تبليغاتX
عبور از راه بی نقشه - چه طور کار به ترور می رسد؟

عبور از راه بی نقشه

وبلاگ امیرحسین ایرجی

این متن سخنرانی دکتر محمدی گرگانی، رييس گروه حقوق بشر دانشكده ي حقوق و علوم سياسي دانشگاه علامه است كه اسفند سال گذشته در حسينيه ي ارشاد انجام شد و در آن از مبارزات دهه ی چهل و تجربیاتش در سازمان مجاهدین خلق صحبت کرد:

اجبارا براي طرح هربحثي بايد شرايط تاريخي كه بحث مورد نظر به آن تعلق دارد را مورد ملاحظه قرار ‏بدهيم. از اين رو ضروري مي دانم به طبيعت بحث از اين زاويه بپردازم. فعاليت هاي سازمان مجاهدين خلق ‏ايران در سه حوزه كاري تركيب شده بود. ‏

‏1- بحث هاي راجع به جهان بيني و ايدئولوژي، اقتصاد، شناخت، تئوري تشكيلات، تحليل تاريخ كه در آن ‏زمان به معناي پرداختن به حوزه نظري بود. اين مفهوم يعني ايدئولوژي امروزه به معناي وابستگي تعصب ‏آميز به مجموعه اي از بحث ها است. ‏

‏2- بحث هاي استراتژيك، به معناي آن خط مشي است كه يك تشكيلات مبارزاتي بايد انتخاب كند تا به ‏پيروزي برسد.‏

‏3- مباحث مربوط به تشكيلات، كادرها ومسايل كادرها. ‏


‎خط مشي‎

‏ منظور از خط مشي چيست؟ هنگامي كه مي گوييم خط مشي، منظورمان برنامه ريزي و راه حل هاي ‏درازمدتي است كه هرحزب، جامعه، دولت وتشكيلاتي براي خود تدوين مي كند. نخستين موضوع بااهميت ‏اين است كه اين حوزه، حوزه اي كارشناسي، نظري وتخصصي است. در اين حوزه بحث ايمان، تقدس، و ‏قطعيت راهي ندارد. مثلا اگر مي گوييم كه ما با آمريكا رابطه داشته باشيم يا رابطه نداشته باشيم؟ به اتحاديه ‏اروپا بپيونديم يا نپيونديم؟ يا درمورد صلح خاورميانه چه موضعي را بايد اتخاذ كنيم؟ در اساس به يك سري ‏مباحث نظري مبادرت كرده ايم كه از حوزه ايمان و قطعيت خارج بوده و مربوط به "امورجامعه" مي شوند. ‏‏"امورجامعه"، بحث هايي مشورتي، كارشناسي، نسبي، نقدپذير وغير مقدس هستند. اما وقتي از "اصول" ‏سخن به ميان مي آوريم، در اساس وارد حوزه ايمان شده ايم.مواردي همچون ايمان به خدا، قيامت و قرآن در ‏حوزه "اصول" قرار دارند.‏

فاجعه از آن جايي پيش آمده است كه "امور جامعه" را وارد حوزه "اصول" كرده اند وبه آن ايمان آورده اند. ‏اين كه برنامه سياسي و اقتصادي ايران در شرايط كنوني چه بايد باشد و يا در حركت حزبي چه راه حل هايي ‏بايد اتخاذ شود، مربوط به حوزه نظري است. اين سخن از زاويه ديگري شامل اين موضوع است كه امروز ‏شايد شما در باره يك راه حل نظر موافق داشته باشيد، و سال آينده در باره آن نظر مخالفي را ابراز كنيد به اين ‏معنا كه صريحا اعلام كنيد نظريه قبلي اشتباه بوده است. به عنوان نمونه پس از آن كه خرمشهر آزاد شد، بنده ‏و برخي دوستان از جمله مهندس سحابي در مجلس اول خدمت آقاي هاشمي رفسنجاني رسيديم و گفتيم كه پس ‏از آزادي خرمشهر بهتر است صلح كنيم. گويي اين سخن ما درآن زمان مخالفت با مقدسات بود. البته آقاي ‏هاشمي رفسنجاني درهمان جلسه اعلام كردند كه برخي از دوستان شان در شوراي عالي دفاع اين نظر را تاييد ‏مي كنند. اين كه در حال حاضر صلح كنيم يا صلح نكنيم، يك بحث نظري كارشناسي است، اين بحث اساسا به ‏حوزه مذهب و ايمان مربوط نمي شود. هر گونه تعصب در اين دست از مسايل جز فاجعه در طول تاريخ ‏نيافريده است. علي (ع) دراين باره يك نمونه جالب است. علي (ع) از يك طرف مي گويد هرسوالي داريد از ‏من بپرسيد ( درحوزه ايدئولوژي)، سلوني قبل ان تفقدوني، اما هنگامي كه مي خواهد جلوي طلحه و زبير را ‏بگيرد، مي گويد آنقدر فكر كرده ام كه از خواب شب افتاده ام. با اين دو بايد چه كنم؟‏‎ ‎‏(حوزه استراتژي و خط ‏مشي)‏

مرحوم حنيف نژاد دائما يك حرف را تكرار مي كرد. او مي گفت كه يكي از مشكلات ما درسياست اين است ‏كه سياست را ساده گرفته ايم. تازه اگر سياست را جدي بگيريم، معلوم نيست كه به درست ترين استراتژي ‏برسيم، زيرا اساسا بايد داستان را از اين سطح از بحث خارج كنيم تا هيچ كسي ادعا نكند درعمل اجتماعي به ‏حقيقت مطلق رسيده است. ‏

