تبليغاتX
عبور از راه بی نقشه
ميرگردي با دراكولا

یادم هست قديم تلويزيون آيتم‌هاي طنز خيلي بامزه‌يي پخش مي‌كرد كه من خيلي دوست داشتم. فراموش كردن بعضي‌هايشان ساده نيست. مثل آيتمي كه موضوعش، ميزگردي درباره‌ي دراكولا بود.

مثلن ميزگردي بود كه به طور زنده نزديك نيمه شب پخش مي‌شد. چند كارشناس هم نشسته بودند و مدام از دراكولا تعريف مي‌كردند. مجري ميزگرد مي‌گفت: "جناب كارشناس! به نظر شما چرا اين همه حرف‌هاي نادرست عليه دراكولاها زده مي‌شه؟" كارشناس هم مي گفت: "بله اين‌ها همه شانتاژه و به نظر من دراكولا موجود قشنگيه و بهتره كاري‌ش نداشته باشيم و بذاريم كارش رو بكنه"... همين كه اين صحبت‌ها مي‌شد، ساعت دوازده شد و ناگهان مجري و كارشناسان برنامه، دندان‌هايشان دراز شد! خيلي باحال بود!

خلاصه تا من يادم مي‌آيد، حكايت همين بوده. امشب هم تلويزيون صداي آمريكا، با يك اسراييلي فارسي‌زيان درباره‌ي جشن تولد (!) اسراييل مصاحبه مي‌كرد و تقريبن همان ماجرا بود. هي بهارلو مي‌گفت: "آقاي فلاني! به نظر شما چرا اسراييل بي‌چاره رو اين‌قدر اذيت مي‌كنن؟" او هم جواب مي‌داد: "خب ديگه! براي اين كه اين‌ها فرزندان ابراهيم هستند و تمام تمدن دنيا مديون بني‌اسرائيله و اين حرف‌ها هم كه جمهوري اسلامي عليه اسرائيل مي‌زنه، باعث افتخار ماست و يك سند ديگه‌ست كه حقانيت اسرائيل رو نشون مي‌ده". و مدام هم "كورش كورش" مي‌كرد كه عرق ملي ايراني‌ها را قلقلك بدهد و حتا مي‌گفت اگر به اسراييل بگوييد فلسطين يا به اورشليم بگوييد بيت‌المقدس، مثل اين است كه به خليج فارس بگويند خليج عربي!!! مثال خيلي خيلي باحالي بود.

خدا را شكر كه بابااسرائيل، به فكر تماميت ارضي ما ايراني‌ها هم هست و با كورش‌مان هم حسابي رفيق است. ما احمق‌ها را باش كه گول اين احمدي‌نژاد را خورديم و دلمان بي‌خود براي اين اعراب (نه فلسطيني‌ها! اعراب. فلسطيني نه! اعراب! فهميدي خر نفهم؟) سوخت. قتل‌عام شدن و آواره‌شدن "اعراب" به ما ايراني‌ها چه؟ خودشان وحشي هستند و مثل بچه‌ي آدم تن به مرگ و آوارگي نمي‌دهند، پس لابد حقشان است. به ما چه كه جشن تولد به آن باشكوهي را از دست بدهيم و كيك هم نخوريم؟

تا حالا شده به كسي بگوييد آشغال گه عوضي كثافت و باز هم هيچ دلتان خنك نشود؟

توي فيلم "مونيخ"، يك اسرائيلي به يك چريك فلسطيني مي‌گفت: "با اين خشونت‌ها به جايي نمي‌رسيد، چون جهان با ما همدردي مي‌كند و شما را به چشم يك مشت حيوان نگاه خواهد كرد". و چريك فلسطيني جواب داد: "عيبي ندارد. ولي اطمينان دارم يك روز همين جهان از خودش سوال خواهد كرد كه چه طور ما تبديل به يك مشت حيوان شديم".

پي نوشت ۱: دوستي گفت: اين‌ها رو نوشتي كه از تعليق دربياي؟ نخير! كسي براي دفاع از فلسطين جايزه نمي‌گيرد. دفاع از فلسطين فقط يك ژست سياسي است الآن. كدام دفاع؟ كدام ابتكار؟ كدام عمل؟ مدام فيلم نشان دادن و "فلسطين فلسطين" كردن شد حمايت؟ اين فقط يك ترفند رسانه‌يي است. ميشل بن‌سايق مي‌گويد: "هر چه بيشتر نابساماني‌ها مشاهده شود، به خاطر عادي شدن و ملال‌آور شدن وضعيت و ريختن قبح عمل، سرمايه‌داري بيشتر مقاوم مي‌شود."

