تبليغاتX
عبور از راه بی نقشه

طبق آخرین گزارشات واصله، گشتهای امنیتی شبانه در تهران، فردی به نام ارنستو چه گوارا را بازداشت نمودند. این گزارش درباره ی علت این بازداشت می افزاید: گویا دهان وی بوی "امید" می داده.

2 نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 13:39  توسط امیرحسین  | 

ضد یاد

احساس می کنم تمام آن شب برای من شب قدر بود. که تا صبح سلام بود. نمی توانم فراموشش کنم.

از ستاد زدیم بیرون که تبلیغ کنیم. حتا چند تا از دختر ها هم با ما آمدند. با خانواده هایشان تماس گرفتند و گفتند: اجازه بدهید امشب تا صبح بیرون باشیم. چون شب آخر تبلیغات است. فقط تا ساعت هشت صبح وقت هست برای این که برگی تازه در تاریخ کشورمان ورق بخورد. ما هم می خواهیم سهیم باشیم.

لحظه یی که برای آخرین بار از ستاد خارج می شدم یادم هست. عسکهای موسوی و جزوه های تبلیغاتی، گوشه ی اتاق انباشته شده بود. از خاطرم گذشت که چه طور در مصرف کردن آنها خست بیخودی به خرج داده بودیم. می گفتیم یک وقت روزهای آخر کم نیاید! حالا دیگر شب آخر بود. هر کس هر چقدر می توانست با خودش برداشت.

رفتیم توی خبابان. قیامت بود. مردم تا مچ بندها یا سربندها یا شالهای سبز ما را می دیدیدند، هلهله می کشیدند. برق چشمها توی تاریکی پیدا بود و گرمی لبخندها نوید دنیایی تازه یی را می داد که انگار قرار بود از همین شبها شروع شود.

رفتیم میدان ولیعصر. حس و هیجان عجیبی حکمرفا بود. الان حس می کنم تمام آن لحظه ها را در خواب دیده ام ولی واقعیت داشت. جمعیت موج می زد. دسته دسته ایستاده بودند و هر دسته یی یا عکس های احمدی نژاد را به دست گرفته بود یا عکسهای موسوی. می گفتند کروبی در ضلع شمالی میدان دارد برای جمعیت سخنرانی می کند. از خستگی نمی توانستم درست راه بروم و تلو تلو می خوردم. به خاطر تصادفی هم که کرده بودم و وقت دکتر رفتن هم هنوز پیدا نکرده بودم، زانویم بدجوری درد می کرد.

دیگر تبلیغ کردن هم بی معنی بود. کسی نمانده بود که هنوز تصمیم نگرفته باشد. اما هیچ کدام دوست نداشتیم به خانه برگردیم. احساس می کردیم چیز مبهم و عزیزی توی فضا هست که تا زمان باقی است باید تنفسش کنیم. ضلع جنوبی سینما قدس نشسته بودیم که گفتند پرواز میرحسین امشب توی مهرآباد می نشیند. من و بابک با دو تا از دخترها یک تاکسی گرفتیم و بقیه با ون رفتند.

توی راه مهرآباد سخنرانی ام گل کرده بود اما به خاطر خستگی زیاد که به تلاشهای یک ماه گذشته برمی گشت، حرفهایم به طور مقطع از دهانم خارج می شد. یادم هست که گفتم: "بچه ها کار ما دیگر تمام شده. مهم نیست چه اتفاقی می افتد. مهم این است که تا آخر روی حقیقت بایستیم". حتا یادم هست جمله یی از گاندی هم نقل کردم: "ساتیا مه ویجایاهه. یعنی حقیقت در نهایت پیروز است". احساس می کردم خستگی ام غیرعادی است. احساس می کردم تمام خستگی های تاریخی ناشی از تلاشها و ناکامی های مردم سرزمینم از سربداران تا کوچک جنگلی، روی گرده ام تلنبار شده.

آن شب توی فرودگاه، برای اولین بار میرحسین را دیدم. حلقه یی درست کرده بودیم که راحتی بتواند از میان سیل جمعیت خارج شود اما حلقه ی ما هم به خاطر فشار جمعیت از هم گسست. من فقط یک لحظه از میان محافظانش دیدمش. قند توی دلم آب می شد. احساس می کردم رییس جمهور آینده را دارم می بینم. کسی که قرار است مصدق زمان باشد. همین فکرها باز مرا می ترساند. با خود می گفتم آیا خوش خیالی نیست که باور کنم در لحظه ی پایان این انتظار تاریخی قرار گرفته ام؟ مگر به همین راحتی است؟ مگر مصدق را با کودتا عزل نکردند و دکتر حسین فاطمی را پای جوخه ی اعدام نگذاشتند؟ خیالات ترسناکی بود که با صدای شعارهای مردم از هم گسیخت: "صل علی محمد، بوی صداقت آمد". "نصر من الله و فتح قریب". "صداقت، شجاعت، موسوی جان فدایت". بعضی ها می گریستند. من هم بغض کرده بودم. بیشتر به خاطر امید معصومانه ی این مردم.

ناگهان دیدم بچه ها به سمت ون می دوند. من هم با آن پای چلاقم دویدم سوار تاکسی شدم. دیدم بقیه منتظر من بوده اند: "می گن میرحسین قراره بره ستاد خیابون میرهادی". با خودم گفتم ای کاش بتوانم ببینمش و باهاش حرف بزنم. بگویم ما ایرانی ها در ناخودآگاهمان یک عذاب تاریخی را تحمل می کنیم. عذاب تنها گذاشتن کسی که روی حقیقت ایستاده است. فرقی نمی کند یک زمان حسین بن علی، زمانی دیگر مصدق. این بار تنهایت نمی گذاریم. هر چه شود تا آخر دوشادوش هم خواهیم ایستاد. ساعت نزدیک چهار صبح بود.

