. و وقتي كه ما حكم انظباطي مي‌گرفتيم، همدانشكده‌يي‌هاي بسيجي‌مان،‌ نمي‌دانم براي چي، خوشحالي مي‌كردند. نمي‌دانم حالا كه نوبت به خودشان رسيده، چه كسي از تجمع آن‌ها عكس و فيلم مي‌گيرد. نمي‌دانم با خودشان چه فكري مي‌كنند. هنوز فكر مي‌كنند ما كه آن موقع به عملكرد رييس دانشگاه اعتراض داشتيم (الان ديگر مدت‌هاست كه براي‌مان مهم نيست، چون فهميديم اصلاً‌ دانشگاه خانه‌ي ما نيست) ضدانقلاب و عامل بيگانه بوديم و توي تنبانمان كك افتاده‌بود؟ كاش اين نباشد. هر كه نامخت از گذشت روزگار، هيچ ناموزد ز هيچ آموزگار&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما &lt;A href=&quot;http://www.tabnak.ir/pages/?cid=11764&quot; target=_blank&gt;توضیح&lt;/A&gt; صدرالدين شريعتي،‌ رييس دانشگاه را كه خواندم، ياد خيلي چيزهاي ديگر در خاطرم زنده شد: &quot;وي در پاسخ به اين سوال که علت اصلي احضار دانشجويان (اين بار بسيجي) به کميته انضباطي ،انتقاد از رئياست دانشگاه بوده ،با تکذيب اين مساله افزود : دانشگاه محيط گفت گو است و اگر نقدي هم باشد با گفت و گو مي توان آن را حل کرد.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;البته مدت‌ها گذشته و من يادم نيست كه دوستم امير رييسيان، دانشجوي كارشناسي ارشد حقوق، جلوي در اتاق چه كسي ساعت‌ها نشست تا وقت &quot;گفت و گو&quot; بگيرد، و چه كسي بود كه غروب وقتي از اتاقش بيرون آمد،‌جواب سلام امير را هم نداد،‌و چه كسي بود كه وقتي شنيد جواب سلام واجب است، گفت: &quot;جواب چاقوكش را نمي‌دهم&quot;. اين‌ها را يادم رفته. اما يادم نرفته &lt;A href=&quot;http://www.taalighiha.blogfa.com/post-19.aspx&quot; target=_blank&gt;بيانيه‌ي كميته‌ي دفاع از حق تحصيل&lt;/A&gt; را كه مودبانه، شريعتي را به مناظره و &quot;گفت و گو&quot; دعوت كرده بود، در آن &lt;A href=&quot;http://daftarema.blogfa.com/post-50.aspx&quot; target=_blank&gt;بيانيه&lt;/A&gt; آمده‌بود: &quot;به طور رسمي رياست دانشگاه، تيم همراه شان و اجراكنندگان تصميمات وي را به مناظره دعوت مي كنيم تا حقيقت روشن شود. هاتوا برهانكم ان كنتم صادقين&quot; و البته گفت و گويي انجام نگرفت و نتيجه‌اش فقط چند ترم تعليق ديگر براي امضاكنندگان بيانيه شد. &lt;A href=&quot;http://norooznews.ir/news/4186.php&quot; target=_blank&gt;بيانيه‌ي ديگر انجمن اسلامي&lt;/A&gt; هم يادم هست كه در آن از اين آقا پرسيده‌بوديم: &quot;چرا حاضر نيستيد در جمع دانشجويان حاضر شويد و به سؤالات ما پاسخ بدهيد و از عملكرد خودتان دفاع كنيد؟ از چه مي‌ترسيد؟&quot; آن موقع هم، فقط توزيع‌كنندگان بيانيه به حراست احضار و تهديد شدند و گفت و گويي انجام نگرفت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بسيار خوب آقاي شريعتي! اگر رويه‌تان عوض شده و حاضر به گفت و گو شده‌ايد، ما هنوز هم آماده‌ايم، با تمام بلاهايي كه سرمان آمد و از درسمان عقب افتاديم و جواني‌مان تباه شد، باز هم دعوت ما به مناظره سرجايش است، تا لااقل از خودمان اعاده‌ي حيثيت كنيم. اگر راست مي‌گوييد، بسم الله!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Jun 2008 22:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daftarema&amp;postid=105</comments>
<dc:creator>daftarema</dc:creator>
<guid>http://daftarema.blogfa.com/post-105.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هنر متعهد؟</title>
<link>http://daftarema.blogfa.com/post-104.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;داشتم براي دوستي مي‌گفتم كه گروه &quot;آبجيز&quot; را خيلي دوست دارم چون موسيقي‌شان، موسيقي مقاومت ناب انساني است و صراحت آميخته با طنزش، بسيار برنده و متعهد است. ولي آن دوست كه عاشق شجريان و ه.ا.