پی نوشت ۲: اسرائیل سالانه حدود سه میلیارد دلار کمک نظامی و غیرنظامی فقط از آمریکا دریافت می‌کند که نزدیک به دو سوم این کمک‌ها نظامی است اما کمک‌هایی که جمهوری اسلامی، ظاهرا بدون موافقت قلبی مردم ایران به فلسطین می‌فرستد باعث شده است به جنگ میان اسرائیل و فلسطینی‌ها و آنچه بر سر مردم فلسطین می‌آید بدون عواطف انسانی نگاه کنیم

پی نوشت ۳: آن که می‌گفتند ابوذر زمان است و يك خيابان هم به نامش كرده‌اند، ديگر سر مزارش نمي‌توان فاتحه خواند ، مي‌دانستيد؟

2 نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:20  توسط امیرحسین  | 

نور می‌شم، ستاره مي‌شم، دشتو چراغون مي‌كنم

قصه‌هاي كودكي من، اسپايدرمن و اين‌ها نبودند. پدرم برايم نوار قصه‌ي "حسن و خانوم حنا" و "خرگوش‌ها و ستاره‌ها" و "خروس زري پيرهن پري" و ... را خريده بود، و من هيچ وقت، هيچ وقت ديگر آن طعم "قصه" را پس از آن نچشيدم. اصلن انگار ديگر دنيا "طعم" ندارد، نه؟ بي‌عمر زنده‌ام من و اين بس عجب مدار.

وقتي توي نمايشگاه كتاب، غرفه‌ي "ابتكار" را ديدم خيلي خوشحال شدم. از مسؤول غرفه پرسيدم كه آيا از كتاب‌هاي قديمي‌شان چيزي دارند؟ وقتي كتاب "خرگوش‌ها و ستاره‌ها" را به دستم داد، حسابي ذوق كردم و حتا بغضم گرفت. مي‌دانم كه احمق هستم، اما حماقت تنها چيز دوست‌داشتني‌يي است كه هنوز برايم باقي مانده.  

امشب دوباره آن را خواندم و يك كودك گنده‌ي ريش‌دار شدم. امشب دوباره خرگوش‌ها به دشت آمدند، دوباره دنبال دشت هويج گشتند و خرگوش دانا يادشان داد كه دشت هويج، توي دست‌هايشان است و براي خودشان هويج كاشتند، دوباره روباهه پيداش شد و دور دشت‌شان سيم خاردار كشيد و رويش نوشت: "ملك خصوصي روباه". دوباره خرگوش كوچولوها ريختند سرش و خرگوش دلاور دمبش را چيد. دوباره روباه دم‌بريده كينه به دل گرفت و مترسك "شترگاوپلنگ" ساخت،‌ دوباره حيوانات دشت يك‌كلاغ‌چل‌كلاغ كردند و خرگوش ها را از مترسك ترساندند و باز صداي خرگوش دانا در گوشم پيچيد كه گفت: "هيچ چيز نمي‌تواند شما را از بين ببرد مگر ترس شما. اين روباه دم‌بريده است كه از شما مي ترسد. يادتان هست وقتي به او حمله كرديد چه طور با ترس پا به فرار گذاشت؟" باز خرگوش‌ها گوش ندادند و دور خرگوش خودخواه جمع شدند كه مي‌گفت: "همان اول كه روباه گفت روزي يك خرگوش به من بدهيد، بايد مي‌گفتيد روي چشم. اما به حرف خرگوش دانا گوش كرديد و دم روباه را چيديد. روباه هم عصباني شد رفت با شترگاوپلنگ برگشت. شما هنوز خيلي مانده تا روباه را بشناسيد". دوباره خرگوش دلاور تنهايي به جنگ روباه رفت و صدايش در گوشم پيچيد كه وقتي روباه به‌ش گفت: "خاك مي‌شم دود مي‌شم چشماتو گريون مي‌كنم"، جواب داد: "ستاره مي‌شم،‌ نور مي‌شم، كوهو چراغون مي‌كنم".  دوباره فردا صبح كه خرگوش‌ها، پوست خونين خرگوش دلاور را آويخته روي دست مترسك ديدند، ترس و نااميديشان بيشتر شد و به حرف خرگوش خودخواه گوش كردند كه مي‌گفت: "مگر روباه چي مي‌خواد؟ روزي يك خرگوش ناقابل. ولي افسوس، خرگوش دانا شما رو گول زد. دم روباه رو چيديد. اگر من جاي روباه بودم، همه‌ي شما رو يك جا لت و پار مي‌كردم. حالا هم دير نشده، من مي رم با زبان چرب و نرم از روباه عذرخواهي مي‌كنم و مي‌گم: اي روباه بزرگ، لطف و مرحمت كنيد بذاريد خرگوش‌ها از اين صحراي هويج، لقمه هويجي بخورند." باز هم هيچ خرگوشي داوطلب قرباني شدن نشد و خرگوش خودخواه هم كه خودش پيشنهاد داده بود گفت: "اگر من كشته شوم، كسي نيست كه برود با جناب روباه حرف بزند". و دوباره...

