تبليغاتX
عبور از راه بی نقشه
ماهي سياه كوچولو

امروز هزار تا کار داشتم. هزار جا باید می رفتم که بیشترش را نرسیدم بروم. توی ترافیک گیر کرده بودم. آخرین کسی که باهاش قرار داشتم زنگ زد و بعد از داد و هوار و فحش به خاطر دیر کردن گفت که دارد می رود و بیشتر از این منتظر من نمی ماند. من هم خیالم راحت شد که دیگر می توانم تا خود خانه پیاده گز کنم. در افکار خودم اسیر بودم و نگاهم به سنگفرش پياده رو بود و توجهی به اطرافم نداشتم که ناگهان...

یک دختر جوان مثل یک فرشته ظاهر شد و يك نايلون جلوم گرفت كه دو تا ماهي سياه كوچولو توش بود. شايد جمله يي هم گفت. يادم نمي آيد. هنوز گيج بودم و نفهميده بودم چه شده است. ظاهرن وقتي ديد كه هاج و واج نگاهش مي كنم، گفت: "هديه س!‌ بگيرين! عيديه" نمي دانستم چه بگويم. ميخ كوب شده بودم. بهت زده و بي اختيار گفتم: "واقعن؟"

-آره!‌ واقعن!

نگاه كه كردم، چند جوان ديگر هم ايستاده بودند كنار هم و به هر رهگذري يك كيسه ماهي عيد مي دادند. تازه كم كم فكرم به كار افتاد و اولين فكري كه كردم اين بود كه حتمن يك نوع تبليغات يا همچو چيزي است. از يكي از پسرها پرسيدم : "براي چي اين كار رو مي كنين؟" گفت: "براي اين كه لحظه ي سال تحويل، كه اين ماهي ها توي تنگ بالا و پايين مي پرن، به ياد ما باشين". و رفت. گفتم: "اما... شما كي هستين؟ من به ياد كي باشم؟"

در حالي كه دور مي شد گفت: "ما چند تا دوست هستيم. دانشجوييم".

رفت. مثل برگي توي باد. نايستاد.

زير لب گفتم: "روح يك جهان بي روحيد شما". به دستم نگاه كردم. همراه با ماهي ها يك تكه كاغذ هم به من داده بودند. كه رويش نه تبليغات بود نه نام و نشاني. فقط نوشته بود:

هيچ مي داني چرا چون موج

در گريز از خويشتن پيوسته مي كاهم؟

زان كه بر اين پرده ي تاريك

اين خاموشي نزديك

آنچه مي خواهم نمي بينم

وان چه مي بينم نمي خواهم...

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 22:20  توسط امیرحسین  | 

بیفتد آن که در این راه با شتاب رود

حالا که انتخابات هر چی بود تمام شد رفت پی كارش:

۱. يك بدفهمي وجود داشت كه مفهوم "تحريم" و "عدم شركت" را به طور دقيق از هم جدا نمي كرد. تقريبن هر كسي كه ذره يي از واقع بيني بهره برده بود، اذعان داشت كه تحريم غيرممكن است و مردم بخصوص در شهرستان ها به طور سنتي راي خواهند داد.

۲. "عدم شركت" كه طرح نيست! اما دوستان براي اين گزينه تبليغ مي كردند!  عدم شركت يعني انفعال و انفعال كه هنر نيست و تبليغ نياز ندارد. هر آدم سردرگمي هم كه نمي دانست بالاخره چه كند و نه تحليلي از شرايط داشت و نه طرح و پلن عملي، به گزينه ي عدم شركت مي رسيد. وقتي از اين دوستان سوال مي شد كه براي بعد از عدم شركت چه برنامه يي دارند سكوت مي كردند.

۳. تحريم يا عدم شركت  (در فضايي كه تحريم سراسري ممكن نيست هر دو گزينه يكي است)، سالهاست كه توسط اپوزيسيون پي گيري مي شود. مگر در عالم سياست چند سال مي توان با يك كارت بازي كرد؟ مسعود بهنود كاملن به درستي گفت كه حريف، مدت هاست دست تحريمي ها را خوانده است و در تمام انتخابات هاي بعد از مجلس ششم، نهايت استفاده را از آنها برده است:

۴. در شرايط فعلي، عدم شركت، كاملن مترادف با تحريم اصلاح طلبان به نفع اصولگرايان است، زيرا برد آن تنها در ميان حاميات بالقوه ي اصلاح طلبان است؛ نه در ميان حاميان اصولگرايان كه به شركت در انتخابات و راي دادن به نامزدهاي اصولگرا، به چشم  تكليف شرعي خود مي نگرند.

