عیسا به پیروانش گفت: "مثل مار هوشیار و مثل کبوتر ساده باشید".
دو آیتی که خدا به موسا داد، يكي عصايي بود كه مار شد و ديگري دستي كه "سفيد بي آزار" شد. از اين دو، اولي را فرعون و ساحرانش نيز داشتند. اما خدا گفت: "موسا نترس، تو برتري". تو چيزي داري كه آنها ندارند. و هرگز نمي توانند داشته باشند. آنها دستشان آلوده به "سوء" و پنهانكاري و دروغ و ظلم است. اما تو دستت "بيضاء من غير سوء" است.
تو غير از هوشياري و زيركي مار، پاكي و سادگي كبوتر را هم داري.
"در قسمت غرب كعبه ديوار كوتاهي است كه نامش حجر اسماعيل است، يعني دامن زني حبشي، يك كنيز و دامني كه اسماعيل ذبيح در آن پرورش يافته است و هاجر در همين جا دفن است و خانه ی خدا مدفن يك مادر و يك زن است و طواف بي دامن هاجر قبول نيست..." (مناسك حج، علي شريعتي)
چند ماه بعد از فاجعه ي يازده سپتامبر، كشيش Max Lucado در یکی از کلیساهای San Antonio طی یک سخنرانی که متن آن چاپ و توزیع شد گفت که از دو فرزند ابراهیم (اسحاق و اسماعیل)، اولي اصالت و اهميت بيشتري داشته زيرا فرزند همسر اصلي ابراهيم، سارا بوده در حالي كه اسماعيل از هاجر، كنيز سياه پوست سارا متولد شده است كه در دوران نازايي خودش براي فرزند آوردن، به ابراهيم هديه كرده بود. و نتيجه گرفته بود كه پس عيسا كه از نسل اسحاق است اصالت بيشتري دارد تا پيامبر اسلام كه از نسل اسماعيل است.
من كاري ندارم كي از نسل كي است و اصلن اين دعواها بر سر چيست. اما دلم غنج مي زند وقتي در نمازم رو به محلي سجده مي كنم كه مي دانم گوشه ي دامن هاجر است. يك "زن"، يك "برده"، و يك "سياه پوست".
پي نوشت۱: سخنراني دکتر محمدي گرگاني در حسينيه ي ارشاد، درباره ی تجربیاتش از مبارزات دهه ی چهل و پنجاه.
پی نوشت۲: مراسم یادبود پیر خدا و قرآن و آزادي، لغو شد. نمي دانم چرا؟ شايد به خاطر نامه يي كه زماني به رهبري نوشته بود.

توي پست قبلي كلامي از علي شريعتي نوشته بودم. وقتي اين عكس را از آلبوم "انقلاب" كاوه گلستان ديدم، دلم خواست دوباره با خودم تكرار كنم:
"عشق و آزادي خواهر و برادرند، و غصب و اسارت پدر و مادرشان".
نوروز خیلی خوب است. در ایام نوروز در خانه نشسته ام و لنگ هایم را زده ام سینه ی دیفال و از صبح علی الطلوع تا بوق سگ برنامه های شگفتی آفرین صدا و سیما را تماشا می کنم. آن هم چی؟ هر شبکه روزی یک فیلم دارد. خیلی حال می دهد. خدا حفظ کند این برادر ضرغامی را. آن هم چه فیلمهایی! همه کوتاه شده و خلاصه شده. بعضی ها به این کار سانسور می گویند. اما من به آن تدوين جديد مي گويم. چون غالبن خلاقيت زيادي در آنها به كار مي رود و گاهي داستان فيلم به كلي عوض مي شود.
امروز فیلم "هوو"ی داوودنژاد را نشان می داد. از آن جا که ده -بیست بار این فیلم را دیده ام و پلان به پلانش را از برم، از ديدن اين فيلم با تدوين كاملن جديد حسابي هيجان زده و مشعوف شده بودم. موسيقي اش هم عوض شده بود. زنهاي فيلم هم به علت تبرج (!) خبر زيادي ازشان نبود و در تدوين جديد، لحاظ نشده بودند.
تازه پيام هاي بازرگاني را هم با دقت و لذت تمام نگاه مي كنم. مخصوصن از يكيش خيلي خوشم آمده كه مربوط به وزارت ارتباطات و فن آوري اطلاعات است. در اين پيام بازرگاني، خانواده خوشبختي را مي بينيد كه به بركت اين وزارت فخيمه هم تلفن مي زنند هم از اينترنت استفاده مي كنند هم نامه مي فرستند و هم كارهاي شگفت انگيزي از اين قبيل. بعد آقاهه مي آيد و با هيجان مي گويد:
"اين داستان واقعي بود... بله! واقعي بود!"
باورتان مي شود اين داستان واقعي باشد؟ نه! جان من! ما رو باش كه خبر نداشتيم علم پيشرفت كرده و هنوز با دود به هم خبر می رساندیم.
کلام امروز: عشق و آزادی خواهر و برادرند، و غصب و اسارت پدر و مادرشان. (علي شريعتي)