توی راه به سمت ستاد میرهادی، خیابانهای تهران ساکت ساکت بودند.  غیر از ماشینهای شهرداری که شروع به جمع آوری پوسترها و بنرهای تبلیغاتی کرده بودند، تنها ماشینهای توی خیابان ما بودیم. یکی از دخترها شیطنتش گل کرد. شال سبزش را به دست گرفت و سرش را بیرون برد و روی پنجره ی در تاکسی نشست. من هم دیدم ایده ی خوبی است و راننده اعتراض نمی کند، از سمت دیگر همین کار را کردم. شالهایمان را توی هوا گرفته بودیم تا در باد برقصند. مثل بچه ها از شوق فریاد می کشیدیم و آوازهایی که درباره ی موسوی بلد بودیم می خواندیم. می دانستیم که تهران در خواب است و از این حماقت کودکانه ی ما ناراحت نخواهد شد. در چهره ی دختری که یک ماه شاهد جان کندنهایش، عرق ریختن هایش، توهین شنیدنهایش و خم به ابرونیاوردن هایش برای تبلیغ موسوی بودم، هیچ اثری از خستگی نمی دیدم. باد توی صورتش می خورد و کیف می کرد. انگار احساس می کرد زمان کوتاه است و باید استفاده کند. زیر لب گفتم: غنیمتی شمر ای شمع، وصل پروانه/ که این معامله تا صبح دم نخواهد ماند. او هم در حالی که فریاد می زد تا صدایش به من برسد گفت: "کاش هیچ وقت امشب صبح نمی شد".

جلوی ستاد میرهادی فهمیدیم که خبر خالی بندی بوده چون در ستاد بسته بود. همان جا توی خیابان نشستیم تا خستگی در کنیم. فکرهای زیادی به ذهنم هجوم می آورد. خاطراتم را مرور می کردم. از روز اولی که دوستم با تعجب بهم گفت: مگر تو نمی گفتی شرکت در انتخابات فایده ندارد؟ که رییس جمهور، تدارکاتچی است؟ پس چرا حالا می گویی برویم برای موسوی تبلیغ کنیم؟ گفتم به هزار و یک دلیل. مثلا این که دست زنش را گرفته. به من خندید!

گفتم جدی می گویم. هیچ سیاستمداری تا حالا دست زنش را نگرفته بود. برای این که این زن هیچ وقت حساب نشده، همیشه یا لکاته بوده، یا زن اثیری که توی رختخواب با ساتور شقه شقه اش کرده ایم. هیچ وقت زن واقعی نبوده که بشود دستش را گرفت. من جدی امیدوار شده ام که میرحسین روی حق بایستد.

دوستم گفت: نکند برویم و فلان طور و فلان طورشود؟ گفتم: تو پای به راه در نه و هیچ مپرس.

حالا جلوی ستاد میرهادی نشسته بودم، نزدیک صبح بود و راه دشواری که پیموده بودیم از ذهنم مثل فیلم می گذشت. اما احساس می کردم از فردا، روزگار جدید و بسیار دشوارتری آغاز خواهدشد. از خدا می خواستم که امشب سحر نشود. دلم می خواست همین جا زمان متوقف شود. احساس آرامش عجیبی داشتم. می دیدم راهی را آمده ایم که فکرش را نمی کردیم. وقتی ما شروع به تبلیغات کردیم، هنوز موانع زیادی سر راه پیروزی میرحسین بود. چه هول و ولایی داشتیم. چقدر دست و دلمان می لرزید که نکند موفق نشویم. نتوانیم مردم را همراه کنیم! هر شب از خدا کمک می خواستم و می خواندم ربنا افرغ علینا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا علی القوم الکافرین. حالا ببین همه جا سبز شده. همه ی مردم درباره ی میرحسین صحبت می کنند. این راه را چه طور آمدیم؟  دیگر مهم نبود. دلم می خواست این لحظات دلپذیر، کش پیدا کنند. و واقعا از فرط خواب آلودگی و گیجی احساس می کردم لحظات کش پیدا می کنند. توی خواب و بیداری زمزمه می کردم.

خدایا. نگذار این شب عزیز سحر شود. خدایا از این جا به بعد تمام امیدمان به توست. ما کار خود را کردیم. تو مگر وعده ندادی که الذین جاهدوا فینا لنهدین لهم سبلنا؟ خدایا ما هر چه بلد بودیم کردیم. تو همچو باد بهاری گره گشا می باش.

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 4:35  توسط امیرحسین  | 

داخل نظام یا خارج نظام؟

ندا آقاسلطانمحسن روح الامینی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

طرفداران احمدی نژاد: میرحسین موسوی با "نظام" دشمنی می کند، پس بد است.

مخالفان احمدی نژاد: میرحسین موسوی از "نظام" دفاع می کند، پس بد است.