دوباره قامت خرگوش دانا را ديدم كه حاضر بود اولين قرباني شود. دوباره صداي قلب ناآرامش را شنيدم كه همه‌ي خرگوش‌ها را بي‌قرار كرد؛ آنقدر كه كوه از صداي قلب‌شان لبريز شد، و همه يكصدا از خرگوش دانا خواستند كه زنده بماند. و دوباره قلبم صداي قشنگش را شنيد كه  جواب داد: "اگر همه‌ي شما امشب همراه من به دشت بزرگ بياييد، من زنده مي‌مانم. آن وقت دشت بزرگ، از ستاره‌هاي كوچك ستاره‌باران مي‌شود. ستاره‌ها آن‌قدر زياد مي‌شوند كه هيچ كس جرأت نمي‌كند به ما نزديك شود." و خرگوشي پرسيد: "اگر ستاره‌ها نيامدند چي؟"

و دوباره، بعد از اين همه سال،‌ ستاره‌ها آمدند. ستاره‌ها آمدند خدايا! دشت از برق چشمان خرگوش‌ها ستاره‌باران شد. و من به اندازه‌ي تمام اين سال‌ها كه دشت خاموش بود، بغض كردم.

2 نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 22:46  توسط امیرحسین  | 

جشن کتاب سوزی

این چند روزه توی نمایشگاه بین المللی (!) کتاب تجربیات خفن و گرانقدری به دست آوردم. مردمي كه قدم رنجه مي كنند به نمايشگاه كتاب تشريف‌فرما مي‌شوند، دو دسته‌اند. يك عده حاضرند بيست-سي‌هزار تومن بالاي ساندويچ و نوشابه و هله هوله بسلفند اما وقتي پشت جلد كتاب را نگاه مي كنند جيغ بنفش مي‌كشند كه: "چي ي ي ي ي؟؟!!! دو هزار تومن؟ چه خبره آقا؟ چه خبره؟" و دسته‌ي دوم فقط با حسرت نگاه مي‌كنند و مي‌گويند: "كاش ارزون‌تر بود. ما دانشجو يا فلان هستيم، برامون مقدور نيست".

اين است كه ملت به جاي كتاب خريدن،‌فقط تماشا مي‌كنند. بعضي‌ هم مي‌ايستند به بحث‌هاي خنده‌دار كه تفريحات ما در اين چند روز، در ميان خستگي و بي اكسيژني (خداوكيلي اونجا هم جاي نمايشگاهه؟ قرار نبود اونجا نماز بخونن؟) و غيره، فقط همين بحث‌هاي علمي ملت فرهنگ‌دوست است. يكي مي‌آيد به كتاب "تأثير آيين مهر بر شعر حافظ" گير مي‌دهد كه: "قا! حافظ شيعه بوده! اين كتابها چي چيه شما در‌مي‌آريد؟ خجالت! وقاحت!"  آن يكي گير مي دهد به كتاب "فلسطين، صلح به جاي تبعيض نژادي" و پدرانه نصيحت مي‌كند كه: "جوون! خسته شديم از فلسطين، يه حرف جديد بزنين!" من هم بايد توضيح دهم كه پدر جان بنده جيمي كارتر نيستم به خدا. فقط فروشنده‌ام و بس.

اين را هم بگويم كه بيشترين فروش، متعلق به كتابهاي "آشپزي"، "موفقيت در سه سوت"، "پرسش و پاسخ به مسائل جنسي"، "عذاب قبر" (اين يكي با تصاوير وحشتناك بازي‌هاي كامپيوتري چاپ شده و خيلي طرفدار دارد) و ... است. حالا شايد بعد از نمايشگاه باز هم بنويسم از اين جشن كتاب.