۵. پس مي بينيم كساني كه با عدم شركت سعي داشتند دامن خود را از اين بازي (كه معتقد بودند "بازي ما نيست") كنار بكشند، عملن در اين بازي به نفع اصولگرايان بازي داده شده اند. اين فاجعه به اين خاطر اتفاق مي افتد كه دوستان، آنقدر واقع بيني نداشتند كه ذات ديكتاتوري را درك كنند و بفهمند كه فرق نظام ديكتاتوري با نظام دموكراتيك اين است كه در ديكتاتوري، بازي ها به مردم تحميل مي شود. اگر دست خود آدم بود كه بازي را خودش انتخاب كند و از شركت در بازيهايي كه به نفع خودش نمي ديد، مي توانست پرهيز كند، ديگر اسم آن جامعه، جامعه ي بسته نبود. متاسفانه ادعاهاي گزاف همچون طبل غازي گوش فلك را فقط كر مي كند. در عمل، دست همه ي مدعيان خالي مي ماند. و آن فريادهاي بي تامل و شورهاي بي شعور هم در جيب صاحبان قدرت مي رود.

۶. عده ي قليلي هم اين قدر واقع بيني داشتند كه بپذيرند نتيجه ي كارشان جز تحريم اصلاح طلبان نيست. اما ايرادي در اين امر نمي ديدند و اين ايده را مطرح مي كردند كه اصلاح طلب و اصول گرا هيچ فرقي با هم ندارند و هر دو "آدمهاي بدي" هستند. حالا كه مي توانيم بگذار لااقل همين اصلاح طلبان را تحريم كنيم.

۷. براي آن فعال سياسي متاسفم كه هنوز با ملاك خوب بودن يا بد بودن آدمها فعاليت مي كند. اكثر تحريمي ها اين گونه توجيه مي كردند كه: "اصلاح طلبان به اندازه ي كافي در برابر نقض حقوق بشر اعتراض نكرده اند،‌از فرزاد كمانگرها به قدر كافي حمايت نكرده اند و ...". بله شايد اصلاح طلبها به اندازه ي كافي آدمهاي خوب و از خود گذشته ي نيستند كه در هر شرايطي در برابر هر گونه نقض حقوق بشر اعتراض كنند و همه اش به فكر خودشان هستند، اما در ميان همين اپوزيسيون چند نفرشان ایثار محض هستند و هیچ به فکر خودشان نیستند؟ چند نفر از خود ما اين قدر تقوا داريم كه در هر شرايطي در برابر هر ظلمي اعتراض كنيم؟ چند نفر از ما واقعن براي رضاي خدا موش مي گيريم؟ يادم هست وقتي دوستانم روزبهان اميري و نسيم سلطان بيگي در زندان بودند، لوگوي حمايتي شان را در وبلاگم گذاشته بود، اما هميشه اين سوال را از خودم مي پرسيدم كه واقعن به چه انگيزه يي اين كار را كرده ام؟ اگر غرض فقط اطلاع رساني است،‌كه اطلاع رساني آن قبلن انجام شده و خوانندگان وبلاگ من اكثرن خبر دارند. به طور حتم دچار اين توهم نيز نيستم كه با گذاشتن اين لوگو، فوري اين دوستان آزاد مي شوند. پس علت چيست جز اين كه بگويم "آره داداش ما هم رفقامون زنداني ان!" يا اين كه بعدن منتي سر دوستان بگذارم كه "ببينيد من توي وبلاگم از شما حمايت كردم". من از بسياري از گروههايي كه در ايران در زمينه هايي مثل حقوق بشر كار مي كنند متعجبم. چون حقوق "بشر" همان طور كه از اسمش پيداست مساله يي فراملي است و همان طور كه جنسيت و نژاد و طبقه و ... نمي شناسد،‌مرز هم نمي شناسد. آيا ايران تنها ناقض حقوق بشر در دنياست؟ چندبار دوستان به نقض  حقوق بشر توسط دولتهاي آمريكا يا اسرائيل اعتراض كرده اند؟ چند نفر از اين دوستان، حتي در همين مرزهاي خودمان، نه فقط به دولت، بلكه به ديگر ناقضان حقوق بشر اعتراض كرده اند؟ خيلي كم. بعنوان مثال، آيا اين همه نقض سيستماتيك حقوق كودكان، فقط توسط دولت انجام مي شود؟