سايه و اين‌هاست، زياد خوشش نمي‌آمد و كلي بام جروبحث  كرد. به نظرم اين رشته سر دراز دارد و هميشه چنين تضادي در جامعه‌ي ما مطرح بوده. شاملو می گفت که موسیقي بايد شيپور بيداري باشد، نه لالايي خواب. در مقابل عده‌ي زيادي هم هستند كه معتقدند موسيقي براي آرامش و تلطيف و اين حرف‌هاست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مادر من اهل يكي از دهات كرمانشاه است و من مي‌دانم كه در ده مادرم، يك جور موسيقي موسوم به سحري براي بيداري صبح ها وجود دارد و يك جور موسيقي هم مخصوص عصرها است. يك جور موسيقي براي بزم و مهماني است و يك جور موسیقی برای کار. آهنگهای اذان را شنیده ایم برای عبادت و لالایی مادران را برای خواب. آن موسیقی‌ها فرقشان با موسيقي دنیای ما اين است كه از تئوري يا ذهنيت بيرون نيامده‌اند بلكه در جريان تجربه‌ي &quot;زيستن&quot;، خودبه‌خود ساخته شده‌اند. بدبختي ما انسان‌هاي امروز، اين است كه هميشه‌ي خدا شيپور را از دهن گشادش مي‌زنيم. هستي مقدم بر شعور است، تئوري از جهان ديگري نمي‌آيد، تئوري چيزي نيست جز محصول تجربيات ما در زندگي، ولي ما برعكس، زندگي‌مان و واقعيت‌مان را مي‌خواهيم به زور تابع تئوري‌هاي ذهني پيش-ساخته كنيم. عجب خطايي!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مثلاً اين قضاوت يا اين تئوری که: &quot;موسیقی یا باید شیپور بیداری باشد یا لالایی خواب، و جمع اين دو ممكن نيست&quot;، از كجا آمده؟ چرا در گذشته اين طور نبود؟ در ده مادر من، موسيقي هم شيپور بيداري بود هم لالايي خواب. اين ذهنيت ماست كه فكر مي‌كنيم اين دو تا با هم تضاد دارند و جمع‌شدني نيستند. مگر نه اين كه انسان يعني هم خواب و هم بيداري، هر دو؟ انسان يعني زندگي، و هنر متعهد هم چيزي جز زندگي نيست. ژيل دلوز مي‌گويد: &quot;وقتي سرمايه‌داري مي‌خواهد زندگي را تبديل به شيء كند، خود زندگي كردن يعني مقاومت&quot;. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز سرمايه‌داري نمي‌گويد كه &quot;من خوبم&quot;، بلكه مي‌گويد: &quot;من بدم، من بي‌رحم و بسي ظالمانه‌ام، ولي چاره‌يي جز من و گريزي از من نيست&quot; و اين ناگزير بودن سرمايه‌داري، دروغي است كه اين روزها همه باورمي‌كنند. به نظر من در شرايطي كه سرمايه‌داري سعي دارد تمام ما را در دهان خود ببلعد و درون خود هضم كند، مقاومت يعني زندگي كردن با استقلال از سرمايه‌داري، و خلق مداوم امكانات و ارزش‌هاي غيرسرمايه‌داري در سير &quot;زيستن&quot;. با اين نگاه، موسيقي متعهد هم موسيقي چنين &quot;زيستني&quot; است، خواه از بيداري‌اش بگويد يا از خوابش يا از عشق‌اش يا از كارش يا از...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 May 2008 20:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daftarema&amp;postid=104</comments>
<dc:creator>daftarema</dc:creator>
<guid>http://daftarema.blogfa.com/post-104.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دايره! مربع باش.</title>
<link>http://daftarema.blogfa.com/post-102.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;میشل بن‌سايق و فلورانس اوبنا، در كتاب &quot;مقاومت، آفرينش است&quot;، مي‌گويند كه اگر آرمان فراتر از يك انديشه نباشد، به جايي نخواهدرسيد، چون تخريب، تجربه‌يي زنده است و با خيال نمي‌توان جلويش مقاومت كرد. مثلاً گفته مي‌شود كه تلويزيون بد است، اما اگر مردم اين را بپذيرند و تلويزيون‌هايشان را خاموش كنند،‌نتيجه‌يي جز كسالت بيشتر نخواهند گرفت؛ زيرا تلويزيون بخشي از وجود آن‌هاست. يا اين كه همه‌ي ما مي‌خواهيم به آلودگي محيط زيست خاتمه بدهيم، اما نمي‌توانيم سوار ماشين نشويم. نمي‌توان به كسي گفت: به خاطر خير خودت، آن كه هستي نباش! مثل اين است كه از دايره بخواهيم مربع باشد. اين كار چون ممكن نيست، براي كسي كه مشتاق مقاومت است، اندوه و ترس (خوف و حزن قرآن) مي‌آورد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مي‌دانيم كه موساي پيامبر، شخصي را كشته بود. دو نگاه مي‌توان به داستان موسا در قرآن كرد:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۱. آن‌طور كه اكثريت مي‌گويند، موسا يك پيامبر،‌ و رهبر قوم بني‌اسرائيل بوده، پس امكان ندارد كه خطايي در پرونده‌اش وجودداشته‌باشد. پس آن فرد را حتماً به فرمان خدا كشته‌است. چنين شخصي كه حتا اگر خودش هم بخواهد، نتواند خطا كند،‌نه تنها ارزش‌هايش تنزل پيدا مي‌كند و بي‌مزه مي‌شود، بلكه براي من نمي‌تواند راهنماي عمل باشد. زيرا من نمي‌توانم واقعيت خودم را انكار كنم. من مي‌بينم كه در زندگي‌ام خطا مي‌كنم و نمي‌توانم اين مسأله را انكار كنم. خواندن قرآن، اگر به مثابه كتاب آدمهاي سوپرمن مصون از خطا باشد، براي من كه واقعيت خطاكار بودنم را مي‌دانم نه تنها راه‌گشا نمي‌تواند باشد، بلكه احساس انزجار از خودم را در من تقويت خواهد كرد و كرامتم را از بين خواهد برد و اين خودش آغاز سقوط است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۲. آيا مي‌توان گفت كه موسا هم ممكن است خطا كند؟ همان گونه كه قرآن مي‌گويد: &quot;قتلت نفساً فنجينك من الغم: شخصي را به قتل رساندي و بعد ما تو را از غم رهانيديم&quot;. آيا نمي‌توان گفت امتياز موسا كه او را به پيامبري و رهبري رساند،‌نه در مصون بودن از خطا، كه در شيوه‌ي مواجه‌ي او با خطاهايش بوده؟ همان‌طور كه مي‌بينم او از شيوه‌يي به نام &quot;غفران&quot; استفاده مي‌كند و بدون توجيه عملش،با صداقت ‌با خودش روبرو مي‌شود و به خدا مي‌گويد: &quot;اني ظلمت نفسي، فاغفرلي: من به نفس خودم ظلم كردم، پس بهبود ببخش و ترميم كن برايم&quot;. در اين صورت اگر قرآن شرح زندگي فردي را براي من تعريف مي‌كند كه &quot;بشري مثل&quot; من بوده و خطا مي‌كرده و روش‌هايي براي ترميم ضعف‌ها و خطاهايش داشته كه او را مداوماً‌ رشد مي‌داده، چنين قرآني مي‌تواند راهنماي عمل من باشد و از ظلمت به سوي نور ببردم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این نگاه دوقطبی ما، زنداني بزرگ است. يك محور خير مطلق و محور ديگر شر مطلق، و ما هميشه‌ي تاريخ مثل دايره‌يي كه بيهوده سعي مي‌كند مربع باشد، به شكل‌هاي گوناگون بين اين دو محور له شده‌ايم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=آبجيز hspace=0 src=&quot;http://tinypic.info/files/n99rakpzjb1yrpuaek7j.gif&quot; align=left border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی‌نوشت: &lt;A href=&quot;http://uk.youtube.com/watch?v=xC-q3houri4&quot; target=_blank&gt;مثكه هم خريدنش زور زوريه&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://uk.youtube.com/watch?v=xC-q3houri4&quot; target=_blank&gt;هم اينكه مزه‌ش هر جا يه جوريه&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://uk.youtube.com/watch?v=xC-q3houri4&quot; target=_blank&gt;خوب و رسيده‌ش از توي خود باغ&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://uk.youtube.com/watch?v=xC-q3houri4&quot; target=_blank&gt;مي‌ده مزه‌ي آهن و سرب داغ...&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 May 2008 23:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daftarema&amp;postid=102</comments>
<dc:creator>daftarema</dc:creator>
<guid>http://daftarema.blogfa.com/post-102.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ياد سوم خرداد 61 </title>
<link>http://daftarema.blogfa.com/post-101.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرزداران دلیرت جان‌به‌كف &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سرفرازان سپاهت صف‌به‌صف&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خون‌به‌دل كردند دشت و نهر را&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بازگرداندند خرمشهر را...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;جهان آرا&quot; hspace=0 src=&quot;http://tinypic.info/files/vjh5a6jka2u0j2e4wne2.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&quot;من براى كسى وصيتى ندارم ولى يك مشت درد و رنج دارم كه بر اين صفحه‌ي كاغذ مى‌خواهم همچون تيغى و يا تيرى بر قلب سياه‌دلانى كه اين آزادى را حس نكرده‌اند و بر سر اموال اين دنيا ملت را ، امتى را و جهانى را به نيستى و نابودى مى‌كشانند ، فرود آورم . خداوندا تو خود شاهد بودى كه من تعهد اين آزادى را با گذران تمام وقت و هستى خويش ارج نهادم و با تمام دردها و رنجهائى كه بعد از انقلاب بر جانم وارد شد صبر و شكيبائى كردم ولى اين را مي‌دانم كه اين سران تازه به دوران رسيده نعمت آزادى را درك نكرده‌اند چون دربند نبوده‌اند...&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;(وصیت‌نامه‌ي فرزند رشيد خلق، محمد جهان آرا)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 May 2008 20:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daftarema&amp;postid=101</comments>
<dc:creator>daftarema</dc:creator>
<guid>http://daftarema.blogfa.com/post-101.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
