بين نسخه هاي مختلف ديوان حافظ، شاملو را از همه بيشتر دوست دارم. شاملو آكادميسين نبود اما دركي حسي و دروني از حافظ داشت كه آدم مي تواند به دريافتهايش اعتماد كند. به همين خاطر، زماني كه مقدمه اش بر ديوان حافظ را خواندم، ابتدا جاخوردم از اين ادعايش كه مي گفت: "حافظ همانند خيام، معاد را منكر بود". وبلافاصله رگبار ابيات بود كه بر حافظه ام جاري مي شد در تاييد معاد. دلايل شاملو را براي ادعايش در اين جا نقل مي كنم:
"به گفته ي ديدرو، اگر وحشت از جهنم را از يك مسيحي دو آتشه ازاله كنيد، همه ي اعتقاداتش را از او سلب كرده ايد. ... به سير فكري اين ابيات توجه كنيد:
بيار باده كه در بارگاه استغنا
چه پاسبان و چه دربان، چه هوشيار و چه مست...
يا
سوداييان عالم پندار را بگوي
سرمايه كم كنيد كه سود و زيان يكي است...
يا
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون نديدن حقيقت ره افسانه زدند..."
و چند تا بيت ديگر هم آورده بود كه مضمون همه شان نفي "ترس" بود. اما جالب اين جاست كه مضمون هيچ كدام از اين ابيات، نفي "معاد" نيست. ماجرا چيست؟ كليد مسأله فكر كنم در همان جمله ي اول شاملو است كه نشان مي دهد مفهوم معاد را معادل ترس از عذاب بعد از مرگ فرض كرده است. من به ش كاملاً حق مي دهم. فرض بر اين است كه اصول هر مكتبي را بايد از داعيه داران آن مكتب پرسيد. و بدبختانه الان داعيه دارن اسلام كساني هستند كه اصول آن را همين طور معنا مي كنند؛ پس حرجي بر شاملو نيست.
اما در قرآن مسأله ي عذاب، ربطي به مسأله ي معاد ندارد. در قرآن بر خلاف تصور عوام، (بيشتر اين عالمان ديني هم خودشان جزو عوام هستند) عذاب موكول به پس از مرگ نشده است. "لهم عذاب" يعني عذاب مي كشند، صحبتي از جهان بعد از مرگ نيست. فقط مي گويد بهره شان عذاب است. آن هم چه طور؟ "بما كانو يكذبون" يعني توسط تكذيبشان. اين يك مسأله ي بديهي است كه هرگاه واقعيت را انكار كنيم، در مواجهه با واقعيت عذاب مي كشيم. اگر شنبه از خواب بيدار شوي و بگويي امروز جمعه است و سركار نروي، غيبت مي خوري و توبيخ مي شوي. به همين سادگي. حالا قرآن همين را به لايه هاي عميق تر حيات تعميم مي دهد. خود قرآن هم ادعاي اين راندارد كه حرفي جديد است، بلكه خودش را "ذكر" و يادآوري همان اصول فطري و بديهي مي داند. در اين جا هم يادآوري مي كند كه بابا! حواست باشد اگر واقعيت را تكذيب كني و صورت هاي ذهني خودت را جايگزين سير واقعي هستي كني، در عمل به تناقض برمي خوري و عذاب مي كشي. اين حرف عجيبي است؟
و اما معاد، مفهومي يكسره متفاوت است. معاد يعني ادامه ي حيات. يعني نفي مرگ. يعني كه چيزي در جهان از بين نمي رود، تنها شكلش تغيير مي كند. بقول مهدي بازرگان، قانون بقاي ماده و انرژي هم يك بيان از اصل معاد است. بر مبناي اصل توحيد، هويت هاي جداگانه ي پديده ها، اعتباري هستند و اصالت ندارند. هر پديده و هر "هستنده"، عين ربط و نياز به "هستي" است، آن گونه هستي كه نيستي و عدم در آن گذر ندارد. و آنچه كه ما "مرگ" مي مانيم، به معناي "معدوم" شدن پديده نيست. پديده، هنگامي كه هويت اعتباري خودش را از دست مي دهد، به ديار "عدم" نمي رود، اصلاً عدمي در كار نيست، بلكه به "هستي" باز مي گردد، "معاد" يعني بازگشت. "مرگ" هميشه يكي از بزرگترين ترسهاي انسان بوده، ترسي كه عملاً روي زندگي سايه مي اندازد و لذت حيات را فرومي كشد. و "معاد" روشي است تا انسان ها خود را از اين سايه و از اين ترس رها كنند، و بتوانند آزادانه از زندگي خود لذت ببرند. دگرديسي را ببين! كه مفهوم آن به ضد خودش بدل شده امروز. و اصل رهايي بخشي كه قرار بود علاج ترس بزرگ ما باشد، ، امروزخودش بيان ترسي بزرگتر شده است. چرا كه عذاب ابدي پرومته وار، از عدم نيز ترسناك تر است.
به نظر من آن ابيات حافظ هم كه نفي ترس از مرگ است، در ضديت با معاد نيست كه هيچ، بلكه احياگر مفهوم واقعي معاد است: از نامه ي سياه نترسم كه روز حشر/ با فيض لطف او صد از اين نامه طي كنم.
و جالب تر و هيجان انگيزتر از همه اين جاست كه شاملوي شاعر هم برعكس شاملوي منتقد، مفهوم معاد را به درستي مي دانست و مي ستود:
نه!
نوميد مردم را
معادي مقدر نيست
چاووشي اميدانگيز توست
بي گمان
كه اين قافله را به وطن مي رساند