۸. پس مسأله اين نيست كه اصلاح طلبان آدمهاي خوبي هستند يا نه. مسأله اين است كه حضور يا عدم حضور آنها در قدرت به حال من چه فرقي مي كند. عده يي  از دوستان مي گفتند هيچ فرقي نمي كند. من ديگر حوصله ي استدلال كردن در اين زمينه را ندارم و چيزي كه عيان است چه حاجت به بيان است. زمان خاتمي با زمان احمدي نژاد هيچ فرقي نمي كرد؟ فرق نجفقلي حبيبي با حداد عادل در مجلس،‌براي من همان فرق نجفقلي حبيبي با حجت الاسلام شريعتي در دانشگاه علامه است. همان طور كه براي تمام دانشجويان علامه، دوران حبيبي با الآن از زمين تا آسمان فرق مي كرد، براي ملت ايران هم حضور حبيبي با حضور حداد عادل فرق مي كند،‌ حالا نه از زمين تا آسمان، تو بگو يك درصد. آيا دوستان راه حلي صددرصدي داشتند كه از اين يك در صد چشم پوشيدند؟

۹. راه دموکراسی، راهي طولاني و صعب و دشوار است، آدمهاي خيالاتي و عجول و نق نقو، از اين راه عبور نمي كنند و به فرجامش نمي رسند.

2 نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 17:16  توسط امیرحسین  | 

نقصير اسانلو بود!

اين ها حرفهايي است كه به خاطر اين كه اعلام كردم در انتخابات شركت مي كنم و به اصلاح طلبان راي مي دهم، از دوستان شنيدم:

۱. " تو را به خدایت بگو که آن ها با این اقلیت فعلی شان چه کرده اند؟ از چه دفاع کرده اند؟ از که سوال کرده اند؟"

۲."به نظرت اصلاح طلبی که تو لیستش محافظه کارای سنتی راست مذهبی باشن رو می شه اصلاح طلب دونست ؟ حتی بعضی ها تو لیست هر دو طیف هستند"

۳."رای دادن در جهت دموکراسی نتیجه نخواهد داد ... باور کن ، نمیشه جور دیگر دید ..."

۴. "من به استدلالت جواب دادم : کدوم اصلاح طلب ؟"

۵. "در داخل باتلاقی، اوضاعت خوب نیست. پس تکان نخور، به خصوص تکان های بیهوده. چون بیشتر در منجلاب فرو می روی"

۶. "تصمیم خود را برای تبلیغ مضحكه انتصابی نظام جمهوری ناب عدل علی ، گرفته اید "

۷. "بی خود کلام اضافه نیاور و به آن استدلال نگو."

۸. "تو با این استدلالت قطعا" به مقام ریاست جمهوری هم می رسی!!!...یک کم واقع بین باش"

۹. "با نهايت تاسف مشتی اصلاح طلبان بی اصول که تنها به بازگشت به قدرت می انديشند در راس اقتدار گرايان و پيشاپيش آنها از مرزبندی هاي و نوستالژی همیشگی شان به جمهوری اسلامی می گويند و اقوال آنها را محکوم می کنند"

۱۰. " چرا امیر حسین ها با اظهار این كه مخالف نظام هستند ، به انتصابات ، انتخابات می گویند ، و در كنار شیخ های حوزه تبلیغ شركت در نمایش انتصابی می نمایند ؟"

ياد ترانه ي كيوسك مي افتم:

اگه يه جايي جنگ شد، دست كسي تنگ شد، تقصير من بود

اگه بحران آب بود،‌ هجرت سراب بود، تقصير من بود

اگه زمستونا سردن، تابستونا گرمن، تقصير من بود

اگه كوچه ها باريكن، خونه ها تاريكن، تقصير من بود...

اگه خدايي نكرده يه روز من نباشم، اون روز چي مي شه؟

نقصير منه چه باشم چه نباشم، جور ديگه نمي شه

پي نوشت: روزبهان عزيز! اي كاش منصور اسانلو هم قد تو شعور داشت و مي فهميد.
 