بالاخره این "نظام" چیست که قرار است معیار حق و باطل باشد ولی تشخیص دوست و دشمنش در هاله یی از "ابهام" است؟

تضاد "داخل نظام-خارج نظام"، یک تضاد مبهم است و ابهام، ویژگی زورمداران است. چه کسانی به این تضاد دامن می زنند؟ تندروهای دو طرف. هم طیف تندروی "داخل نظام" طرف مقابل خود را شر مطلق می پندارد و هم طیف تندروی "خارج نظام". این دو طیف مخالف هم، مثل دو تیغه ی قیچی از دو سوی مخالف در حال بریدن نقاط اتکای هستی شناختی یی هستند که میرحسین بر روی آنها ایستاده است.

واقعیت این است که جنبش سبز، یک جنبش ایده ئولوژیک نیست و میرحسین هم رهبر ایده ئولوژیک آن نیست. جنبش سبز، یک جنبش رهایی بخش نوین است و هر شهروند در آن نقش یک رهبر را ایفا می کند. کار ارزشمندی که میرحسین انجام داد این است که از تضاد فلج کننده ی "داخل نظام-خارج نظام" که حاصلی جز جدایی انداختن میان ایرانی ها را نداشت، عبور کرد. میرحسین داخل نظام بود اما "حق" مردم را فدای "مصلحت نظام" نکرد. چون مصلحت را بازتعریف کرد و گفت: مصلحتی بالاتر از حق وجود ندارد.

به این ترتیب بود که فارغ از ایده ئولوژی ها و تفاوت های فرهنگی، یک اجماع ملی برای آزادیخواهی و حق طلبی بوجود آمد. در میان شهدای جنبش سبز، هم ندا آقا سلطان هست و هم محسن روح الامینی بسیجی. این مسأله را نباید سرسری گرفت چون درس بزرگی برای تمام تاریخ در آن نهفته است: این که زیبایی قصه ی ما انسانها به همین تنوع وجودی است. و جنبش اصولی، جنبشی است که در عین احترام به این تنوع وجودی، انسانها را بر اساس ارزشهای مشترک انسانی و درک عمیق همسرنوشتی کنار هم جمع کند.

2 نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 13:10  توسط امیرحسین  | 

امید، بزرگترین مقاومت است

فیلم چه گوارا ساخته ی استیون سودنبرگ را از دوستی کش رفتم و تماشا کردم. نکات خیلی قشنگی توش داشت. بخصوص توی مصاحبه ها. مثلاً وقتی از چه گوارا پرسیدند: مهمترین ویژگی یک فرد انقلابی چیست؟ جواب داد: "عشق! شاید به من بخندی اما تنها نیروی محرکه یی که یک انقلابی را حتا در بدترین شرایط به جلو می برد، عشق است. عشق به انسانیت، عدالت و  حقیقت".

یا مثلاً وقتی ازش پرسیدند: از این که سمبل انقلاب هستی چه احساس داری؟ جواب داد: "خیر، ما سمبل "امید" در آمریکای لاتین هستیم".

یاد جمله ی میرحسین افتادم: امید، بزرگترین مقاومت است. چقدر حرف توی این جمله ی کوچک هست!

تفکر احمدی نژاد در خیلی از موارد شبیه تفکر مخالفان تندروش در خارج از کشور است. یکیش این که هر دو گمان می کنند جنبش سبز، در پی براندازی جمهوری اسلامی و جایگزین کردن آن با یک حاکمیت دیگر یا یک ایده ئولوژی دیگر است. اما تجربه یی که من از این جنبش دارم، فرسنگها با این توهمات فاصله دارد. جنبش سبزی که من دیدم، بیشتر جنبش کسانی بود که به اندازه یک تاریخ دراز، از جابجایی ایده ئولوژی ها خسته شده بودند. از این که خوشبختی خود را در عوض کردن این شکل قدرت با آن یکی شکل قدرت جستجو کنند، دیگر جان به لبشان رسیده بود. میلیونها انسانی که بیست و پنجم خرداد به خیابانها آمدند، نه ایده ئولوژی واحدی داشتند و نه دنبال شکل خاصی از حکومت بودند. آنها فقط می خواستند به خودشان برگردند. همانطور که میرحسین در بیانیه ی شماره ی ۹ خود گفت: "واجعلوا بیوتکم قبله". چقدر این عبارت عجیب است! یعنی خانه ی خودم، قبله ی من باشد. به خودم بازگردم. به خدایی که در آسمانها نیست، بلکه درون من و نزدیکتر از رگ گردن من است. حالا هی احمدی نژاد بگوید: "به من برگردید!" و اپوزیسیون خارج نشین بگویند: "نخیر به ما برگردید"! این طناب کشی مضحک، دیگر بیهوده است. این مردم خانه ی خودشان را قبله کرده اند.

جنبش سبز در ابتدا دنبال رأی خود می گشت، اما چیز بسیار باارزشتری پیدا کرد: "امید"ی که از ما دزدیده بودند. امید به این که حقیقت وجود دارد. امید به این که حقیقت، قدرت دارد. امید به این که ما طرفداران حقیقت را گرچه زورگویان از هم جدا کرده اند تا یکدیگر را نشناسیم، ولی ما بی شماریم. به ما گفته بودند: "دنیا همین قدر کوچک و زشت است. باید به همین خو کنید". ولی ما امیدوار شدیم که دنیا خیلی بزرگتر و زیباتر است. که می توانیم جور دیگری ببینیم و جور دیگری زندگی کنیم. شاید شعار الله اکبر هم معنایش همین باشد. یعنی من امیدوار شده ام که فراخنای حقیقت، بیکران تر از آن است که من به این تنگنا خو کنم.