‎استراتژي سازمان در‏‎ ‎دهه‎ ‎‏40‏‎
‏ ‏
‏1-‏‎ ‎تصور شده كه انقلابيون مي خواستند با ترور، انقلاب كنند تا خود به قدرت برسند. لاجرم در اين حوزه ‏اصطلاح غلطي ايجاد شده به نام "عمل انقلابي". آيا "عمل انقلابي" به معناي عملي بي تناسب و بدون محاسبه ‏شرايط تاريخي است؟ اصلا قرار نبود عده اي با ترور بخواهند به قدرت برسند. همه حرف آن زمان اين بود ‏كه عمر يك چريك شهري حداكثر شش تا هشت ماه است. از اين رو ازاين محاسبه، كسب قدرت بيرون نمي ‏آمد. چون اساسا عمر درازمدت براي يك چريك شهري متصورنبوديم. در اين جا باز هم تاكيد مي كنم وقتي مي ‏گويم استراتژي سازمان را در دهه 40 تا 50 بررسي مي كنم، هنگامي كه مي گويم قرار نبود عده اي باترور ‏به قدرت برسند، مربوط به شرايط تاريخي سال هاي قبل از 1351 است. بعد از سال 1353 كه داستان ‏ماركسيست شدن عده اي در سازمان مطرح و ماجراي ترورها در آن آغاز شد، در بحث من قرارندارد. من ‏به عنوان كسي كه در سال 1346 و 1347 به عضويت سازمان درآمدم و تعليمات سازمان را ديدم، به شما ‏عرض مي كنم كه ما صدها ساعت بحث هاي نظري به عمل آورديم. مسايل آن زمان اين گونه تعبير مي شود ‏كه عده اي يك كلت در جيب و قرص سيانور زيرزبان گذاشتند و به تعبيري به ترقه بازي روي آوردند. ‏مرحوم احمد رضايي كه به منزل ما مي آمد، ما يك سر از 8 صبح تا 10 شب با يكديگر بحث تئوريك مي ‏كرديم. شعار آن زمان اين بود؛ 80 درصد كارتئوري و 20 درصد كارنظامي.كار نظامي نيز به معناي ترور ‏نبود. بلكه كارنظامي به معناي آن بود كه هركادري براي داشتن آمادگي كامل آموزش جودو، و ديگر آموزش ‏هاي رزمي را بگذراند تا درشرايط خودش بتواند از آن استفاده كند. به همين دليل دوستاني كه استدلال انقلابي ‏را دربرابر استدلال اسلامي به كار مي برند، اگر منظورشان از انقلابي، تئوري سازمان مجاهدين و چريك ‏هاي فدايي خلق است، بسيار در اشتباه به سرمي برند. شعار چه بود؟ جنبش مسلحانه درازمدت توده اي. اين ‏شعار براين امر تاكيد داشت كه درزماني كه نمي گذارند سخن بگوييم و اجازه نمي دهند پيام ما به مردم برسد، ‏ما صدايمان را برسر گلوله مي گذاريم، و به قول مرحوم احمد رضايي، تبليغ مسلحانه مي كنيم. هدف چيست؟ ‏مردم برخيزند. انقلاب را كه انقلابيون نمي كنند. انقلاب را مردم انجام مي دهند. اما كودتا را كودتا چيان انجام ‏مي دهند. پس درنكته اول اين تصور كه جنبش مسلحانه هدف اش آن است كه قدرت سياسي را بگيرد تا همه ‏چيز را تغيير بدهد، كاملا تا قبل از سال 1351 از اساس غلط است. من درآن زمان درتمامي روابط و گفتار و ‏مباحث مفصل سازمان بودم و همه آن ها را فراگرفتم و به عبارتي جزء كادرهايي بودم كه بچه ها به شوخي ‏به من مي گفتند محمد ايدئولوژي. يعني كسي كه برمباحث نظري بيشتر تكيه مي كند. بنا براين چنين ساده ‏انديشي و سطحي نگري در كادرهاي قبل از سال 1351 وجود نداشت. مرحوم حنيف نژاد اين سخن را دائما ‏تكرار مي كرد كه چرا جمال عبدالناصر نشسته وغصه مي خورد؟ حكومت را از بالا گرفته، حالا ناراحت از ‏اين است كه چرا مردم قاهره بي درد از مسايل مردم فلسطين شب ها در كاباره ها به سر مي برند. در سال ‏‏1349 چند نفر به مرحوم حنيف نژاد پيشنهاد كردند كه سازمان شاه را ترور كند. اين عده مطرح مي كردند ‏كه درخيابان شاهرضا ( انقلاب فعلي ) شاه را مي تونيم ترور كنيم. حنيف مي گفت شاه را زديم، حالا يك نفر ‏ديگر مي آيد وشاه مي شود. مگر مشكل ما اين است كه شاه برود؟ ‏

‏2- موضوع دوم، اخيرا خانم سوسن شريعتي ( دختر مرحوم دكتر شريعتي ) در مصاحبه خود مطرح كرده اند ‏كه درآن زمان عده اي معتقد به كارفرهنگي صرف بودند، و عده اي نيز معتقد به كار نظامي صرف بودند. در ‏اين ميان نيز سازمان مي خواسته كه فقط به كار نظامي صرف بپردازد. اين تلقي نيز سوء تفاهم است. شعور ‏موجود در ذهن دوستان در آن زمان اين نبود. سازمان داراي سه نوع كادر بود. 1- كادر عضو. كادر عضو ‏خود به دو دسته تقسيم مي شدند، الف: كادر همه جانبه. تشكيلات هدف اش اين بود كه عده اي كادر همه جانبه ‏باشند و هم در حوزه تئوري، هم استراتژي و هم تشكيلات و نظامي از آموزش كافي برخوردار باشند. ب- ‏كادرهايي كه توانايي كادر همه جانبه را نداشتند ودريك حوزه فعاليت مي كردند. 2- سمپات: سمپات كساني ‏بودند كه امكان كاردر تشكيلات نداشتند. اين عده به زندگي روزمره مي پرداختند. مثلا رانندگي، معلمي، ‏و....سازمان براي اين دسته تعليمات ويژه اي مي گذاشت. تعليماتي كه نه به گستردگي تعليمات كادرهاي همه ‏جانبه بود، و نه اين كه اجازه مي داد افراد دربي خبري به سر ببرند. 3- سومين گروه قطب ها بودند. قطب ها ‏به معني چهره هاي مهم زمان بودند. مانند مرحوم بازرگان، و مرحوم طالقاني كه سازمان براي اين عده وقت ‏ويژه مي گذاشت. تعبير مرحوم حنيف نژاد اين بود كه "ما هزار ساعت وقت براي مرحوم طالقاني مي گذاريم، ‏طالقاتي يك دقيقه سخنزاني كند، هزار ساعت ما هزار برابر خواهد شد". ‏