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 23:14  توسط امیرحسین  | 

نقش فلسفه ي فوئرباخ و ضرغامي در تأويل متن!

"مردم كردستان، حماسه سازان لحظه هاي ناب عبورند"

به نظر شما اين جمله كه امروز در اخبار صدا و سيما بيان شد، چه معنايي دارد؟ در نگاه اول اين سوال پيش مي آيد كه حماسه ساز لحظه ي ناب عبور، چه نوع حماسه سازي است؟ لحظه ي ناب عبور چه گونه لحظه يي ست؟ مردم كردستان از كجا به كجا عبور مي كنند آن هم به طور "ناب"؟ و سؤالات بسياري از اين دست به ذهن متبادر مي شود كه اگر مسلح به دانش هرمنوتيك و فلسفه ي شلايرماخر و سردار ضرغامي و لاريجاني و ديگر بزرگان فلسفه نباشيد، ممكن است حسابي سردرگم شويد. در حالي كه اين گره، به راحتي باز مي شود اگر به اين نقطه دقت كنيم كه عبارت "در روزهاي انتخابات..." از ابتداي جمله به قرينه ي معنوي حذف شده است.

ديديد كاري نداشت؟ شما هم مي توانيد سخناني را كه از صداوسيما مي شنويد تأويل كنيد. فقط ممارست لازم دارد.

با همه ي اين ها من تصميم گرفته ام در انتخابات جمعه شركت كنم و به اصلاح طلبها رأي دهم. اين هم استدلالم: يك زنداني را به سلول انفرادي دو متري انداخته اند. اگر اين زنداني مي تواند و زورش مي رسد،‌ مي تواند با انقلاب يا رفراندوم يا هر روش ديگري كه دوست دارد، ديوار زندان را درب و داغون كند و مثل ترميناتور بيرون بيايد و گردن زندان بان را بگيرد و خفه اش كند. اما اگر نمي تواند بيرون بيايد، بهتر است در ابتدا واقع بين باشد و موقعيت خودش را به درستي ارزيابي كند و بپذيرد كه زورش به زندان بان نمي رسد و حتي قادر نيست اين سلول دو متري را بزرگتر كند. و بنابراين دو راه بيشتر ندارد. اول: همانجا كه هست بنشيند و منتظر مرگ يا معجزه شود. دوم: سعي كند براي جلوگيري از مرگ و اثبات خودش،‌ در همان فضاي دو متري حركت كند تا نپوسد. من راه دوم را انتخاب مي كنم. هر كس دوست دارد راه اول را انتخاب كند. هر كس هم زورش مي رسد مثل سازگارا كه رفراندوم برگزار كرد و رژيم عوض شد، همان كار را انجام دهد. خود دانيد.

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 22:7  توسط امیرحسین  | 

لااقل آزاده باشید

ديروز خبرنامه ی امیرکبیر نامه یی خطاب به احمدی نژاد منتشر کرد که در كمال شگفتي ديدم اسم من هم به عنوان امضاكننده پاي نامه بود! جالب اين جاست كه حتا روحم از اين واقعه خبر نداشت و دوستان ديگرم سلیمان محمدی، عسل اخوان،  كورش جنتي،  فرهنگ سلامي،  آيدين اخوان و مازيار سميعي هم كه اسمشان پاي نامه بود اظهار بي اطلاعي مي كردند. ظاهرن نويسندگان نامه به علل نامعلومي، مثلن ضيغ وقت (!)، به خودشان زحمت نداده اند نامه را براي امضا به ما بدهند.

البته با پيگيري اين مسأله، دوستان اسم ما را از زير نامه حذف كردند اما دير شده بود و روزنامه ي كارگزاران در شماره ي امروز خود تمام اسمها را به نقل از خبرنامه ي اميركبير منتشر كرد.

به نظر شما من الآن بايد چه كار كنم كه متهم به ايجاد اختلاف در ميان فعالان دانشجويي نشوم؟ متاسفانه اخلاق سياسي تبديل به  افسانه يي شده است اين روزها.

2 نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 23:33  توسط امیرحسین  | 

وقتي همه خواب بودند...

"هر کس شاخه ی درختی را بشکند، بال فرشته يي را شكسته..."