این امید بود که باعث شد میلیونها نفر در خیابان بیایند، با هم راه بروند، از بودن در کنار هم لذت ببرند، و احساس آرامش کنند. این امید بود که باعث شد، رفتار میلیونها نفر با هم خوب شود. با هم مهربان شوند. هوای هم را داشته باشند. باعث شد میلیونها نفر کنار هم راه بروند ولی از هم نترسند. هیچ کس برای اذیت کردن دیگری یا برای زدن زیراب دیگری نیامده بود. کسی برای سود لعنتی شخصی نیامده بود. هر کس را می دیدم دوست من بود. هر کس را می دیدم خنده اش و برق چشمانش معنای سلام و زندگی بود.

جنبش سبز، دیگر شکست نخواهد خورد، چون اتفاقی است که افتاده. و دشمنان امید و حقیقت، هر چقدر هم زور بزنند دیگر نمی توانند زمان را به عقب برگردانند. یکبار برای همیشه ما ثابت کردیم که انسان خوب است. اگر آدمها بد می شوند، برای این است که از حقیقت ناامید شده اند. به محض این که امید به انسانها چشمک می زند، رفتارشان تغییر می کند و تمام زیبایی هایشان رو می آید.

تمام عمرم حسرت می خوردم که چرا در بزنگاه های تاریخی نبوده ام. چرا در این دوران سوت و کور به دنیا آمده ام. هر وقت حماسه ها یا لحظات هیجان انگیز و باشکوه تاریخ را می خواندم، حسرت می خوردم. اما با چیزهایی که در این دو ماه دیده ام، فکر می کنم حالا این تاریخ است که باید حسرت دوران من را بخورد. چه روزهای باشکوهی را با هم تجربه کردیم! فکرش را بکن! یکبار برای همیشه، ما ثابت کردیم که آدمها وقتی امیدوار می شوند، خوب می شوند. و این دستاورد کوچکی نیست. حالا مهم نیست که ما را اغتشاشگر یا هر چیز دیگر بخوانند. بگذار تاریخ و خدا درباره ی ما قضاوت کنند.

2 نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 19:49  توسط امیرحسین  | 

آدمهای گوشتی و قهرمانهای آهنی
 

روی خاک ایستاده ام
با تنم که مثل ساقه ی گیاه
باد و آفتاب و آب را
می مکد که زندگی کند

بارور ز میل
بارور ز درد
روی خاک ایستاده ام
تا ستاره ها ستایشم کنند
تا نسیمها نوازشم کنند

رفته بودم بهارستان. جایی که قرار بود خانه ی ملت باشد، اما اجازه ی اجتماع به ملت نمی دادند. قدم به قدم با لباس فرم و لباس شخصی، باتوم به دست در خانه ام ایستاده بودند اما نمی گذاشتند خودم در خانه ام بایستم. فریاد می زنند: "حرکت کن آقا، حرکت کن خانوم". اما وقتی جمعیت زیاد شد، دیگر حرکت کردن ما هم آرامشان نمی کرد. می زدند.

دیگر در این چند روزه با صدای باتوم برقی آشنا شده ام. دلم هری ریخت! آره ترسیدم. از باتوم برقی ترسیدم.

دلم برای خودم سوخت که بی دفاع و بی پناهم. بدنم از گوشت و رگ و عصب ساخته شده و باتوم برقی فلجم می کند. فکرهای مختلفی در همان لحظات کوتاه به ذهنم هجوم می آورد. چه می شد اگر تنم از آهن بود؟ چه می شد مثل این فیلمهای تخیلی، یک هاله یی دور تنم بود که باتوم را بی اثر می کرد؟ آن وقت دیگر نمی ترسیدم. می رفتم صاف توی چشمش نگاه می کردم و می گذاشتم هر چقدر می خواهد بزند.

نه امیرحسین! قبول کن که خیلی بی مزه می شد. زیبایی زندگی تو این است که با همین تن گوشتی و آسیب پذیرت اینجایی. قشنگی کار اینجاست که تو انسان ضعیف نیازمند، با تمام نیازها و ضعفهایت اینجا هستی. این معنای زندگی توست. اگر آهنی بودی دیگر کسی رویت باتوم نمی کشید. اگر آهنی بودی، دیگر نمی توانستی بفهمی چه لذتی دارد وقتی به خاطر زندگی و تمام زیبایی هایش، آدم خاکی نیازمند ضعیف ترسو حاضر می شود جایی برود که باتوم برقی انتظارش را می کشد.

شاید قهرمان نسلهای قبل از من، آدم آهنی بودند. من نمی توانم درکشان کنم، چون از جنس آنها نیستم. کسانی که زیر شکنجه، مثل آهن دوام می آوردند و اعتراف نمی کردند. خوش به حالشان ولی من نمی توانم خودم را جای آنها بگذارم. آنها شخصیت های محبوب من نیستند. برای این که من آدم گوشتی ام. من از دنیای دیگری هستم. از دنیای کسانی که زیر شکنجه کم می آورند. برای همین، ابطحی و عطریانفر شخصیتهای محبوب من هستند. چون از جنس من هستند. از دنیای من هستند.

