"موازنه ی منفی"، نامی است که مصدق بر یک اندیشه ی راهنما گذاشت. ولی این بدان معنا نیست که مصدق، خود واضع این اندیشه بود. سررشته ی این اندیشه را که بگیری، به اعماق تاریخ این سرزمین می رسی. به اندیشه های زردشت، یا حتا قبل از آن. به زمان اسطوره ها. به زمانی که دیگر مرز تاریخ و افسانه از میان می رود. موازنه ی منفی، اندیشه یی است که منجر به قیام مردم و سرنگونی ضحاک شده و در جای جای شاهنامه موج می زند.
بعد از اسلام نیز، ایرانیان رگه هایی از این اندیشه را در اسلام دیدند و بر اساس آن، قرائت خاص خود را از اسلام ارائه کردند. جایگاه امام حسین در این قرائت بسیار برجسته است. زیرا قیام حسین، قرابتهای شدیدی با اندیشه ی "موازنه ی منفی" دارد.
با این همه نباید تصور کرد که ایران، تنها مهد این اندیشه ی راهنما بوده است. موازنه ی منفی، نام دیگری از همان فلسفه یی است که گاندی به زبان سانسکریت نامش را "ساتیاگراها" گذاشته بود. یعنی: "نیرویی که از ایستادگی روی حقیقت آزاد می شود". و با همین فسلفه، نه تنها جنبش استقلال هند را به پیروزی رساند بلکه پایان عصر استعمار در تاریخ را رقم زد و فصلی تازه در تاریخ جهان آغاز کرد. مردم امریکا نیز اگر امروز به یک سیاه پوست رأی می دهند که رییس جمهورشان شود، به خاطر "مقاومت بی خشونت" مارتین لوترکینگ است. و گرنه نیم قرن پیش همین مردم، حاضر نبودند که بچه هایشان با یک بچه ی سیاه بازی کند. یعنی بچه ی سیاه، از سگ و گربه هم در نظرشان نجس تر بود. "مقاومت بی خشونت" نیز نام دیگری است که لوترگینک برای موازنه ی منفی انتخاب کرد.
جان این اندیشه چنین است: حقیقت به تنهایی برای خود کافی است و نیاز به قدرتی خارج از خود ندارد. این از منظری ایرانی، معنای اصل "توحید" در اسلام است. از آنجا که خدا همان "حق" (=حقیقت) است، وقتی می گوییم نیاز به شریک ندارد، یعنی خودش برای صیانت از خودش کافی است و به نیرویی خارج از حقانیت خود (=زور) نیاز ندارد. گاندی می گوید: "حقیقت می ایستد، حتا اگر جز خودش هیچ حامی و پناهی نداشته باشد". آن که نیاز به زور دارد، "دروغ" است. زیرا دروغ، از خود حقانیتی ندارد که روی آن بایستد. و بنابراین مجبور است برای صیانت از خودش به منبع قدرتی خارج از حقانیت خود، یعنی به "زور" متوسل شود.
از این منظر است که کلمات "زور" و "دروغ"، همسان و هم معنی می شوند و در برابر، "حقیقت" می شود نفی زور، یعنی "آزادی". علی شریعتی که از شاگردان مکتب مصدق بود، می گوید: "آزادی معبود من است". زیرا آزادی یعنی حقیقت، و حقیقت یعنی خدا. نکته ی جالب این که بعنوان مثال کلمه ی "تزویر" که از ریشه ی "زور" آمده، به معنای دروغ است. در قرآن در وصف مومنین آمده: "الذین لایشهدون الزور". که هم می توان معنی کرد: کسانی که زیر بار زور نمی روند، و هم می توان چنین معنی کرد: کسانی که به دروغ، شهادت نمی دهند. یا دروغ را به زور، تایید نمی کنند. می بینید که یکسانی مفهوم زور و دروغ، چقدر معنای این آیه را عمیق کرده.
موازنه ی منفی نیز چیزی نیست مگر عمل به این آیه. یعنی نفی زور (دروغ) به هر شکل. موازنه ی منفی می گوید که نمی توان بین "زور خوب" و "زور بد" موازنه برقرار کرد. اساساً چیزی به نام "زور خوب" وجود ندارد. هر زوری به معنای دروغ است و هر دروغی به معنای نفی حقیقت و نفی آزادی. پس با زور نمی توان بر زور غلبه کرد، اما با "آزادی" می توان. مقاومت بی خشونت لوترکینگ نیز از همین جا می آید: برای رسیدن به آزادی، نمی توان از روش زور استفاده کرد. زیرا زور، ناقض آزادی است. چاره این است که تنها روی حقیقت بایستی و مقاومت کنی. زیرا قدرت حقیقت (ساتیاگراها) بالاترین قدرتهاست.
شعار الله اکبر، یا آیه ی "ید الله فوق ایدیهم" به معنای این است که حقیقت به خودی خود بالاترین قدرت را دارد پس نیاز به زور نیست. "جاء الحق و ذهق الباطل" می گوید که صرف ایستادگی روی حقیقت، رمز پیروزی است زیرا باطل تاب پرتو حقیقت را ندارد. شاملو این سخن را به بیان دیگری سروده:
بهتان مگوی که آفتاب را با ظلمت نبردی در میان است
آفتاب از حضور ظلمت دلتنگ نیست
با ظلمت در جنگ نیست
ظلمت را به نبرد آهنگ نیست
چندان که آفتاب تیغ برکشد
او را مجال درنگ نیست
همین بس که یاری اش ندهی
سواری اش ندهی
این بدان معناست که به جای ضدیت با باطل، کافی است روی حقیقت مقاومت کنی
الذین قالوا ربنا الله، ثم استقاموا، تتنزل علیهم الملائکة الا تخافو و لا تحزنوا