(محمد بن عبدالله)

نيمه شب سه شنبه چهاردهم اسفند، به مناسبت نزديك بودن هفته ي منابع طبيعي و روز قشنگ درختكاري، هزاران اصله درخت ديگر در خرگوش دره، با شبيخون لودرها و كاميون هاي شهرداري از قلب مادر زمين كنده شدند. عيبي ندارد. اين هم روي هكتارهكتار ويراني و ويراني. در عوض در روز درختكاري، مسؤولين نازنين، هركدام جلوي دوربين يك درخت مي كارند. چند تا بچه مدرسه يي را در تلويزيون مي بينيد كه دارند درخت مي كارند. چه مي دانم لابد سمينارهاي منابع طبيعي برگزار مي شود. بودجه ها خرج خواهد شد حتمن. بحث ها خواهد شد،‌ راهكارها ارائه خواهد شد...

من نمی دانم این همه فریب کاری برای چه ؟ این همه ریا و دروغ و تظاهر برای چه ؟ هفته ي منابع طبیعی یعنی چه ؟ نفرین بر هر چه برگزار کننده ي هفته ي منابع طبیعی است .

2 نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 12:21  توسط امیرحسین  | 

نه!

مرا دیگر گونه خدایی می بایست

شایسته ی آفرینه یی

که نواله ی ناگزیر را گردن کج نمی کند...

و خدایی دیگر گونه آفریدم

 

يكبار در منزل دوستي، شوي تلويزيوني اوپرا، مجري افسانه يي آمريكايي را نگاه كردم تا ببينم علت اين همه شهرت اين خانم چيست. در آن برنامه،‌ خانم اوپرا بي خود و بي جهت و به طرز غافلگيرانه يي، به تمام شركت كنندگان در برنامه، نفري يك اتومبيل هديه داد! يادم هست كه با هيجان بسيار جالبي بالا و پايين مي پريد و پشت سر هم جيغ مي كشيد: "everybody has a car!"

و اما شركت كنندگان هم با همان هيجان چشم هايشان را گشاد كرده بودند و با او جست و خيز مي كردند و با تمام وجود جيغ هاي بنفش مي كشيدند و حتا خودشان را از فرط خوشحالي مي زدند! كاملن پيدا بود كه نهايت انتظاري را كه از زندگي خود داشته اند در اين لحظه به دست آورده اند و هيچ چيز ديگر نمي تواند آنها را به اين اندازه خوشحال كند. اوپرا حركتهاي مختلفي شبيه رقص به بدنش مي داد و تك تك آن آدمها،‌تك تك حركاتش را بلااستثنا تقليد مي كردند و همزمان با هم فرياد مي كشيدند. دوستم گفت: "يعني امكان دارد كه الآن‌ از بين اين همه آدم، يك نفر بيايد سويچ ماشين را به خانم پس بدهد و بگويد كه ممنون، من نيازي به اين لطف بي دليل شما ندارم؟"...

 

نه! اين معجزه اتفاق نيفتاد.

 

من و آن دوستم بايد يك روزي از خواب بيدار شويم و تعاريفمان را آپ ديت كنيم. بالآخره بايد بپذيريم مهدي باكري ديوانه يي بود كه زندگي خودش را سر هيچ و پوچ فدا كرد. ترانه ي "ممد نبودي ببيني..." هم خيلي خنده دار است و حق دارند جوانهاي هم سن من كه دست اش مي اندازند و سوژه ي شوخي هايشان شده است. احمق من ام كه تعجب نمي كنم كسي عاشقانه فرمانده ي شهيدش را "ممد" صدا كند. شريف واقفي فقط اسم يك دانشگاه نزديك ميدان آزادي است كه نزديكش ايستگاه مترو دارد و همت هم فقط اسم يك اتوبان است كه ترافيكش هميشه آدم را كلافه مي كند. اگر مجله ي "شهروند" را مي خوانيد (نخوانده ايد؟ تمام رنگي با كاغذ گلاسه ي اعلا،‌بسيار شيك... از كيسه تان رفته!) ،‌حتمن خبر داريد كه در بقيه ي جاهاي ديگر دنيا هم خبري نبوده است. چه گوارا هم به خاطر قيافه ي خوش تيپش معروف شد،‌وگرنه آدم ناآگاهي بود كه در زندگي دنبال هيجان مي گشت. اما راه را اشتباه رفت: به جاي شوي اوپرا، سر از جنگلهاي تاريك بوليوي و راه هاي بي نقشه در آورد...