شايد دوستان خاطرات من درباره طالقاني را مطالعه كرده اند. ايشان مي گفت آقاي محمدي اي كاش حنيف ‏نژاد رابطه اش با من قطع نمي شد. من اين موضوع را بارها عرض كرده ام كه اي كاش ما رابطه خود را با ‏نيروها در جامعه قطع نكنيم. اين ضربه، ضربه تعيين كننده اي است. كسي هم نمي تواند آن را به سادگي ‏جبران كند. ‏

اشاره كردم كه عده اي كار سياسي مي كردند. اين درحالي است كه در اهداف سازمان، كار فرهنگي نيز نهفته ‏بود. دليل اين موضوع نيز صدها ساعت بحث هاي نظري است كه در سازمان انجام مي داديم كه درنهايت اين ‏بحث ها به تعليمات سازمان و جزوه و روابط تبديل شدند. من و احمد رضايي به مسجد ايرانشهر ميدان ‏فردوسي كه آقاي مهدوي كني در آن جا پيش نماز بودند مي رفتيم و ساعت ها با ايشان صحبت مي كرديم. ‏ايشان فردي بسيار مبارز، صادق، وفعال بودند، سپس ساعت ها صحبت مي كرديم كه چه بگوييم وچه نگوييم. ‏از اين رو اين گونه نبود كه به فكر كارتئوريك نباشيم. من يادم است زماني كه من واحمد رضايي به كلت ‏ونارنجك مجهز بوديم، آمديم اينجا(حسينيه ارشاد) تا با مرحوم شريعتي ملاقات كنيم. هرچند اين كاربسيار ‏خطرناكي بود. احمد به دكتر شريعتي گفت كه شما داريد چه مي كنيد؟ درآن زمان حسينيه ارشاد خيلي جلوه ‏مي كرد. براي بسيار لوسترهاي حسينيه ارشاد به مثابه حركت سرمايه داري بود. مرحوم شريعتي به سيگار ‏خود پك مي زد و مي گفت كه احمد من مي دانم دارم چكارمي كنم. اكنون جاي بحث درباره اين سوال نيست ‏كه اگر جنبش هاي مسلحانه نبودند آيا به مرحوم شريعتي اجازه مي دادند در حسينيه ارشاد سخنراني كند؟ ‏هميشه حركت هاي تندتري وجود دارد كه موجب باز كردن فضا براي حركت هاي ملايم تر مي شود. بحث در ‏باره اين موضوع را به شرايط ديگري وامي گذارم. ‏

در اين جا بايد اشاره كنم تا قبل از سال 1350 كه كادرهاي بالا سازمان دستگير شدند، هيچ تروري انجام نشده ‏بود. تنها مسئله ربودن شهرام پسر اشرف پهلوي بود كه درباره آن نيز مرحوم حنيف در زندان به خود نقد و ‏عنوان كرد كه سازمان اشتباه كرده و عمل متناسب بازمان و شرايط تاريخي نبوده است. ‏

‏3- دو شعار در 150 سال اخير مطرح شده است. الف: عده اي گفتند كه اسلام را نجات بدهيم تا مسلمانان ‏نجات يابند. اين عده مي گفتند تنها راه نجات ما اين است كه به كار تئوريك بپردازيم و تا زماني به كار تئوري ‏قوي مبادرت نكرده ايم نبايد وارد عمل سياسي بشويم.در دسته بندي برخي نيروها، مرحوم اقبال، شريعتي و ‏طالقاني دراين گروه مي گنجند. من چنين فكر نمي كنم به اين دليل كه هم اقبال و هم طالقاني در عمل اجتماعي ‏بسيار فعال بوده اند. پس اگر مي گوييم كسي به بخش فرهنگي رجحان مي دهد يك سخن است ولي اين كه ‏بگوييم ابتدا بايد كار تئوريك انجام بدهيم تا بعد تحول ايجاد شود، اين نيز سخن ديگري است. ب: دسته ديگري ‏معتقدند كه مسلمانان را نجات بدهيم تا اسلام نجات يابد، به اين معنا كه با مبارزه، مردم را از تيره روزي ‏نجات بدهيم. شعاري كه بعد از سال 1332 حزب توده مطرح كرد وآن هم تحول جامعه از طريق صنعتي شدن ‏بود. اين شعاري بود كه آقاي هاشمي رفسنجاني به نوعي مطرح و عنوان كرد كه ما به جاي كارسياسي بايد ‏كاراقتصادي وعمراني انجام دهيم كه درصورت موفقيت دراين حوزه جامعه به لحاظ فرهنگي نيز پيش خواهد ‏رفت. من معتقدم كه سازمان درزمان خود داراي اين شعور بود كه كارفرهنگي مستقل از كارسياسي و ‏كارسياسي مستقل از كاراقتصادي نيست. اين كه سازمان تا چه اندازه داراي اين ظرفيت حركت همه جانبه ‏بود، بحث ديگري است. ولي ما برروي اين مسايل توجه داشتيم وصدها ساعت برروي آن ها بحث مي كرديم. ‏

