امروز هزار تا کار داشتم. هزار جا باید می رفتم که بیشترش را نرسیدم بروم. توی ترافیک گیر کرده بودم. آخرین کسی که باهاش قرار داشتم زنگ زد و بعد از داد و هوار و فحش به خاطر دیر کردن گفت که دارد می رود و بیشتر از این منتظر من نمی ماند. من هم خیالم راحت شد که دیگر می توانم تا خود خانه پیاده گز کنم. در افکار خودم اسیر بودم و نگاهم به سنگفرش پياده رو بود و توجهی به اطرافم نداشتم که ناگهان...
یک دختر جوان مثل یک فرشته ظاهر شد و يك نايلون جلوم گرفت كه دو تا ماهي سياه كوچولو توش بود. شايد جمله يي هم گفت. يادم نمي آيد. هنوز گيج بودم و نفهميده بودم چه شده است. ظاهرن وقتي ديد كه هاج و واج نگاهش مي كنم، گفت: "هديه س! بگيرين! عيديه" نمي دانستم چه بگويم. ميخ كوب شده بودم. بهت زده و بي اختيار گفتم: "واقعن؟"
-آره! واقعن!
نگاه كه كردم، چند جوان ديگر هم ايستاده بودند كنار هم و به هر رهگذري يك كيسه ماهي عيد مي دادند. تازه كم كم فكرم به كار افتاد و اولين فكري كه كردم اين بود كه حتمن يك نوع تبليغات يا همچو چيزي است. از يكي از پسرها پرسيدم : "براي چي اين كار رو مي كنين؟" گفت: "براي اين كه لحظه ي سال تحويل، كه اين ماهي ها توي تنگ بالا و پايين مي پرن، به ياد ما باشين". و رفت. گفتم: "اما... شما كي هستين؟ من به ياد كي باشم؟"
در حالي كه دور مي شد گفت: "ما چند تا دوست هستيم. دانشجوييم".
رفت. مثل برگي توي باد. نايستاد.
زير لب گفتم: "روح يك جهان بي روحيد شما". به دستم نگاه كردم. همراه با ماهي ها يك تكه كاغذ هم به من داده بودند. كه رويش نه تبليغات بود نه نام و نشاني. فقط نوشته بود:
هيچ مي داني چرا چون موج
در گريز از خويشتن پيوسته مي كاهم؟
زان كه بر اين پرده ي تاريك
اين خاموشي نزديك
آنچه مي خواهم نمي بينم
وان چه مي بينم نمي خواهم...