تبليغاتX
عبور از راه بی نقشه
نور می‌شم، ستاره مي‌شم، دشتو چراغون مي‌كنم

قصه‌هاي كودكي من، اسپايدرمن و اين‌ها نبودند. پدرم برايم نوار قصه‌ي "حسن و خانوم حنا" و "خرگوش‌ها و ستاره‌ها" و "خروس زري پيرهن پري" و ... را خريده بود، و من هيچ وقت، هيچ وقت ديگر آن طعم "قصه" را پس از آن نچشيدم. اصلن انگار ديگر دنيا "طعم" ندارد، نه؟ بي‌عمر زنده‌ام من و اين بس عجب مدار.

وقتي توي نمايشگاه كتاب، غرفه‌ي "ابتكار" را ديدم خيلي خوشحال شدم. از مسؤول غرفه پرسيدم كه آيا از كتاب‌هاي قديمي‌شان چيزي دارند؟ وقتي كتاب "خرگوش‌ها و ستاره‌ها" را به دستم داد، حسابي ذوق كردم و حتا بغضم گرفت. مي‌دانم كه احمق هستم، اما حماقت تنها چيز دوست‌داشتني‌يي است كه هنوز برايم باقي مانده.  

امشب دوباره آن را خواندم و يك كودك گنده‌ي ريش‌دار شدم. امشب دوباره خرگوش‌ها به دشت آمدند، دوباره دنبال دشت هويج گشتند و خرگوش دانا يادشان داد كه دشت هويج، توي دست‌هايشان است و براي خودشان هويج كاشتند، دوباره روباهه پيداش شد و دور دشت‌شان سيم خاردار كشيد و رويش نوشت: "ملك خصوصي روباه". دوباره خرگوش كوچولوها ريختند سرش و خرگوش دلاور دمبش را چيد. دوباره روباه دم‌بريده كينه به دل گرفت و مترسك "شترگاوپلنگ" ساخت،‌ دوباره حيوانات دشت يك‌كلاغ‌چل‌كلاغ كردند و خرگوش ها را از مترسك ترساندند و باز صداي خرگوش دانا در گوشم پيچيد كه گفت: "هيچ چيز نمي‌تواند شما را از بين ببرد مگر ترس شما. اين روباه دم‌بريده است كه از شما مي ترسد. يادتان هست وقتي به او حمله كرديد چه طور با ترس پا به فرار گذاشت؟" باز خرگوش‌ها گوش ندادند و دور خرگوش خودخواه جمع شدند كه مي‌گفت: "همان اول كه روباه گفت روزي يك خرگوش به من بدهيد، بايد مي‌گفتيد روي چشم. اما به حرف خرگوش دانا گوش كرديد و دم روباه را چيديد. روباه هم عصباني شد رفت با شترگاوپلنگ برگشت. شما هنوز خيلي مانده تا روباه را بشناسيد". دوباره خرگوش دلاور تنهايي به جنگ روباه رفت و صدايش در گوشم پيچيد كه وقتي روباه به‌ش گفت: "خاك مي‌شم دود مي‌شم چشماتو گريون مي‌كنم"، جواب داد: "ستاره مي‌شم،‌ نور مي‌شم، كوهو چراغون مي‌كنم".  دوباره فردا صبح كه خرگوش‌ها، پوست خونين خرگوش دلاور را آويخته روي دست مترسك ديدند، ترس و نااميديشان بيشتر شد و به حرف خرگوش خودخواه گوش كردند كه مي‌گفت: "مگر روباه چي مي‌خواد؟ روزي يك خرگوش ناقابل. ولي افسوس، خرگوش دانا شما رو گول زد. دم روباه رو چيديد. اگر من جاي روباه بودم، همه‌ي شما رو يك جا لت و پار مي‌كردم. حالا هم دير نشده، من مي رم با زبان چرب و نرم از روباه عذرخواهي مي‌كنم و مي‌گم: اي روباه بزرگ، لطف و مرحمت كنيد بذاريد خرگوش‌ها از اين صحراي هويج، لقمه هويجي بخورند." باز هم هيچ خرگوشي داوطلب قرباني شدن نشد و خرگوش خودخواه هم كه خودش پيشنهاد داده بود گفت: "اگر من كشته شوم، كسي نيست كه برود با جناب روباه حرف بزند". و دوباره...

دوباره قامت خرگوش دانا را ديدم كه حاضر بود اولين قرباني شود. دوباره صداي قلب ناآرامش را شنيدم كه همه‌ي خرگوش‌ها را بي‌قرار كرد؛ آنقدر كه كوه از صداي قلب‌شان لبريز شد، و همه يكصدا از خرگوش دانا خواستند كه زنده بماند. و دوباره قلبم صداي قشنگش را شنيد كه  جواب داد: "اگر همه‌ي شما امشب همراه من به دشت بزرگ بياييد، من زنده مي‌مانم. آن وقت دشت بزرگ، از ستاره‌هاي كوچك ستاره‌باران مي‌شود. ستاره‌ها آن‌قدر زياد مي‌شوند كه هيچ كس جرأت نمي‌كند به ما نزديك شود." و خرگوشي پرسيد: "اگر ستاره‌ها نيامدند چي؟"

و دوباره، بعد از اين همه سال،‌ ستاره‌ها آمدند. ستاره‌ها آمدند خدايا! دشت از برق چشمان خرگوش‌ها ستاره‌باران شد. و من به اندازه‌ي تمام اين سال‌ها كه دشت خاموش بود، بغض كردم.

2 نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 22:46  توسط امیرحسین  |