‎تئوري تشكيلات و دلايل طرح جنبش مسلحانه در‎ ‎دهه‎ ‎‏40‏‎

دردهه 40 نزديك به 20 جنبش مسلحانه در دنياي آن روز وجود داشت. در اين جا به چند جنبش مسلحانه كه ‏به موفقيت دست يافتند اشاره مي كنم: چين 1949- مصر 1952- اندونزي 1949 – ويتنام 1956 كه در سال ‏‏1975 پيروز شد – كوبا 1960 – الجزاير 1962- غنا 1951- عراق 1958- ليبي 1967- شيلي 1970- لذا ‏در دوره اي كه ما زندگي مي كرديم، جنبش مسلحانه عرف پذيرفته شده زمانه بود. به عبارت ديگر اخلاق و ‏فرهنگي بود كه در زمان خود به عنوان تنها راه حل شناخته شده بود. جنبش هايي نظير جنبش جنگل نيزكه از ‏مردمي ترين جنبش هاي تاريخ صد ساله ايران به شمار مي رود، در پس زمينه ذهني ما قرار داشت. مرحوم ‏حنيف همواره اشاره مي كرد كه چريك هاي فدايي به جنگل مي روند با اين زمينه ذهني كه جنگل در ميان ‏مردم داراي قداست است و مردم از ميرزا كوچك خان داراي خاطراتي هستند كه به واسطه آن ها او را ‏دوست دارند. زماني كه ماسوله رفته بودم مي خواستم براي كوه، جوراب پشمي بخرم. در آن جا پيرزني ‏جوراب ساق كوتاه مي فروخت. به او گفتم خانم جوراب ساق بلند داريد؟ گفت ساق بلند يعني چه؟ گفتم همين ‏كه ساق اش تا بالاي زانو بيايد. گفت آهان منظورت "مجاهد" است. يعني جوراب مجاهد مي خواهي؟ به ‏عبارت ديگر در ذهن اين پيرزن، جوراب مجاهد، جوراب هايي بوده كه گروه ميرزا كوچك خان در جنگل از ‏آن استفاده مي كردند. اين موضوع عمومي بود. ما دردهه 40 و50 آنقدر امكانات مالي، ماشين، خانه وزندگي ‏داشتيم كه از اين نظر هيچ مشكلي نداشتيم. مرحوم احمد رضايي صبح با شورولت، بعد از ظهر با تاكسي بار ‏و ساعتي بعد با پيكان بر سر قرارهايش حاضر مي شد. از نظر حمايت آنقدر از ما حمايت مي شد كه گاه اشك ‏ما جاري مي شد. مردم تا اين اندازه از ما حمايت مي كردند. ‏

دراين جا نمي خواهم خاطرات بگويم ولي ناچارم به برخي موارد، كوتاه اشاره كنم. دريكي از منازل من با ‏احمد دونفري مراجعه مي كرديم. يك روز ديديم كه درچايي تيكه كاغذ افتاده است. به احمد گفتم كه شايد ‏صاحبخانه يادش رفته كه كاغذ را بردارد. احمد رضايي گفت مگر مي شود؟ نمي خواستيم به روي آن خانم ‏بياوريم، ‌ولي هنگامي كه از خانه بيرون مي آمديم، احمد طاقت نياورد و از او پرسيد كه ببخشيد حاج خانم ‏كاغذي كه درداخل چايي بود، چه بود؟ آن خانم گفت دركاغذ دعا نوشته ام، به دعا فوت كردم و درچايي شما ‏گذاشتم تا براي شما اتفاقي نيفتد. در اين حين من گفتم كه مادر اين كليد را بگير، اگر ما دستگير شويم ممكن ‏است همه چيز را زير شكنجه بگوييم و اين براي شما خوب نيست. گفت محال است كه كليد را ازشما بگيرم. ‏اول من فداي شما مي شوم وبعد شما فدا شويد. تمام روحانيتي كه شما مي شناسيد به نحوي كه قبل از انقلاب ‏مبارزه كرده اند وبه شهرت رسيده اند، همگي در ارتباط با سازمان قرار داشتند. از مرحوم طالقاني و آيت الله ‏مهدوي كني گرفته تا مرحوم رباني شيرازي و... با سازمان ارتباط داشتند. هركسي كه مبارزه مي كرد ‏آرزويش اين بود كه با سازمان آشنا شود. جوان بيست وپنج ساله جلو مي ايستاد و روحاني 70 ساله پشت سر ‏او نماز مي خواند. نفوذ سازمان تا اين اندازه عموميت وقدرت يافته بود.‏

‎مسئله اصلي‎

اما درجنبش مسلحانه سوال اصلي اين بود كه مسئله اصلي ما چيست؟ از ابتداي انقلاب اين سوال مطرح بوده ‏است. عده اي گفتند كه مسئله اصلي ما ارتجاع و آخونداست. عده اي نيز مطرح مي كردند كه مسئله اصلي ما ‏امپرياليسم آمريكا و سرمايه داري حاكم است. عده اي هم گفتند كه مسئله اصلي ما عقب ماندگي فرهنگي است، ‏عده اي نيز شعار مسئله اصلي خود را ليبراليسم قرار دادند. ‏

