تبليغاتX
عبور از راه بی نقشه

"عشق را مجالی نیست
حتا آنقدر که بگوید
برای چه دوستت می دارم

والاهه اینو هم یکی دیگه می گفت:
سرو لرزونی که وسط چارراه هر ور باد، وایساده بود

احمد شاملو"

 

سلام آقای موسوی

زیاد امیدوار نیستم که این سطور را بخوانید. ولی با این که نمی شناسیدم، احساس می کنم می دانید که مثل پدر نداشته ام دوستتان دارم. برای شما اسم من چه فرقی می کند؟ من یکی از هزاران جوانی هستم که تمام آنچه را که در دست داشتم برای انتخاب شدن شما گذاشتم. قبل از انتخابات وقتی که دوستداران شما در تهران، حتا جوانهای پایین شهر به ونک و تجریش می رفتند و شادی می کردند، من و صدها نفر از خواهران و برادران نستوهم که هیچ گاه فراموششان نمی کنم، می رفتیم پایین شهر تا برای شما رای جمع کنیم. آقای موسوی، ما روزهای اول بلد نبودیم چه کار باید بکنیم. فحش می شنیدیم، حتا سنگ می خوردیم. اما کم کم یاد گرفتیم. و سرانجام در یکی دو هفته ی آخر، ما، بله ما جوانهایی که اسممان "فاسد" و "بچه سوسول" بود، با این پاهای پینه بسته و کفشهای پاره و تنهای عرق کرده و قلبهای عاشق خستگی ناپذیر، سرنوشت این کشور را عوض کردیم.

دو گروه بودند که ما آن روزها در برابرشان مقاومت کردیم. یکی خشکه مقدسهایی که فکر می کردند جوان یعنی مجرم. فکر می کردند آزادی یعنی فساد. فکر می کردند شما را آمریکا فرستاده تا دین و ایمان مردم را ازشان بگیرید. به شما می گفتند دشمن اهل بیت. شما که قامت استوار و دستان آزاده ات برای من بوی قصه هایی را می داد که وقتی کودک بودم پدرم از علی (ع) برایم می گفت و مرا از هوش می برد. گروه دیگر، تحریمی ها بودند. آنهایی که خود را خیلی روشنفکر و چیزفهم حساب می کردند و هرکس را که مثل آنها نبود، عوام و نفهم. می گفتند شما هم مثل بقیه ای و با آمدن شما هیچ اتفاقی نمی افتد. می گفتند ما جوانیم و نمی فهمیم. می گفتند باید رفت خانه و خوابید تا سوپرمنی پیدا شود ما را نجات دهد. و اگر هم نیامد، دلمان خوش خواهد بود که اقلاً شناسنامه مان تمیز است.

آقای موسوی! هنوز این مقاومت ادامه دارد. امروز هم این دو گروه که ظاهراً ضد هم هستند، مثل دو تیغه ی قیچی سعی دارند حقانیت حقیقتی را که شما چون سرو رویش ایستاده ای، قیچی کنند. اما غافلند از این که حقیقت با هیچ تیغی تکه تکه نمی شود. بقول گاندی: "حقیقت خودش برای خودش کافی است. حقیقت خواهد ایستاد، حتا اگر هیچ حامی و پناهی جز خودش نداشته باشد". از یک طرف صداوسیما و روزنامه های ایران و کیهان و ... سعی می کنند به دروغ طرفداران شما را "اغتشاشگر و عامل بیگانه" بخوانند و از طرف دیگر تحریمی ها نیز بیکار نیستند. دیشب که صدای آمریکا را می دیدم، کاریکاتوری را نشان می دادند که سعی می کرد بگوید شما در رهبری جنبش مردم کوتاهی کرده اید. خارج نشینان فسیل شده ای را دیدم که سعی می کردند بگویند شما عرضه ی ایستادگی بر حقوق مردم را ندارید و مردم باید شما را فراموش کنند و به جاش قربان آنها بروند.

دلم می خواست صاعقه یی بودم و یک لحظه برق می زدم و پرده ی تمام این دروغها را می سوزاندم و پاره می کردم. دلم می خواست صدایم به آنها می رسید تا بگویم: اگر شما خیلی پخ هستید، اگر جرأت دارید، رها کنید آن تلویزیونهای ماهواره یی وامانده را. بیایید به ایران و به صوف مردم بپیوندید. روز سی خرداد که مردم با گلوله کشته می شدند، از میان شماها نبود آن سروقامتی که غسل شهادت کرد و به صفوف مردم در خیابان جیحون پیوست و سه بار فریاد زد: "مرگ بر کودتا، مرگ بر کودتا، مرگ بر کودتا". شماها آن روز در سنگرهای مجازی تان قایم شده بودید و مثل همیشه از راه دور حرفهای گنده گنده می زدید. صدای شماها به یمن تلویزیونهای ماهواره یی به تمام جهان مخابره می شود. ولی تاریخ گواهی خواهد داد که صدای مردی که در خیابان جیحون با بلندگوی فکسنی دستی با مردم حرف زد، از صدای شما بلندتر است. چون صدای او صدای حقیقت است. صدای سرو لرزانی که وسط چارراه هر ور باد، در حالی که مشاوران و اعضای ستادش در زندان بودند، در حالی که تمام راههای ارتباطش با مردم قطع شده بود، در حالی که خودش و خانواده اش در معرض خطر محاکمه و حتا مرگ بودند، تا پای جان روی حقیقت ایستادگی کرد. این شما بودید که از مردم جا ماندید و انتخابات را تحریم کردید و حالا می خواهید به زور رهبر جریانی بشوید که در شکل گیری آن کوچکترین نقشی نداشتید. دلم می خواهد اینها را بگویم، اما من بدون رسانه، صدایم به کجا می رسد؟

آقای موسوی! ما از تاریخ آموخته ایم که رنج ایستادن بر حقیقت را خودمان تحمل کنیم. ما آموخته ایم که اگر روی حقیقت بایستیم، پیروز می شویم. آموخته ایم که دروغ حتا اگر از چهار طرف حمله بیاورد و آسمان را تاریک کند، در نهایت قدرت محدودی دارد. ما همان جوانها هستیم که شما به ما اعتماد کردید و ما به شما اعتماد کردیم. شاید جنبش ما فعلاً شکست خورده باشد اما در نهایت پیروز است زیرا ما شکست اخلاقی نخوردیم. به اعتماد هم خیانت نکردیم. بقول شاملو من و تو عشق را و انسان را رعایت کردیم، خود اگر شاهکار خدا بود یا نبود. بگذار هر چه می خواهند بگویند. ما اگر رسانه نداریم، در عوض همان پاهایی که آماده ی پینه بستن بودند را داریم، همان قلب های عاشق خستگی ناپذیر را داریم. می گویند کلمه ی "انقلاب" از "قلب" می آید. ما با همین قلبهایمان انقلاب شما را پیروز خواهیم کرد.

الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل الملائکة علیهم الا تخافوا و لا تحزنوا

کسانی که گفتند خدای ما حقیقت است و سپس روی این حرف مقاومت کردند، فرشتگان را بر آنان نازل می کنیم که: "نترسید و غمگین نباشید".

2 نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 13:44  توسط امیرحسین  |