2 نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 7:59  توسط امیرحسین  | 

معاد، شاملو، حافظ

بين نسخه هاي مختلف ديوان حافظ، شاملو را از همه بيشتر دوست دارم. شاملو آكادميسين نبود  اما دركي حسي و دروني از حافظ داشت كه آدم مي تواند به دريافتهايش اعتماد كند. به همين خاطر، زماني كه مقدمه اش بر ديوان حافظ را خواندم، ابتدا جاخوردم از اين ادعايش كه مي گفت: "حافظ همانند خيام، معاد را منكر بود". وبلافاصله رگبار ابيات بود كه بر حافظه ام جاري مي شد در تاييد معاد. دلايل شاملو را براي ادعايش در اين جا نقل مي كنم:

"به گفته ي ديدرو، اگر وحشت از جهنم را از يك مسيحي دو آتشه ازاله كنيد، همه ي اعتقاداتش را از او سلب كرده ايد. ... به سير فكري اين ابيات توجه كنيد:

بيار باده كه در بارگاه استغنا

چه پاسبان و چه دربان، چه هوشيار و چه مست...

يا

سوداييان عالم پندار را بگوي

سرمايه كم كنيد كه سود و زيان يكي است...

يا

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه

چون نديدن حقيقت ره افسانه زدند..."

 

و چند تا بيت ديگر هم آورده بود كه مضمون همه شان نفي "ترس" بود. اما جالب اين جاست كه مضمون هيچ كدام از اين ابيات، نفي "معاد" نيست. ماجرا چيست؟ كليد مسأله فكر كنم در همان جمله ي اول شاملو است كه نشان مي دهد مفهوم معاد را معادل ترس از عذاب بعد از مرگ فرض كرده است. من به ش كاملاً حق مي دهم. فرض بر اين است كه اصول هر مكتبي را بايد از داعيه داران آن مكتب پرسيد. و بدبختانه الان داعيه دارن اسلام كساني هستند كه اصول آن را همين طور معنا مي كنند؛ پس حرجي بر شاملو نيست.

اما در قرآن مسأله ي عذاب، ربطي به مسأله ي معاد ندارد. در قرآن بر خلاف تصور عوام، (بيشتر اين عالمان ديني هم خودشان جزو عوام هستند) عذاب موكول به پس از مرگ نشده است. "لهم عذاب" يعني عذاب مي كشند، صحبتي از جهان بعد از مرگ نيست. فقط مي گويد بهره شان عذاب است. آن هم چه طور؟ "بما كانو يكذبون" يعني توسط تكذيبشان. اين يك مسأله ي بديهي است كه هرگاه واقعيت را انكار كنيم، در مواجهه با واقعيت عذاب مي كشيم. اگر شنبه از خواب بيدار شوي و بگويي امروز جمعه است و سركار نروي، غيبت مي خوري و توبيخ مي شوي. به همين سادگي. حالا قرآن همين را به لايه هاي عميق تر حيات تعميم مي دهد. خود قرآن هم ادعاي اين راندارد كه حرفي جديد است، بلكه خودش را "ذكر" و يادآوري همان اصول فطري و بديهي مي داند. در اين جا هم يادآوري مي كند كه بابا! حواست باشد اگر واقعيت را تكذيب كني و صورت هاي ذهني خودت را جايگزين سير واقعي هستي كني، در عمل به تناقض برمي خوري و عذاب مي كشي. اين حرف عجيبي است؟

و اما معاد، مفهومي يكسره متفاوت است. معاد يعني ادامه ي حيات. يعني نفي مرگ. يعني كه چيزي در جهان از بين نمي رود، تنها شكلش تغيير مي كند. بقول مهدي بازرگان، قانون بقاي ماده و انرژي هم يك بيان از اصل معاد است. بر مبناي اصل توحيد، هويت هاي جداگانه ي پديده ها، اعتباري هستند و اصالت ندارند. هر پديده و هر "هستنده"، عين ربط و نياز به "هستي" است، آن گونه هستي كه نيستي و عدم در آن گذر ندارد. و آنچه كه ما "مرگ" مي مانيم، به معناي "معدوم" شدن پديده نيست. پديده، هنگامي كه هويت اعتباري خودش را از دست مي دهد، به ديار "عدم" نمي رود، اصلاً عدمي در كار نيست، بلكه به "هستي" باز مي گردد، "معاد" يعني بازگشت. "مرگ" هميشه يكي از بزرگترين ترسهاي انسان بوده،‌ ترسي كه عملاً روي زندگي سايه مي اندازد و لذت حيات را فرومي كشد. و "معاد" روشي است تا انسان ها خود را از اين سايه و از اين ترس رها كنند، و بتوانند آزادانه از زندگي خود لذت ببرند. دگرديسي را ببين! ‌كه مفهوم آن به ضد خودش بدل شده امروز. و اصل رهايي بخشي كه  قرار بود علاج ترس بزرگ ما باشد، ،  امروزخودش بيان ترسي بزرگتر شده است. چرا كه عذاب ابدي پرومته وار،‌ از عدم نيز ترسناك تر است.