ما يكي از سخت ترين كارهايي كه مي كرديم پاسخ به اين سوال بود كه مسئله اصلي ماچيست؟ كدام مسئله ‏است كه اگر با آن برخورد كنيم، قادريم به باقي مسايل پاسخ بدهيم. اين سوال در حوزه قرآن وتاريخ نهضت ‏پيامبر نيز مطرح بود. چرا پيامبر اكرم (ص)درزمان خودش با بي حجاب ها برخورد نكرد؟ چرا داخل كوچه ‏وخيابان با كساني كه مزاحم مردم بودند درگير نشد.( به عنوان موضوع اصلي) موسي(ع) چرا هزار خرده ‏كاري ديگر نكرد و مستقيما به سوي فرعون رفت؟ روي اين سوال ها بحث نظري ابتدا با اتكاء به قرآن ‏صورت مي گرفت. پس از درك مواضع قرآن به تحليل سياسي وتحليل شرايط مي رسيديم. سازمان تحليل اش ‏اين بود كه مسئله اصلي زمانه ما امپرياليسم است. بودن و نبودن شاه تعيين كننده نيست. پس درگيري ما شاه ‏نيست. رفتن شاه نيز موضوعي را حل نمي كند. زماني كه شاه رفت و برخي مي گفتند انقلاب شده، من تعجب ‏مي كردم، مي گفتم كه چرا مي گوييد انقلاب شده است. زيرا انقلاب يك تحول درازمدت مردمي است. در اين ‏ميان عده اي نيز مي گفتند كه مشكل كنوني ايران فحشاء، فساد، سينماها، روزنامه ها و مجله هاي فاسد است. ‏ما دائم برروي اين مسايل بحث مي كرديم و معتقدبوديم كه اقدام عليه اين مسايل خرده كاري بوده وفايده اي ‏دربرندارد. حال اگر مسئله اصلي امپرياليسم شد، راه مبارزه با امپرياليسم چيست؟ برخي عنوان كردند كه ‏سرمايه داري وابسته درايران، ابزار امپرياليسم است. به همين دليل چريك هاي فدايي خلق ايران رييس ‏كارخانه جهان را ترور كردند. سازمان كه ديگر سازمان دهه 40 وقبل سال 1351 نيست، اقدام به ترور ‏سرهنگ هاوكينز، و ترنر و نيك طبع را كرد كه ديگر دربحث من قرار ندارد. ‏

من يادم نمي رود كه درزندان قصر با مرحوم رجايي و موسي خياباني نشسته بوديم كه خبر دادند رضا ‏رضايي دستگير شده است. رضا رضايي جزء كادرهاي اوليه سازمان بود كه تا آن زمان دستگير نشده و ‏بيرون مانده بود. موسي داشت گريه مي كرد. سوالي كه مطرح شد اين بود كه مي ارزيد به قيمت ترور نيك ‏طبع، رضا ازبين برود. تحليل ما اين بودكه ارزش نداشت. اما ظاهرا ديگر سازمان در بيرون از سازمان ‏درون زندان تبعيت نمي كرد. كادرهاي زندان تا مدتي اداره كننده مسايل بيرون بودند، اما پس از مدتي ‏كادرهاي بيرون، ‌به راه خودشان رفتند.‏

‎سوال هاي اساسي‎

من سوال هاي اساسي آن زمان را مجددا مطرح مي كنم: ‏
‏-‏‎ ‎آيا كسب قدرت سياسي هدف جنبش مسلحانه بود؟ جواب اين بود كه كسب قدرت سياسي راه حل تحول ‏درجامعه تلقي نمي شود. لذا كسب قدرت يك برنامه درازمدت است كه 15 تا 20 سا ل به طول مي انجامد تا ‏مردم به قدرت برسند، نه ما كه قدرت چريكي مسلحانه هستيم. آنان با ورود به صحنه صلاحيت ها ‏واستعدادهايشان ارتقا خواهد يافت و صلاحيت كسب قدرت را خواهند يافت. سازمان درباره مردم هم يك تقسيم ‏بندي داشت. سازمان جامعه را تقسيم مي كرد به اقشاركارگر، خرده بورژوازي متوسط تجاري، صنعتي ‏وكمپرادر. سازمان نظرش براين بود كه نمي توانيم ارتباط وسيعي با اقشار كارگري داشته باشيم، با اين عده ‏نيز نمي توانيم كار كنيم. ما تنها كاري كه مي توانيم بكنيم اين است كه سازمان با قشر متوسط جامعه يعني قشر ‏خرده بورژوازي كه حامي مذهب وسياست از زمان مشروطه تا حالا بوده اند كار كندد واز اين طريق آگاهي ‏آنان را افزايش دهد. يكي از نقدهايي كه بعدها به سازمان دراين باره صورت گرفت اين بود كه سازمان به ‏موضوع شورا و دموكراسي بهاي لازم را نداده و اساسا دموكراسي را مبناي تئوريك خود نمي دانست. ‏سازمان معتقد بود كه بايد منافع جامعه را درنظر بگيرد و بر اساس آن عمل كند. ‏

سوال دوم آيا تئوري هاي تشكيلات، اقتصاد، و جهان بيني سازمان، متاثر از ماركسيسم بود؟ آِيا اين امر خود ‏منجر به انحرافي شد كه بعدها به وجود آمد؟ من دراينجا كمي تامل مي كنم. عرض ام اين است كه در حوزه ‏سياست، اقتصاد و فرهنگ، بحث نظري مي كنيم. همانگونه كه اسيد سولفوريك اسلامي، غربي يا شرقي ‏نداريم، اقتصاد، سياست و پزشكي نيز علم هستند و شرقي وغربي ندارند. علم، آگاهي نسبي به بشريت مي ‏دهد. درحال حاضر صدها حزب درجه يك دنيا سوسياليست هستند. سوسياليست در بحث امورجامعه است ونه ‏دراصول. اين سخن به آن معني است كه يك فرد مي تواند مسلمان و درهمان زمان سوسياليست، يا ليبرال نيز ‏باشد. همچنين يك فرد مي تواند مسلمان باشد و به تئوري دولت فدرال نيز معتقد باشد. تئوري هاي سياسي ‏روش هستند و نه ارزش. لذا به روژه گارودي گفتند كه چرا زود تغيير مي كنيداول مسيحي بوديد و بعد ‏مسلمان و بعد سوسياليست شديد؟ روژه گارودي در پاسخ عنوان كرده بود كه الان من يك مسيحي مسلمان ‏سوسياليست هستم و اين ها با يكديگر تعارض ندارند. پس مسلمان مي تواند در روش طرفدار يكي از مناسبات ‏دولت هاي متمركز، آزاد، فدرال و... باشد. اما اين موارد هيچ يك به مفهوم ارزش نيست، متناسب با زمان ‏هم تغيير مي يابد. دنياي كنوني دنيايي است كه به شدت بر اساس گفت وگو و حداقل ضرربنا شده است. از اين ‏رو اين سوال كه سازمان به چه دليل ضربه خورده است مربوط به اين موضوع نيست كه سازمان در برخي ‏عقايدش در حوزه نظري گرايش به سوسياليسم پيدا كرده است. اين مسايل در حوزه روش مورد بررسي قرار ‏مي گيرند. شما مي توانيد ديروز سوسياليسم بوده و امروز هم ليبرال باشيد. همچنين امروز ليبرال وفردا ‏طرفدار دولت فدرال باشيد. اين موضوع هيچ تعارضي با مباني نظري و اعتقادي ندارد. ‏