آدم آهنی ها قهرمان من نیستند. حتا می توانم بگویم ازشان می ترسم. آنها مثل من گوشتی و آسیب پذیر نیستند. مثل من نیازهای انسانی ندارند. بقول خودشات "تعلقات دنیوی" را رها کرده اند. بنابراین من نمی دانم برای چه مقاومت می کنند؟ من برای همین تعلقات دنیوی ام مقاومت می کنم. برای همین نیازهایم. برای این که دلم می خواهد زمین جایی باشد که یک انسان، بی دغدغه کس دیگری را دوست بدارد. بی دغدغه قصه بگوید. بی دغدغه ستاره ها را نگاه کند و توی ذهنش درباره شان تخیل کند. بی دغدغه روی چمن بخوابد و کیف کند. بی دغدغه جک بگوید و بخندد. بی دغدغه اشیاء را لمس کند. حس کند. بو کند. زنده باشد. نه این که مثل مرده ها و مسخ شده ها زندگی کند.

می گویند محمد علی رجایی، از همان قهرمانهای آهنی بوده که زیر شکنجه ی ساواک لب باز نکرده. از خودم می پرسم همین فرد در هنگام نخست وزیری، چه کرد برای این که مردمش زندگی کنند؟ چه کرد برای این که مردمش شاد باشند؟ شنیده ام که گفته: "مهم نیست که تحریم اقتصادی باشیم. مردم خوب است ریاضت بکشند"! یک آدم گوشتی نبود ازش بپرسد: اگر قرار است مردم ریاضت بکشد، خب شاه که بود و ریاضت می داد. پس شما برای چی مقاومت می کردید؟

اولین باری هم که دیدم میرحسین را دوست دارم، لحظه یی بود که دست زنش را گرفت و آمد. فهمیدم که او هم آدم گوشتی است. من از آدمی که دست زنش را بلد نیست بگیرد، می ترسم. نمی دانم چرا. احساس می کنم می خواهد به من ریاضت بدهد! برای همین ابطحی را دوست دارم. ابطحی مثل رجایی لاغر نبود. قبل از زندان، تپل بود. او هم مثل من غذا خوردن را دوست دارد. او هم مثل من از زندان می ترسد. او هم مثل من نمی تواند توی تاریکی و فراموشی بپوسد و حرام شود. او هم مثل من، دوست دارد زندگی کند. برای همین، ابطحی دوست من است.

پی نوشت: با این نوشته سعی ندارم زیبایی مفهوم "ایثار" را انکار کنم. اما ایثار برای یک انسان گوشتی معنا دارد. یک آدم آهنی، چیزی برای ایثار کردن ندارد.

2 نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 16:11  توسط امیرحسین  | 

نا عقلانیت ناب

درباره ی دادگاه آقای ابطحی و عریانفر و دیگر چهره های اصلاح طلب، سخن زیاد گفته شده. من درباره ی ایرادات حقوقی این دادگاه صحبت نمی کنم زیرا این کار حقوقدان ها است. درباره ی ایرادهای فقهی اش هم اظهار نظر نمی کنم چون این کار فقها است. درباره ی ایرادات اخلاقی اش حرفی نمی زنم چون معلم اخلاق نیستم. از فشارهای زندان هم چیزی نمی گویم چون من که انجا نبوده ام ببینم چه فشارهایی بر این متهمان وارد شده. اما می خواهم به چیزی بپردازم که هر انسانی از آن بهره مند است: عقلانیت! شاید من حقوقدان و معلم اخلاق و فقیه و ... نباشم اما انسان هم نیستم؟ عقل هم ندارم؟ حتا اگر خبر نداشته باشم که در زندان چه گذشته و این دادگاه در چه شرایطی تشکیل شده، باز هم می توانم همان تصاویری که صداوسیما از متهمین نشان داد را حلاجی کنم و به هزاران سؤال بی جواب برسم:

 سخنان ابطحی و عطریانفر در دادگاه، دفاعیه بود؟ آنها هیچ دفاعی از خود نکردند. اساساً درباره ی خودشان کمتر صحبت کردند و بیشتر به تحلیلهای سیاسی و انتقاد از اصلاح طلبان پرداختند. آیا دادگاه جای تحلیلهای سیاسی است؟ قاضی دادگاه به چه عنوان به این سخنان گوش می داد؟ آقای عطریانفر رسماً بیان کرد که "ببخشید که مباحث من آکادمیک است و ممکن است خسته کننده باشد". بعد شروع کرد درباره ی مبانی ولایت مطلقه ی فقیه و مفهوم سیاست ورزی صحیح و ... بحث کردن که به لباس زندانی که تن ایشان بود هم خیلی می آمد! آیا دادگاه جای بحث آکادمیک و اسکولاستیک است؟ آقای عطریانفر آیا متهم بود یا سخنران کنفرانس علمی؟ آین دو نفر به جای دفاع از خود، از آقای خامنه ای دفاع می کردند. آیا آقای خامنه ای متهم این دادگاه بود که ازش دفاع می کردند؟ آنها به جای دفاع از خود، اصلاح طلبانی را که در دادگاه حضور نداشتند، به خیانت و فساد و ... متهم کردند. آیا آقای ابطحی و آقای عطریانفر، بعنوان متهم در دادگاه حضور داشند یا به عنوان شاکی؟ تازه شاکی هم نمی تواند بدون سند و مدرک، افرادی را که در دادگاه حضور ندارند متهم کند.