به نظر من آن ابيات حافظ هم كه نفي ترس از مرگ است، در ضديت با معاد نيست كه هيچ، بلكه احياگر مفهوم واقعي معاد است: از نامه ي سياه نترسم كه روز حشر/ با فيض لطف او صد از اين نامه طي كنم.

و جالب تر و هيجان انگيزتر از همه اين جاست كه شاملوي شاعر هم برعكس شاملوي منتقد، مفهوم معاد را به درستي مي دانست و مي ستود:

نه!

نوميد مردم را

                   معادي مقدر نيست

چاووشي اميدانگيز توست

                          بي گمان

كه اين قافله را به وطن مي رساند

 

 

پي نوشت: نمي دونم چه حالي شدم. غصه نخوردم، اما انگار آب سرد ريخت روي سرم. بابا سزر هم رفت.

2 نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 13:24  توسط امیرحسین  | 

و ما ارسلنك الا رحمة للعالمين

سخن گوی وزارت امور خارجه در کنفرانس خبری اش، درباره ي اين "كشورهايي" كه به پيامبر اسلام و مقدسات اسلامي توهين مي كنند (اساساً كشور نمي تواند به چيزي توهين كند. آدمها هستند كه توهين مي كنند، نه؟) صحبت كرد و اين كه جواب دندان شكن بايد به آن ها داد،‌ وگرنه فكر مي كنند كه مسلمانان روي پيامبر حساس نيستند و بي غيرتند و ...

يك حكايتي از پيامبر اسلام هست كه همه شنيده ايم. مي گويند فردي بود كه هر بار پيامبر رد مي شد،‌ روي سرش آشغال مي ريخت. يك روز پيامبر مي گذشت ديد خبري از اين بنده ي خدا نيست. پرس و جو كرد كه چرا فلاني امروز پيداش نيست؟ گفتند مريض شده. و پيامبر به عيادتش رفت.

بله ما مسلمانها حكايت خوب تعريف مي كنيم، ولي در عمل از اسلام،‌ همين رگ گردن سفت كردنش را بلديم. كه گفت: دلايل قوي بايد و معنوي/ نه رگهاي حجت به گردن قوي. آخ دهنت رو طلا بگيرن جناب سعدي! كاش گوش شنوا هم بود.

واقعاً‌ افسرده مي شوم. يعني يك مسلمان بين اين يك ميليارد و اندي نيست كه از خودش بپرسد اين كسي كه ما برايش غيرت نمايي مي كنيم و يقه جر مي دهيم، شيوه اش چه بود؟ چه اصول راهنمايي را به ما آموزش داد؟ چه طور با آن برخورد تعالي بخش، نظر دشمن اش را نسبت به خودش تغيير داد؟ چرا ما عكس آن را انجام مي دهيم؟ هر از گاهي يك كسي پيدا مي شود مي گويد اسلام خشن است،‌ ما هم براي اين كه حرفش را اثبات كنيم، اين همه زحمت مي كشيم، بيست نفر را مي كشيم، چهل تا ماشين را آتش مي زنيم، شصت تا خانه را خراب مي كنيم... كه چي؟ دفاع از پيامبر بود اين؟ اين جوري كه هر كس هم به حرف يارو شك داشت، حالا مطمئن شد!

بقول ملا حسني، من پيام دارم براي اين سخنگو! حيف كه كارهاي مهم تر از خواندن وبلاگ من دارد. وگرنه مي گفتم آقاي سخن گو جان! يك عمر شما و دوستانتان براي ما موعظه كرديد، حالا شما يك كلام از من بشنو. به امام علي گفتند فلاني در مجامع عمومي به شما توهين مي كند. بايد مجازات شود. علي گفت: مجازات چي؟ جواب فحش، فحش است كه آن را هم نمي دهم. در شأن من نيست.

2 نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:59  توسط امیرحسین  |