سوال بعدي اين است كه آيا سازمان در جنبش مسلحانه موفق شد يا شكست خورد؟‎ ‎در پاسخ به اين سوال بايد ‏بپرسيم كه در خط مشي ملاك چيست؟ ملاك اصلي در خط مشي، "موفقيت" و "پيروزي" است. اگرگروهي ‏اعلام كرد كه برنامه اي تدوين كرده كه تورم را درطي 8 سال به ان ميزان خواهد رساند، در پايان 8 سال اگر ‏نتوانست به ارقام اعلام شده دست پيدا كند، مي گوييم شكست خورده است. نيت خالص و... سرجاي خود ‏محترم، ولي برنامه به چه سرانجامي رسيد؟ براين اساس نيز معتقدم كه جنبش مسلحانه در سال 1351 ‏شكست خورد. اي كاش بقاياي آن جريان به اين نتيجه مي رسيدند كه شكست خورده اند وآن را اعلام مي ‏كردند. آيا ممكن بود اين حوادث به آن منجر شود كه حوادث سال 1354 پيش نيايد؟ حوادثي كه هنوز كه هنوز ‏است آثارش را داريم مي بينيم. ‏

قتل هاي زنجيره اي را در نظم هاي استالين، صدام حسين، هيتلر و سازمان بعد از سال 1350 مشاهده مي ‏كنيم. چرا؟ چطور ممكن است كه شخصي مانند بهرام آرام كه بعد درسازمان قدرت را بدست گرفت برادر خود ‏مجيد شريف واقفي و صمديه لباف را به قتل برساند؟ ‌بهرام چريك بسيار ورزيده اي بود. حلب روغن نباتي را ‏روي هوا با تير مي زد. چطور ممكن است كسي كلت در كمر داشته باشد، سيانور زير زبان بگذارد و نارنجك ‏نيز درجيبش باشد، اما به مغزهمرزم هم سطح خودش تير خلاص بزند؟ مشكل در كجا قرار دارد؟ چطور ‏مي شود كسي پروانه اسكندري يك زن 50 ساله را 28 ضربه كارد برسينه اش بزند؟ مسئله چيست؟ صمديه ‏لباف ومحمد يقيني چرا ترور شدند؟ چطور ممكن است كه استالين از 53 عضو حزب كمونيست، دستور ترور ‏‏51 نفر از آنان را صادر كند و خودش نيز در تشييع جنازه آن ها شركت كند؟ يك استاد انگليسي در گزارشي ‏تحقيقي كه در باره نامه هاي ماكسيم گوركي انجام داده، آشكار ساخته كه گوركي را نيز استالين به وسيله ‏رييس اطلاعاتش كه داروساز بوده، دردوران بيماري، به وي دارو خورانده و به قتل رسانده است. چرا؟ ‏

هرگروه، جريان، يا حزبي كه فكر كند پيش آهنگ توده بوده وعامل نجات بشريت، دين، خاك، خون، حزب و ‏اسلام به شمار مي رود، اين موضوع منجر به فاجعه مي شود. تك تك سلول هاي من مي لرزد وقتي به اين ‏موضوع فكر مي كنم كه بهرام مغز مجيد را تكه تكه مي كند. ‏

در اينجا مايلم اين سوال را مطرح مي كنم كه چرا حنيف نژاد به ترور كسي اقدام نكرد؟ در سال 1350 به ما ‏خبر دادند كه يكي از كادرهاي بالا بريده است. رفتيم به خانه اين فرد، مشاهده كرديم كه دارد گريه مي كند. ‏گفتيم چه شده است؟ گفت سازمان و تشكيلات وهمه چيز رفت. بدبخت شديم. عقب افتاديم. پس از بازگشت از ‏خانه اين فرد، حرف اين بود كه اگر اين شخص دستگير شود، سه چهارم تشكيلات لو خواهد رفت. بعد از ‏مدتي يكي از نيروها به مرحوم حنيف نژاد گفته بود كه اگر اين شخص دستگير شود، سازمان نابود خواهد شد، ‏آيا بهتر نيست اورا ترور كنيم؟ ببينيد حوادث سال 1354، در سال 1350 مطرح شده است. حنيف پاسخ داد ‏كه يعني در ما كسي وجود دارد كه برادرش را ترور كند؟ اما چرا حادثه اي كه درسال 1350 اتفاق نيفتاده ‏است، در سال 1353 و 1354 اتفاق افتاد؟ به نظر من يكي از محورهاي اصلي مشكل در اين جا بود كه پيام ‏خدا به فراموشي سپره شدكه به پيامبرش مي گويد تو هدايت نمي كني از اين رو خود را اصل نكن. براساس ‏پيام خدا پيامبر بايد كارخود را انجام بدهد و برود. احسن به انبياء كه بهشت دنيا را به بشريت وعده ندادند. ‏چون قرن بيستم نشان دا د همه كساني كه مي خواستند در دنيا بهشت درست كنند، جهنم درست كردند. انبياء ‏نگفتندكه نجاتتان مي دهيم، بلكه گفتند اگر همگي بياييد و درست عمل كنيد و دردرست عمل كردن پايداري ‏كنيد، نجات مي يابيد. ‏