 آقای ابطحی گفتند: "ادعای تقلب، دروغ است". ایشان چه صلاحیتی داشته که صحت و سقم این ادعا را تعیین کند؟ آیا ایشان مجری انتخابات بوده؟ آیا ایشان نماینده ی معترضین به نتیجه ی انتخابات است؟ چه کسی به ایشان نمایندگی داده؟ آیا ایشان رییس کمیته ی تحقیق و تفحص درباره ی انتخابات بوده؟ آیا ایشان کارآگاه است؟ آیا ایشان علم غیب دارد؟ اقای ابطحی می توانست بگوید من بعنوان یکی از معترضین به نتیجه ی انتخابات، اعتراض خودم را پس می گیرم. این قابل فهم بود. ولی ایشان چه جایگاهی داشته که ادعای دیگران را "دروغ" بنامد؟ آیا ایشان دستگاه دروغ سنج است؟

از این دست سؤالات بسیار در ذهن من می چرخد اما شاید عجیب ترین مسأله برای من، عملکرد صداوسیما بود. تلاش صداوسیما برای توجیه ایرادات حقوقی دادگاه،من بی سواد را هم قانع نکرد. اخبار تلویزیون اعلام می کرد: "رسانه های بیگانه گفته اند وکیل متهمین در دادگاه حضور نداشته، در حالی که دو وکیل به نامهای فلان و بهمان در دادگاه بوده اند  این هم تصویرشان"!!!! من ممکن است حقوق ندانم ولی این قدر عقلم می رسد که بفهمم وقتی یک نفر خودش وکیل دارد اگر صدتا وکیل غریبه هم در دادگاه حاضر باشند چیزی عوض نمی شود. وکیل این متهمان آقای صالح نیکبخت بوده که در دادگاه حضور نداشته است. این واقعیت دارد و نمی دانم چه لزومی دارد که صداوسیما این واقعیت توجیه ناپذیر را توجیه کند؟

این شبها یک سریال طنز به نام "مسافران" از همین صداوسیما پخش می شود. چند موجود فضایی به زمین آمده اند و یک روبوت دارند به نام "شهاب" که با دیدن رفتارهای غیرعقلانی مردم زمین، مدارهای منطقش دائماً دچار اختلال می شوند! حالا من هم فکر کنم با دیدن این برنامه ها، مدار منطقم سوخته! وقتی برنامه ی ۲۰:۳۰ را دیدم ا زخودم پرسیدم آیا ناعقلانیتی از این بالاتر در جهان وجود دارد؟ مجری از متهمین می پرسید: "بعضی ها می گویند که شما در بازداشت و تحت فشار این حرفها را می زنید و اگر آزاد شوید اینها را تکذیب می کنید. آیا این امر درست است؟" خدایا واقعاً این سؤال چه معنایی دارد؟ آیا واقعاً مجری توقع داشت که متهمین جواب دهند: "بله ما همه ی این حرفها را زیر فشار مجبور هستیم بگوییم و به محض آزاد شدن همه اش را تکذیب می کنیم تا چشمتان هم کور شود"؟؟؟!!!

2 نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 14:29  توسط امیرحسین  | 

این عکس را خوب نگاه کن تا بگویم:

 

  

این روزها یک سؤالی هست که هر از گاهی شنیده می شود: "آخرش که چی"؟

- آقا حالا رفتین شلوغ کردین کتک هم خوردین کشته هم دادین، آخرش که چی؟

آخرش؟ یعنی قرار است چیزی تمام شود؟ یعنی این شور، این عشق، این ایستادگی قرار است روزی به آخر برسد؟ حالا اصلاٌ تو فرض کن این ایستادگی را رها کنیم، آن وقت آخرش چه می شود؟ اصلاً این "آخر" کجاست؟ چرا هیچ وقت این لحظه را زندگی نمی کنیم؟ "الآن" را به رسمیت نمی شناسیم؟ غافلیم از این که آن "آینده" هم که منتظرش هستیم، وقتی فرا برسد "الآن" می شود و ما هم که بلد نیستیم و یاد نگرفته ایم که چه طور در "الآن" زندگی کنیم، از دستش می دهیم.

چرا باور نمی کنیم زندگی ما شروع شده است. همین لحظه است. یک عمر به درازای تاریخ منتظر این "آخر" ماندیم و نیامد و هر روز تاریخ در این انتظار پوسیدیم و پژمردیم و نفله شدیم.

راه ما، مقصد ماست.  آزادی ایستگاهی نیست که روزی در آن پیاده شویم. آزادی در عمل آزاد همین لحظه ی من وجود دارد. قرار نیست به خودم وعده ی فردا دهم. من که امروزم بهشت نقد حاصل می شود/ وعده ی فردای زاهد را چرا باور کنم؟ تا کی قرار است عمرمان را بسوزانیم تا ایشالا روزی مثلاً پرولتاریا پیروز شود؟ یا مثلاً ایشالا که فلان تحول بشود، فلانی بیاید ما را نجات دهد و بهشت را روی زمین برقرار کند؟ من هستم که بهشتم را می سازم. بهشت من اگر باشد، همین لحظه و اکنون است. همین لحظه، "آخر" من رقم خورده. میرحسین می گفت: "امید، بزرگترین مقاومت است". وقتی کسی می خواهد امیدم را از من بگیرد، امیدوار بودن من یعنی که من زنده ام. همین لحظه زنده ام. نه فردا. شاید فردایی در کار نباشد. تازه اگر هم در کار باشد، من که امروز امیدوار بودن را یادنگرفته ام فردا هم یادنخواهم گرفت.

