هر روز برایم روشن تر می شود که افراطی های داخل و خارج نظام، عین هم هستند. یکی از شباهت هایشان، در تعریف غلطشان از واژه ی "استقلال" است. هر دویشان استقلال را مساوی "اجنبی ستیزی" می دانند. منتها فرقشان این است که افراطیون خارج نظام، اکثراً این استقلال را نفی می کنند و طرفدار دخالت امریکا و کشورهای دیگر هستند، اما افراطیون داخل نظام طرفدار این استقلالند و توی هر سوراخی دنبال دست اجنبی می گردند تا قطعش کنند.
راستش من نمی دانم این تعریف از کجا آمده و ریشه ی این اجنبی ستیزی کجاست؟ اجنبی ستیزی مخالف توحید و آموزه های اسلامی است. اگر تمام مردم دنیا مخلوق یک خدا هستند و به تعبیر قرآن این خواست خدا بوده که به شکلها و در جغرافیاها و با فرهنگهای متنوعی خلق شوند تا از یکدیگر بازشناخته شوند (انا خلقناکم من ذکر و انثی و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا) پس دیگر چرا باید به کسانی که خارج از مرزهای ما هستند، به چشم دشمنان ناشناس و خطرناک بنگریم؟ یاد فیلم "گاو" ساخته ی مهرجویی می افتم که "بلوری ها" یا همان اعضای ده بالایی، به شکل اشباح خطرناکی به نظر اهالی ده می رسیدند چون همیشه از دور دیده می شدند. بنابراین یک ترس مالیخولیایی از این "بلوری ها" بوجود آمده بود که این ترس در آخر هم قهرمان قصه یا همان "مش حسن" را به جنون کشید؛ به طوری که دیگر هم ولایتی های خودش را هم به شکل غریبه های مرموز و ترسناک می دید و با دیدنشان فریاد می زد: "بلوری ها! بلوری ها اومدن"!
در فرهنگ ایرانی هم ما این اجنبی ستیزی و اجنبی هراسی بیمارگونه را نداشته ایم. سعدی که شاعر وجدان جمعی ایرانیان است، شعر معروفی دارد که روی سردر سازمان ملل هم نوشته اند و همه ی ما هم شنیده ایم و در آن، بنی آدم را اعضای یک پیکر می داند. و حتا روی احساس "همسرنوشتی" بین تمام مردم جهان تاکید می کند و می گوید کسی که برای رنج و محنت انسانهای دیگر اهمیتی قائل نیست، نشاید که نامش نهند آدمی.
آنچه بعنوان آرمان "استقلال" در تاریخ معاصر ما مطرح بوده و دو چهره ی شاخص آن یکی مرحوم مدرس و دیگری دکتر محمد مصدق هستند، هیچ ارتباطی به اجنبی هراسی نداشته. بلکه بر اساس فلسفه یی شکل گرفته که مدرس آن را "توازن عدمی" می نامید و بعدها مصدق نام آن را "موازنه ی منفی" گذاشت. اساس این تفکر این است که رشد و آزادی یک ملت، در گرو رابطه ی سالم با ممالک دیگر است؛ و رابطه ی سالم هم رابطه یی است که از موازنه ی سلطه، آزاد باشد. یعنی هم سلطه گری اشتباه است و هم سلطه پذیری.
من نمی دانم چگونه در طول تاریخ معاصر، واژه ی استقلال که چنان مفهوم خواستنی و زیبایی داشت، به مرور دچار تحول معنایی شد و در مفهوم مالیخولیایی اجنبی ستیزی به کار رفت. اما امروز شاهد آثار فاجعه بار این تحول معنایی هستیم. با توجه به این که این اجنبی ها به شکل اشباح مرموز و ناشناخته هستند و معلوم نیست دقیقاً چه جور موجوداتی هستند و چرا از صبح تا شب جز نقشه کشیدن برای ما کاری ندارند و ... می توان هر اتهامی را متوجه آنان کرد و هر مشکلی را به گردنشان انداخت. نه تنها جریانات اپوزیسیون انگ "وابستگی به بیگانه" می خورند و از ابتدایی ترین حقوق خود محروم می شوند، بلکه اصلاح طلبانی که سی سال در این حاکمیت سابقه داشته اند بعد از هفتاد روز حبس در سلول انفرادی، به دادگاه آورده می شوند تا به نوکری بیگانگان اعتراف کنند. کار به جایی رسیده که رییس جمهور سابق (خاتمی، رفسنجانی)، رییس مجلس سابق (کروبی، رفسنجانی)، نخست وزیر سابق (میرحسین موسوی)، دادستان سابق (آیت الله صانعی) و ... که همگی از نزدیکان آقای خمینی بوده اند و از زمان شاه سابقه ی انقلابی داشته اند نیز به همسویی با بیگانگان متهم می شوند و در نماز جمعه، با شعار "اعدام باید گردد" مورد مرحمت قرار می گیرند!
آدم وقتی این صحنه های عبرت آموز را می بیند، یاد مش حسن فیلم گاو می افتد که حتا با دیدن کدخدای ده خودشان هم با وحشت فریاد می زد: "بلوری ها! بلوری ها اومدند"!