پس از نظر من استراتژي جنگ مسلحانه در سال 1351 دچار شكست شد. هدف يك مبارزه درازمدت توده اي ‏بود. اما طرف مقابل نيز زيركانه رابطه جنبش مسلحانه را باتوده قطع كرد، اين شعار كه چريك مانند ماهي ‏درآب است، باعث شد كه ضربه هاي مهلكي بر جنبش چريكي ايران وارد شود.اما آيا آثاري به دنبال داشت؟ ‏بايد بگويم كه آثار زيادي به دنبال داشت كه آن بحث ديگري است. ‏

به دنبال آن بحث كه برخي معتقدند عده اي با ترقه بازي راه افتاده بودند تا همه چيز را حل كنند. از جمله نقل ‏كرده اندكه مرحوم شريعتي به حنيف نژاد گفته است كه با شيوه سازمان مجاهدين خلق مخالف بوده و حنيف ‏نژاد هم توضيح داده است كه كار علني وتبليغ علني منجر به يك محفل روشنفكرانه علمي وسرگرم كننده مي ‏شود و اين كار با اين مخاطب مغشوش وآگاهي هاي بي نظم و بي برنامه به جايي نمي رسد. اين موضوع را ‏از قول حنيف نژا د نقل كرده اند.تحليلي هم كه روي اين سخن گذاشته بودند اين بودكه بنابراين عمل سازماني ‏و كاردرون تشكيلاتي اصل است. بله، يكي از كساني كه تئوري تشكيلات را دردهه 40 با پيشتازي مطرح ‏كرد مرحوم حنيف نژاد بود. اما از اين سخن نمي توانيم به اين نتيجه برسيم كه سازمان اعتقادي به ‏كارفرهنگي نداشته است، اين نتيجه گيري غلطي است. ما درسراسر ايران كار فرهنگي انجام مي داديم، منتها ‏به جاي سخنراني عمومي، در محافل و روابط خصوصي به اين كار اقدام مي كرديم. ‏

نكته بعد اين است كه درنقد سازمان مطرح كردند از آن جا كه به زمينه هاي فرهنگي توجهي نكردند از اين ‏رو در باره جايگاه مردم نيز دچار غفلت شدند، به همين دليل نيز ضربه خوردند. همانطور كه عرض كردم، ‏به لحاظ تئوريك جايگاه مردم فهم شده بود، منتها در قالب روابط تشكيلاتي اين جايگاه مطرح شده بود. ‏

گفتند كه دريك ديدگاه انقلابي، قهرمان، خود چريك است، درحالي كه اين سخن درديدگاه فرهنگي آن زمان ‏سازمان، عكس آن چيزي بود كه تا قبل از سال 1350 وجود داشت. آنان معتقد بودند قهرمان صحنه مبارزه، ‏ملت هستند. زماني كه از منزل آن زن بيرون آمديم، احمد رضايي بلند بلند گريه و دائما مطرح مي كرد كه ‏محمد جواب او را چه بايد بدهيم، من قهرمان هستم يا اين زن؟ من بايد تقديس بشوم يا اين زن؟ احمد دائما ‏تكرار مي كرد و مي گفت كه محمد من از اين مسئوليت مي ترسم. بنابراين گونه نبود كه مردم به سوي ما ‏بيايند وبه ما احترام بگذارند، وما نيز آنان را به سوي انقلاب پيش ببريم. ‏

يكي از بچه ها در بازجويي ها خيلي ضعف نشان داد. مرحوم احمد رضايي هميشه از قول حنيف نژاد مي ‏گفت كه فلاني در دانشكده فني، كلت اش جلوي دخترها بيرون مي افتد. يعني مي خواهد نشان بدهد كه من ‏چريك هستم. يكي از كارهاي مهمي كه سازمان درآن پيشتاز ومن مدعي هستم كه كار بسيار ارزنده وخوب و ‏اثرگذاري بود و واقعا برروي ما تاثير عميقي داشت اين بود كه ما با خودمان لحظه به لحظه برخورد مي ‏كرديم. يكي مي گفت كه من مي خواهم با حنيف باشم. به او مي گفتيم كه چرا مي خواهي با حنيف باشي؟ آيا ‏درذهنيت خود دچار نوعي غرور و بالانشيني نمي بيني؟ در باره اين مسايل ما صدها جلسه مي گذاشتيم. بنا ‏براين، توجه به تحول و تغيير دروني تجربه اي بود كه ما به درستي آن را آموخته بوديم. احمدرضايي وقتي ‏جلوي طالقاني مي نشست و با او صحبت مي كرد مي آمد بيرون مي گفت اين طالقاني، همينطوري طالقاني ‏نشده است. سال هاي سال آزمايش پس داده است. احترام به طالقاني فرصت طلبي نبود بلكه براساس ‏اعتقادبود. زماني كه اسم مطهري وطالقاني مطرح مي شد حنيف نژاد مي گفت كه ماچيزي بلد نيستيم، ما تنها ‏يك گام برداشته ايم. كادرهاي اوليه سازمان مجاهدين خلق اهل دعا، ‌نماز وروزه بودند. حنيف نژاد زماني كه ‏قرآن را به دست خود مي گرفت، اصلا آن را ورق نمي زد. وقتي مي خواست سوره مورد نظرش را مطرح ‏كند به گونه اي در مرتبه اول قرآن را باز مي كرد كه مستقيما به سراغ آيه مورد نظر مي رفت. تا اين اندازه ‏با قرآن مانوس بود. البته اين به معناي آن نيست كه تئوري سازمان قابل نقد نيست. من خود با نقدي كه به ‏تئوري سازمان داشتم در سال 1356 از اين سازمان جدا شدم. ولي اين موضوع دليل آن نمي شود كه ‏صلاحيت ها و زحمات آنان را فراموش كنيم. آقاي مطهري در سال 1351به ملاقات آقاي محي الدين انواري ‏در زندان آمد وبه ايشان مي گفت كه آقاي انواري اينها ابوذرها ومقدادهاي ما هستند، قدرآن ها را بدانيد. آقاي ‏انواري در بند به من مي گفت كه مطهري به من اين گونه گفته است. همه آقايان تحت تاثير بودند. از اين ‏منظربسيار آشكار است كه كار عميق فرهنگي شده بود. اما بايد به اين مسئله نيز پاسخ بگوييم كه چرا با رفتن ‏كادرهايي مانند حنيف نژاد آن فجايع روي داد. ‏

