تبليغاتX
عبور از راه بی نقشه
ماهي سياه كوچولو

امروز هزار تا کار داشتم. هزار جا باید می رفتم که بیشترش را نرسیدم بروم. توی ترافیک گیر کرده بودم. آخرین کسی که باهاش قرار داشتم زنگ زد و بعد از داد و هوار و فحش به خاطر دیر کردن گفت که دارد می رود و بیشتر از این منتظر من نمی ماند. من هم خیالم راحت شد که دیگر می توانم تا خود خانه پیاده گز کنم. در افکار خودم اسیر بودم و نگاهم به سنگفرش پياده رو بود و توجهی به اطرافم نداشتم که ناگهان...

یک دختر جوان مثل یک فرشته ظاهر شد و يك نايلون جلوم گرفت كه دو تا ماهي سياه كوچولو توش بود. شايد جمله يي هم گفت. يادم نمي آيد. هنوز گيج بودم و نفهميده بودم چه شده است. ظاهرن وقتي ديد كه هاج و واج نگاهش مي كنم، گفت: "هديه س!‌ بگيرين! عيديه" نمي دانستم چه بگويم. ميخ كوب شده بودم. بهت زده و بي اختيار گفتم: "واقعن؟"

-آره!‌ واقعن!

نگاه كه كردم، چند جوان ديگر هم ايستاده بودند كنار هم و به هر رهگذري يك كيسه ماهي عيد مي دادند. تازه كم كم فكرم به كار افتاد و اولين فكري كه كردم اين بود كه حتمن يك نوع تبليغات يا همچو چيزي است. از يكي از پسرها پرسيدم : "براي چي اين كار رو مي كنين؟" گفت: "براي اين كه لحظه ي سال تحويل، كه اين ماهي ها توي تنگ بالا و پايين مي پرن، به ياد ما باشين". و رفت. گفتم: "اما... شما كي هستين؟ من به ياد كي باشم؟"

در حالي كه دور مي شد گفت: "ما چند تا دوست هستيم. دانشجوييم".

رفت. مثل برگي توي باد. نايستاد.

زير لب گفتم: "روح يك جهان بي روحيد شما". به دستم نگاه كردم. همراه با ماهي ها يك تكه كاغذ هم به من داده بودند. كه رويش نه تبليغات بود نه نام و نشاني. فقط نوشته بود:

هيچ مي داني چرا چون موج

در گريز از خويشتن پيوسته مي كاهم؟

زان كه بر اين پرده ي تاريك

اين خاموشي نزديك

آنچه مي خواهم نمي بينم

وان چه مي بينم نمي خواهم...

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 22:20  توسط امیرحسین  |