 

نه! انگاری من آپ ديت بشو نيستم.

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 21:48  توسط امیرحسین  | 

و قساوت روزمره شد...

 پریروز:

- شنیدی می گن این یارو قاتله رو می خوان اعدام کنن؟

- نه! خیلی وحشتناکه.

- آره ولی حقشه. آدم کشته.

- باشه! خیلی بی رحمانه س. خیلی وحشتناکه. تازه شاید بی گناه باشه. نمی شه راحت درباره ی جون آدمها قضاوت کرد.

دیروز:

...روزنامه... آیا فلان متهم به قتل را اعدام خواهند کرد؟... روزنامه... در دادگاه n ام فلان متهم به قتل چه گذشت؟... آي روزنامه... وكيل مدافع فلان متهم به قتل: موكلم بي گناه است... آي روزنامه.... حكم اعدام فلان متهم به قتل لغو شد... بدو بيا روزنامه...

امروز:

شنوندگان عزيز ... در جاكارتا پنج ببر در در رودخانه غرق شدند.... سيل در گواتمالا به مزارع نيشكر خساراتي وارد كرد... داروي بيماري انفارمولوخيكو كشف شد... و اما خبري از كشورمان: يك مشت آدم امروز اعدام شدند. اين بود اخبار امروز. لطفن به يك موزيك بسيار ملايم توجه كنيد...

2 نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 15:3  توسط امیرحسین  | 

دیروز با کورش كه همدانشكده يي من و دانشجوي ادبيات است رفتم سر کلاس یکی از استادان خیلی معروف و خفن شان نشستم. بحث استاد اين بود كه داستان رستم و سهراب را نمي توان تراژدي دانست، زيرا تراژدي شرح مخمصه يي است كه در روابط انساني به وجود مي آيد و اين مخمصه بدون اين كه امكان حل داشته باشد به فاجعه ختم مي شود. اما رستم و سهراب در روابطشان تنش و مخمصه يي نداشتند چون يكديگر را نمي شناختند و فقط دست تقدير باعث شد كه سهراب به دست پدرش كشته شود.

در اين جا كورش سوال كرد: "از فحواي گفتگوهاي رستم و سهراب برمي آيد كه هر دو حس كرده بودند طرفشان كيست اما رستم هويت خودش را مخفي مي كند و مصرانه بر جنگ پافشاري مي كند. آيا نمی توانیم بگوییم او در مخمصه يي گير كرده بوده؟" استاد خفن گفت: "بله اما اين يك مسأله ي فرعي در داستان است و اصل داستان همان دست تقدير و اين هاست". و وقتي من سوال كردم كه مسأله ي اصلي و فرعي داستان را چگونه مي توان تشخيص داد، استاد خفن عصباني شد و گفت: "اگر مثل من كتاب زياد خوانده بوديد به طور‌‌‌‌ "تجربي" (!) دستتان مي آمد كه مسأله ي اصلي داستان كدام است"! يعني كه استاد هيچ ملاك علمي نداشت و همين طور الله بختكي درس مي داد (مثل بقيه ي استادها).

وقتي به تئوري كورش فكر كردم، ديدم بیشتر با عقل جور درمی آید. رستم در مخمصه يي بوده كه مجبور شده پا روی واقعیت بگذارد. سهراب آمده كه پدرش را جانشين پادشاه كند و اين كارش بر پايه ي اين استدلال درست است كه مي گويد پدر من بيشتر براي كشور زحمت كشيده بنابراين صلاحيت بيشتري براي پادشاهي دارد. يعني بحث "شايسته سالاري" را اين جا مطرح مي كند اما رستم احساس مي كند سهراب عليه سنتهاي كهنه شوريده و بايد كشته شود. و برای این که بتواند خودش را برای کشتن پسرش راضی کند، خودش را فريب مي دهد و مي گويد "نه، اين پسر من نيست". اما چرا رستم حس مي كرد كه به هر قيمتي شده بايد جلوي سهراب را گرفت؟ سهراب كه به نفع او عمل مي كرد؟ اين جا استاد خفن به نكته ي جالبي اشاره كرد. گفت: "سهراب بچه بوده و هرچند رشد جسمي خارق العاده داشته، اما از نظر عقلي رشد نكرده بوده. بنابراين نمي فهميده كه پدرش اگر دنبال تاج و تخت بود پيش از اينها مي توانست به دست بياورد. در حالي كه رستم خيلي ناز بود وهرگز به پادشاه خيانت نكرد".