ببین این مرد پیرهن آبی را، این برادرم، این یار نادیده ام که در برابر باتوم، با روحی برهنه و پرصلابت ایستاده. ببین چه گونه ترس را به زانو درآورده! آزادی او در همین لحظه محقق شده است. همین لحظه که خود را از ترس، آزاد کرده. این معنای زندگی اوست و معنای زندگی ماست. ما آمدیم که ترس را پشت سر قرار دهیم. مرگ را پشت سر قرار دهیم. آمدیم که "آخر" نداشته باشیم. آمدیم که جاودان شویم، و شدیم.

2 نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 16:19  توسط امیرحسین  | 

ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما

زندان کهریزک تعطیل شد و لابد الان تمام خونهایش را شسته اند. آیا همه چیز به حالت عادی باز خواهد گشت؟ من نمی گویم متنفر باشیم، چرا که همین شکنجه ها و کشتارها، مولود نفرت است. برای این که رسم خشونت و زور برافتد، باید دربرابر حس نفرت مقاومت کنیم. اما می خواهم بگویم بفرض این که زندانها هم تعطیل شوند، می توانیم تصور کنیم که اصلاً هیچ اتفاقی نیفتاده؟

ایراد گنده ی "حقوق بشریسم" این است که آدمها را به جسم تقلیل می دهد. فقط تا زمانی که شکنجه یا کشته می شوند، دنبال نجات این جسمهاست و بعدش تمام. بروید خانه تان. هیچ نمی پرسد که اینها برای چی شکنجه می شدند و می مردند؟ بابا این جسمها آرمانی داشته اند که به خاطر آن شکنجه و کشته شدند. روحی داشته اند که بر بیدادی شوریده بوده. آن شور و آن آرمان چه می شود؟ چه کسی درباره ی آنها حرف می زند؟ همین؟ زندان تعطیل شد؟ خونها را هم شستند؟ برویم بخوابیم؟

نه من که باور نمی کنم به همین راحتی باشد. وقتی دکتر حسین فاطمی را در سال ۳۲ می کشتند، هرگز گمان نمی کردند که سال ۵۷ این خون کار دستشان بدهد. یکی می گفت همان طور که در فیزیک قانون بقای ماده و انرژی داریم، در تاریخ هم قانون بقای "عشق و خون" هست. یعنی خون عاشقان با آب شسته نمی شود. در زمین فرو می رود و آنقدر صبر می کند تا این که روزی، خاک وطن را لاله زار کند.

2 نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 2:4  توسط امیرحسین  | 

اینجانب، فرصت طلب!

قرار بود روز یکشنبه، مراسم عزاداری شهید محسن روح الامینی (از شهدای جنبش سبز) در مسجد بلال صداوسیما برگزار شود. معترضین به نتیجه ی انتخابات هم اعلام کرده بودند که در این مراسم شرکت خواهند کرد، و همین امر باعث لغو این مراسم شد. اما پدر این شهید یعنی دکتر غلامحسین روح الامینی (از نزدیکان محسن رضایی) علت لغو مراسم را این گونه عنوان کرد: "جلوگیری از هر گونه ناآرامی و خشونت توسط برخی جریانات فرصت طلب و ایجاد مزاحمت برای مردم"!

البته نگرانی ایشان از "مزاحمت برای مردم" را می توان درک کرد ولی مشخص نیست که منظور ایشان از "جریانات فرصت طلب" چیست؟ ظاهراً منظور ایشان، افراد معترضی است که می خواستند از این "فرصت" برای بیان اعتراض خود استفاده کنند.

اشکال گزاره ی ایشان این است که تضاد اصلی "حق-باطل" را (که اصل اساسی فرهنگ ایرانی-اسلامی و تمام فرهنگهای انسانی و رهایی بخش در جهان است) رها کرده و برای این کار از "منطق صوری" استفاده می کند. یعنی با توجه به "صورت" قضیه حکم می دهد و "محتوا" را بکلی کنار می گذارد. با این منطق، کلمه ی "فرصت طلب" تبدیل به یک اتهام شده و خودبخود برای بی حیثیت کردن کسانی که بدان متهم می شوند، کافی است.

اما چرا "فرصت طلبی" یک اتهام است؟ فرصت طلب بودن مگر چه ایرادی دارد؟ مگر ما از کودکی نیاموختیم که قدر فرصتها را بدانیم و از آنها استفاده کنیم؟

حقیقت این است که هر انسانی برای رسیدن به "هدف" خود، به دنبال فرصت است. پس صورت فرصت طلبی به خودی خود بد نیست بلکه محتوای "هدف" است که مسأله را روشن می کند. آیا هدفی که ما برایش مترصد فرصت هستیم، "حق" است یا "ناحق"؟ 

خود دکتر روح الامینی اظهار کرده که پسرش فردی راستگو و بی گناه بوده که دهانش زیر شکنجه خرد شده است. آقای کاتوزیان نماینده ی اصولگرای مجلس نیز گفته که جرم پسر ایشان، داشتن عقیده ی مخالف با احمدی نژاد بوده. من البته صحت و سقم این مطالب را نمی دانم اما با استناد به صحبت این دو نفر (که هر دو از اصولگرایان هستند)، باید پرسید آیا کشته شدن زیر شکنجه آن هم به علت عقیده، ظلم نیست؟ آیا اعتراض به این ظلم، "حق" نیست؟ آیا نباید فرصت را برای این حق، مغتنم شمرد؟

بهتر بود دکتر روح الامینی به جای نگرانی از بابت "فرصت طلبان"، این سوال را مطرح می کردند که چرا فرصت دیگری برای اعتراض به چنین ظلمهایی داده نمی شود؟ چرا خانواده ی جوانان دیگری که جانشان را از دست دادند، خانواده ی ندا، سهراب، مسعود و ... فرصت برگزاری عزاداری برای عزیزانشان را ندارند؟ در ضمن مهر پدری ایشان هم برای من بسیار جالب توجه بود.