در اين جا مي خواهم به نكته مهم ديگري اشاره كنم. در زندان پيام آمد كه اگر در دادگاه حنيف نژاد دفاع ‏ايدئولوژيك انجام دهد اعدام خواهد شد، ولي اگر دفاع ايدئولوژيك انجام ندهد اعدام نمي شود. چه بايد بكنيم؟ اين ‏چه توهمي بود كه برخي گفتند كه تاريخ هر روز حنيف نژاد مي سازد؟‌ تاريخ هر روز شريعتي وطالقاني نمي ‏سازد. اين به آن معنا نيست كه بگوييم همه حرف هاي حنيف نژاد درست است. از اين رو بايد به اين سوال ‏مهم پاسخ بدهيم كه چگونه از يك طرف شخصيت پرست نشويم و از طرف ديگر به دام خود پرستي نيفتيم؟ من ‏چگونه به يك جوان بايد بگويم كه نكند همه چيز را از صفر شروع كنيد؟ گناه كرده اي اگر گذشته را تكرار ‏كنيد. اين عين خودپرستي است. نه اين گونه كه هرچه شما مي گويي حق است و نه اين كه هرچه من مي گويم ‏درست است. آيا امكان جمع اين دو وجود دارد؟ من مدعي ام كه دنيا دارد با اين تجربه عمل مي كند. چند دوره ‏است كه آقاي فرگوسن مربي منچستر يونايتد است؟ صلاحيت دارد لذا درمسند مي ماند تا كار كند وديگران از ‏وجود او بهره ببرند. مگر بوئينگ تجربيات گذشته خود را به راحتي دور مي ريزد؟ ‏

‎جمع بندي‎
‏ ‏
‏1-‏ مشيت خدا اين است كه هيچ كسي سرنوشت ساز نباشد. مشيت خدا اين است كه هيچ كسي ‏تاريخسازنباشد. مشيت خدا اين است كه هركسي خود، سرنوشت خودش را بسازد. هر فرد، جريان، و گروهي ‏با هرنامي بخواهد ادعا كند كه مي خواهد تاريخ يا سرنوشت بسازد، در تاريخ فاجعه آفريده است. هرشخصي ‏داراي نقشي است كه به اندازه آن مي تواند عمل كند، مابقي اش توهم است.‏
‏2- چگونه مي توانيم به گونه اي از شخصيت خود استفاده كنيم كه دچار شخصيت پرستي و يا خود پرستي ‏نشويم. ما چگونه مي توانيم از تجربيات استفاده كرده و ازميان آنان يك جمعبندي قابل قبول ارائه كنيم. ‏
‏3- فضاي بسته، جمع وتشكيلات بسته ايجاد مي كند. تشكيلات بسته تعصب و توهم ايجاد مي كند. از اين رو ‏در هرشرايطي بايد به اين موضوع توجه كنيم كه جامعه به روابط بازو گسترده نيازمند است.وكار جمعي ‏بسيار پيچيده بوده و بنابراين تنها در يك مناسبات بسيار باز و كارشناسي مي توانيم به راه حل هاي نسبي دست ‏پيدا كنيم. ‏
‏4- من اصرار دارم براين جمله زيباي حضرت علي (ع) كه ميوه را درزمانه خود بچينيد تاكيد كنم، از زمان ‏نبايد جلو افتاد، عجله دركاراجتماعي به فاجعه منتهي شده است. چگونه امكان دارد متناسب با زمان بدون ‏هرگونه تعجيل و عجله حركت كرد؟ چگونه مي توانيم عمل اجتماعي داشته باشيم بدون آن كه خود را قيم توده ‏ها و مردم بدانيم؟ آيا مي توانيم از نظر ذهني جوان باشيم و درباورهاي گذشته اسير نشويم؟ طالقاني مي نشست ‏وبه حرف هاي من جوان دقيق گوش مي كرد. آيا مي توانيم بينديشيم وراه تازه بيابيم و متعصب به راه هاي ‏گذشته نباشيم؟ در اين جا نمي خواهم گذشته رانفي كنم زيرا بايد تخته خيزش فرد براي تحول باشد. ‏
‏5- اسلام تبلوري، خلق تبلوري و ملت تبلوري فاجعه آفريده است‎.‎‏ ‏
‏6- تحول قطعي است. تنوع واقعي و جدي است. ما نمي توانيم جلوي تنوع انديشه وفكر را بگيريم. جامعه ‏تحول انديش است وبه پيش خواهد رفت. آيا مي توانيم همراه با تحولات حركت كنيم و جمعبندي ونتيجه گيري ‏ما متناسب با زمانه باشد؟ آيا مي توانيم فرزند زمانه باشيم ودرعين حال فرزانه نيز باشيم؟ يا زماني فرزند ‏زمانه هستيم كه فرصت طلب يا قدرت طلب باشيم.‏
‏7- ادعاي من اين است كه آخرآخر اطلاعات و معلومات ما تصميم نمي گيرند. آخر آخر اين شخصيت ما است ‏كه تصميم مي گيرد. تفاوت ميان صدام حسين و ماندلا دراين نيست كه ماندلا از صدام حسين با سوادتر است، ‏فرقشان در اين است كه ماندلا انسان است و در تمام موضع گيري هايش "انسانيت" دخالت دارد. لذا به نظر ‏من بايد به اين وجه قضيه نيز بها بدهيم كه اگر درون انسان متحول شود مي تواند انتخاب هاي بهتروسالم تري ‏انجام بدهد.‏