نتيجه گيري از بحث پربار استاد: يعني رستم كه فكر مي كرده راستي راستي پادشاهان فره ايزدي دارند و خون پاك پادشاهي در رگهايشان جريان دارد (براي اطلاع از فرمول شيميايي اين خون، به همان استاد خفن مراجعه كنيد) و بنابراين نبايد به آنها خيانت كرد و حتي حاضر شده پسرش را در راه دفاع از اين توهمات و خرافات ارتجاعي قرباني كند، آدم عاقل و فرزانه يي بوده؛ ولي سهراب كه با يك استدلال درست و منطقي جلو آمده بوده و با ناجوانمردي كشته مي شود، بي عقل بوده!

با خودم فكر مي كنم در همين تاريخ معاصر خودمان چه بسيار سهراب هاي از خودگذشته را مي توان ديد كه بي هيچ چشمداشتي به خاطر رستم ها به ميدان آمدند اما توسط همان رستم ها از بين رفتند. راستي بين استادهاي ادبيات فارسي، خفن ش كه اين است، پايه شدم بروم سر كلاس يكي از بدهايش بنشينم ببينم آنها چي هستند!

2 نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 3:16  توسط امیرحسین  | 

خیلی دلم گرفته از خیلی ها

صداي سازم همه جا پر شده

هر كي شنيده از خودش بيخوده

اما خودم پرشدم از گلايه

هيچي ازم نمونده جز يه سايه

سايه يي كه خالي از عشق و اميد

هميشه محتاجه به نور خورشيد

هميشه محتاجه به نور خورشيد

فکر می کنم پنج سالم بود که اجاره نشین ها را دیدم. چند بار با پدرم رفتیم سینما تماشایش کردیم. با آن سن كمي كه داشتم،لحظه لحظه اش را هنوز مثل روز اول به ياد مي آورم و فكر مي كنم هرگز فراموش نكنم. آن خنده های رهای پدرم را ديگر هرگز، هرگز نديدم. طفلی برای خوش بودن همین بهانه بسش بود.

سالها بعد "پری" اش را دیدم. شايد براي هر نوجواني پيش بيايد كه در اوج بحرانهاي عاطفي، به دنياي خيالي يك فيلم يا يك كتاب پناه ببرد و آن را هزار برابر زندگي واقعي اش جدي بگيرد. براي من هم اين دنياي خيالي را پري و داداشي و صفا و اسد ساختند. بعد از آن بود كه هامون را ديدم و ليلا را. مدرسه يي كه مي رفتيم و شيرك را. سارا و دايره ي مينا را. توي جشنواره ي فجر سر كلاس نرفتم و يك نصف روز زير برف توي صف درخت گلابي آن قدر لرزيدم كه دل يكي از مسوولين جشنواره كه عبور مي كرد از ديدن من كباب شد و ترتيبي داد كه دو ساعت زودتر از موعد بليط فروخته شود.

سالها قبل در مصاحبه يي گفته بود كه فيلم ساختن برايش ادامه شوق عجيبي است كه از كودكي به ساختن داشت. مي گفت مدام بادبادك مي ساختم و به آسمان مي فرستادم.

حالا كه باندهاي قاچاق با همكاري صميمانه (و لابد بدون چشم داشت) عمله هاي سانسور،‌ دي وي دي فيلم سنتوري را قبل از اكران گوشه ي جدول خيابان ها ريخته اند و تيشه برداشته اند تا با همه ي قدرت بر ريشه ي سينما و فرهنگ و هنر و دانش و ... بزنند، فقط يك كار از دست يكي مثل من برمي آيد. روزنامه ي اعتماد ملي  شماره حساب مهرجويي و تهيه كننده ي فيلمش  (۰۱۱۶۴۰۷۷۹۵ بانك تجارت شعبه ي چهارراه پارك كد ۰۳۲ ،به نام داريوش مهرجويي و فرامرز فرازمند) را اعلام كرده تا كساني كه اين فيلم به دستشان مي رسد، قيمت بليطش را به اين حساب بريزند. لابد مي گوييد "اي بابا اين مسخره بازي ها چيه مگه چند نفر احمق اين كارو مي كنن"؟ خوشبخانه هنوز احمق در جهان به هم مي رسد. يكي ش خود من. كاري ندارم كه اين تهيه كننده نمي دانم چند صد ميليون تومن ضرر داده و يك هيچم آن را هم نمي تواند با اين كارها جبران كند.