2 نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 18:29  توسط امیرحسین  | 

حقیقت وجود دارد

از جلوی ستاد احمدی نژاد نزدیک چهارراه ولیعصر رد می شدم. هفته ی آخر انتخابات بود. روز دقیقش یادم نیست، شاید شنبه. چند زن چادری ایستاده بودند و سی دی های تبلیغاتی احمدی نژاد را بین رهگذران توزیع می کردند.

جلو رفتم و پرسیدم مسوول این ستاد کیست. آقایی جلو آمد. گفتم: "مگر احمدی نژاد نگفت رویکرد ما رویکرد تبلیغاتی نیست؟ پس این سی دی های مجانی چیست و پولش از کجاست؟" آقا جواب داد: "اینها از کمکهای مردمی است". گفتم: "شما که می گویید طرفداران شما مستضعفین و پابرهنگان هستند. ما که کفش پایمان است، نداریم از این ولخرجی ها بکنیم؛ خوش به حال کوخ نشینان و گرسنگانی که این پولها را به شما می دهند. این همه بیلبوردهای تبلیغاتی چیست؟ چرا ما که بقول شما کاخ نشین هستیم، نداریم این همه از این بیلبوردها برای موسوی نصب کنیم؟ مجبوریم عکسش را روی کاغذ A4 پرینت بگیریم؟" همین طور میگفتم و او فقط لبخند می زد. از همان لبخندهای زیبایی که مخصوص احمدی نژاد و طرفدارانش است و بقول خودشان برای سوزاندن "آنجای" حریف است. روی آنجای من که خیلی جواب داد و همین طور با داد و فریاد ادامه می دادم: "مرد حسابی یعنی خود شما نمی دانید که دم انتخابات حقوقها را زیاد کرده اید تا رای بخرید؟ مگر از ارث بابایتان حقوق به مردم می دهید؟ مال همین مردم است و اگر می توانستید بپردازید باید جواب بدهید که تا حالا چرا نمی پرداختید؟"

خلاصه همین طور گفتم و گفتم و گفتم، و او فقط لبخند معروفش را به خوردم می داد. بعدش که حرف من تمام شد گفت: "هرچقدر می توانید خودتان را خسته کنید، اما مردم به دکتر رای می دهند. توی مصلا کجا بودی ببینی پنج میلیون نفر مردم آمده بودند". دوباره بوی شدید اشتعال از آنجایم به مشام رسید و دادم به هوا رفت و گفتم: "آنها مردم نیستند خود شما می دانید که چطور از شهرستانهای اطراف با اتوبوس و ... آنها را می آورید و تازه توی مصلا هم پنج میلیون نفر آدم جا نمی شود. وانگهی شما کجا بودی که زنجیره ی سبز ما را ببینی که از راه آهن تا تجریش شکل گرفت و جمعیت میلیونی در آن شرکت کرد؟"

در اینجا بود که آقا تیر خلاص را به من زد و فرمود: "نخیر! چنین زنجیره یی درست نشده و تبلیغات شماست".

این حرفش به شدت مرا به فکر فرو برد و مثل پتکی توی سرم فرود آمد. یک آدم ساده، من نمی گویم یک آدم پاک، بلکه یک آدمی که معمولی زندگی کرده و تا حالا خرخره ی کسی را زنده زنده نجویده باشد، باور نمی کند که این قدر می توان با حقیقت شوخی کرد. می توان سر صلات ظهر ایستاد و با یک لبخند ژکوند، آفتاب را وسط آسمان انکار کرد. یک آدم معمولی، هیچ چیز هم که نداند این را می داند که حقیقت، حقیقت است و دروغ، دروغ است و این دو تا با هم فرق دارند. و باورش نمی شود که باید سر این هم چانه بزنی. در کمال حیرت و ناباوری و در حالی که دستهایم از خشم می لرزید، از او پرسیدم:

-ببخشید، من یک سوالی دارم. می شه بفرمایید فرق دروغ با راست چیه؟

اگر فکر کردید که در امر خطیر تحویل دادن لبخند  کذایی لحظه یی غفلت کرد، سخت در اشتباهید. با همان ژست پیروزمندانه و سوزاننده جواب داد: "اگر بگم شما نمی فهمی"! و با خوشحالی از این که جلوی بچه سوسولی مثل من کم نیاورده، برگشت داخل ستادش.

از آن روز تا حالا که نزدیک دو ماه می گذرد، این سوال لحظه یی رهایم نکرده: چطور می توان از حقیقت پاسداری کرد؟ من فکر می کنم مشکل احمدی نژاد و اینها نیستند. مشکل از طرز فکری است که می گوید: الحق لمن غلب (حق با آن کسی است که زورش می رسد). شاید ما مقاومت از جاهای اشتباهی شروع می کردیم. ما می گفتیم آی فلان حق پایمال شد. حق تحصیل پایمال شد. حق کارگر پایمال شد. حق زن پایمال شد... ولی امروز می اندیشم (و حوادث بعد  از انتخابات مرا مطمئن تر کرد) که مشکل ریشه یی تر از این حرفهاست. امروز باید سر این که "حقیقت وجود دارد" مقاومت کنیم.

2 نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 16:42  توسط امیرحسین  |