من اين بادبادكهاي قشنگ مهرجويي را دوست دارم. با هر كدامشان زندگي كرده ام و شوق انگيزترين و كودكانه ترين لحظه ها را گذرانده ام. خيلي برايم سخت است كه مي بينم به همين راحتي بادبادك تازه اش را طوفان پاره مي كند و مي برد...

تنهاي بي سنگ صبور

خونه ي سرد و سوت و كور

توي شبات ستاره نيست

موندي و راه چاره نيست

اگر كه هيچ كس نيومد

سري به تنهايي ت نزد

اما تو كوه درد باش

طاقت بيار و مرد باش

پی نوشت۱: ترانه ی سنگ صبور مربوط به این فیلم را اینجا می توانید بشنوید.

پی نوشت۲: فعلن حکم دکتر محمدی گرگانی دوباره متوقف شده. ولی زیاد هم از شنیدن این خبر خوشحال نشدم. مگر در این سن و سال چقدر می تواند در استرس زندان رفتن یا نرفتن بماند؟ و این بازی ها که هی امروز احضارش کنند و فردا حکمش متوقف شود... خدایا به خیر کن.

2 نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 1:11  توسط امیرحسین  | 

براي استاد دانشگاهي كه شنبه راهي زندان است

خداي را! مددي اي دليل ره!‌ تا من

به كوي مي كده ديگر علم برافرازم

امروز شرايط طوري است كه تا اسم "قرآن" مي آيد،‌ رنگ از رخسارها مي پرد و مو به تن ها سيخ مي شود و همه ياد سنگسار، اعدام، قطع يد،‌ حجاب اجباري،‌ از بلندي پرت كردن... مي افتند. هر چند امضای بیانیه در حمایت از دانشجویان و ... براي محكوميت دکتر محمدی گرگانی كافي است،‌ اما شنيده ام يكي ديگر از اتهاماتش نيز اين است كه تفسير قرآن او (كه بر پايه ي آموزشهاي مرحوم طالقاني است) جوانان را به انحراف مي كشاند. بله قرائت زيبا و دلربا و انساني دكتر محمدي گرگاني از قرآن كه چه بسيار جوانان گريزان از مذهب را با قرآن آشتي داده است،‌ بايد هم در اين روزگار جرم محسوب شود. فلك به مردم نادان دهد زمام مراد/ تو اهل دانش و فضلي،‌ همين گناهت بس!

اين مرد، اين شيرآهنكوه مرد كه شش سال از دوران جواني اش را زير شكنجه هاي ساواك سپري كرده،‌ روز شنبه باز بايد خود را به زندان معرفي كند. سه سال پيش كه اين حكم صادر شد،‌ دانشجويان دانشگاه علامه در حمايت از استاد محبوبشان تجمعي اعتراض آميز برگزار كردند؛ و حكم متوقف شد تا امروز كه دانشگاه ديگر سنگر آزادي نه، كه گورستان آزادي است و صدايي باقي نيست تا بپرسد: "رييس گروه حقوق بشر دانشكده ي حقوق را به كدام جرم زنداني مي كنيد؟"

آقاي گرگاني! زندانی شدن شما،‌ آخرين فصل دفتر دانشگاه علامه در قلب من خواهد بود. نمي دانم چرا هر وقت اين ديالوگ فيلم اعتراض را با خودم زمزمه مي كنم مثل همين الان گريه ام مي گيرد:دكتر محمدي گرگاني

ما كاري به حكم رو كاغذ نداريم

حكم رو كاغذ مال محكمه س

اصليت حكم مال خداس،‌ كه ما و منش ريخته...

سلامتي سه تن

ناموس و رفيق و وطن

سلامتي سه كس

زندوني و سرباز و بي كس

سلامتي باغبوني كه زمستونشو بيشتر از بهار دوست داره

سلامتي آزادي

سلامتي زندونياي بي ملاقاتي...

2 نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 20:55  توسط امیرحسین  |