تبليغاتX
عبور از راه بی نقشه
بهار را به من نشان بده

انگار سالهاي سال گذشته. وسط ميدان غاز (ميدان وسط حياط دانشكده ي ما اسمش ميدان غاز است. آخر يك مجسمه ي غاز قبلن ها داشت) نشسته بوديم. من با مرتضي حرف مي زدم اما او حواسش پي شيطنت و بازيگوشي خودش بود. برگهاي روي زمين را جمع كرده بود، با يك شاخه ي درخت كوچك كه كنده بود روي آنها مي كوبيد و مي گفت:‌ "آي لحااااف دوزيه!" دیشب یک دوست اس ام اس زد که "مرتضی آزاد شد". امروز عصر هم توی دانشکده بچه ها خبر دادند كه "مرتضي اومده!‌ ديديش؟"

دو روز است که وارد دانشگاه شده ام. روز اول حسي خوبي داشتم مثل همان روز اولی که وارد دانشگاه شده بودم؛ ولی زیاد طول نکشید كه ديدم هيچ خبري نيست. زیر درخت ها نشسته بودم و احساس می کردم عذاب می کشم. خوشحال نیستم. در باور توحیدی من هر وقت کسی عذاب می کشد یعنی که کافر شده. یعنی که به تناقض رسیده. یعنی اشتباه رفته است.

ای کاش می توانستم بچه شوم. این درخت های وسط دانشکده را می بینم و لذت نمی برم. هر کس می بیندم می پرسد: "چی شد تعلیقت؟ این ترم می آی؟ راست مي گن كه دوباره حكم خوردي؟" سنگینی حضور خودم را نمی توانم تحمل کنم. چندپاره شده ام. باید تمام مدت به دوستانم نشان دهم که چریک نیستم. آمده ام دانشگاه برای درس خواندن. همین. و این نمایش دائمی، هويت خودم را از يادم مي برد. تكه پاره ام مي كند. ديگر نمي دانم واقعن كي هستم و اين جا چه مي كنم. نه ترحم كساني كه نزديكم مي شوند برايم تحمل پذير است نه ترس كساني كه ازم دوري مي كنند. و نه ديگر هيچ انگيزه يي و شوقي براي درس خواندن دارم.

عاشق روز اولي هستم كه وارد دانشگاه شدم. چه قدر خوب بود. هيچ كس نمي شناخت مرا. تازه مي خواستم دوست پيدا كنم. تازه شوق و عطش دانستن داشتم. تازه بودم. رها بودم. تازگي و رهايي مي خواهم باز.

آره مرتضي را ديدم، بغلش كردم، بغض كردم. چه بي شكوه آمد. يادم نرفته اولين باري كه ممنوع الورود شد، دانشكده به هم ريخت. همه به هم مي گفتند: "مرتضي اصلاحچي دبير انجمن اسلامي رو راه ندادن. بيرون در نشسته!" الان ديگر خبر زنداني شدنش يا آزاد شدنش عادي شده. ديگر كسي خبردار هم نمي شود. مرتضي! خوب شد كه همين اول ترم آزاد شدي. زود درس لعنتي ات را تمام كن و از اين جا كه مي گويند اسمش دانشگاه است براي هميشه برو. و تمام اين خاطرات بد و كابوس وار را هم فراموش كن. فقط نمي دانم خودم چند سال ديگر بايد اين جا بمانم. خدايا!‌ من صدايت مي كنم.

به من بگو چگونه من جوان شوم؟
بگو چگونه اين جهان جوان شود؟
به من بگو!‌ عطش چگونه بي زبان بيان شود؟...

و پيش از آن كه قد نيمه تيرسان من كمان شود/ بهار را به من نشان بده/ بگو كه سرو سرفراز ما دوباره در چمن چمان شود

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 23:2  توسط امیرحسین  | 

صدای آمریکا

مجری: سلام! به برنامه ی میزگردی با شما خوش آمدید. امشب با فلان کارشناس گرامی درباره ی موضوع "نقش ایالات متحده در صدور دموکراسی به همه جای جهان" صحبت می کنیم. جناب کارشناس خیلی خوش آمدید. لطفن بفرمایید چرا ایالات متحده این همه زحمت می کشه برای صدور دموکراسی؟

کارشناس: من هم سلام می کنم به شما. عرض شود،‌ ايالات متحده دست خودش نيست. تاروپودش رو با دموكراسي رشته اند. كار ديگه يي نمي تونه بكنه. شما ببينيد از وقتي كه اين اين كشور شكل گرفته،‌ از همون ابتدا به شكلي مسالمت آميز در كنار سرخپوستان شروع به زندگي كردند. اصلن سرخپوستان به طور دسته جمعي سلاخي نشدند. بعد هم در تمام بزنگاههاي تاريخي،‌ مثل ماجراي الغاي بردگي و اين ها، هميشه مشكلات رو به شكل دموكراتيك و مسالمت آميز حل كرده اند و اصلن جنگ داخلي شكل نگرفت و خون ميليون ها نفر ريخته نشد. در تاريخ اين كشور شما نمي بينيد كه سياه پوستان لينچ شده باشند. نمي بينيد زنان براي گرفتن حق رأي خون داده باشند... اين كشور اين طوري است ديگه. كاريش نمي شه كرد. با بقيه ي كشورها فرق مي كنه.

مجري: بعله، اجازه بديد چند تماس تلفني رو هم بشنويم. تلفني داريم از تهران. تهران بفرماييد!

تماس گيرنده: با عرض سلام و درورد خدمت شما و كارشناس محترمتون و همكاران عزيزتون و آبدارچي قشنگتون و امپكس و نودال محترمتون و غيره، مي خواستم بگم آقا ما ايراني ها هر چي سرمون بياد حقمونه. اون شاهشناه آريامهر رو ورداشتيم به جاش اين آخوندها رو گذاشتيم. آقا ما لياقت آريامهر رو نداشتيم. آقا ما هرچي به سرمون بياد حقمونه. زمان شاه ايران بهشت بود. اصلن حلبي آبادي نبود، مردم بلوچستان از گرسنگي علف نمي خوردند. آريامهر اصلن پولي خرج جشن هاي دوهزاروپونصد ساله نمي كرد. اصلن خوني نمي ريخت. ميدون تير چيتگري نبود. كودتاي ۲۸ مردادي نبود. زنداني سياسي وجود نداشت. كشتار كارگران جهان چيتي نبود... همه چيز عالي بود. ولي ما ايراني ها خر و بي لياقت و نمك نشناسيم. خيلي ممنون از برنامه ي خوبتون.

مجري: از اين بيننده ي گرامي متشكريم كه اين قدر مرتبط با موضوع برنامه صحبت فرمودند. تلفن ديگري داريم از فلان جا. بفرماييد خواهش مي كنم!

تماس گيرنده: سلام. درباره ي موضوع برنامه تون، مي خواستم بگم آمريكا در جاهاي مختلف دنيا به روند دموكراتيزاسيون لطمه زده. مثلن در همين عراق يك زماني به صدام كمك مي كرد و دربرابر جنايت هاي صدام و  شيميايي كردن كردستان ايران و عراق سكوت كرد. يا در افغانستان،‌ زمان جنگ سرد به رشد بنيادگراها كمك كرد. در كشورهايي مثل شيلي حكومتهاي مردمي و دموكراتيك رو با كودتاهاي خونين سرنگون كرد. در همين ايران هم سال سي و دو... تق!

مجري: آقاي عزيز من مجبورم تلفن شما رو قطع كنم. آخه اين چه ربطي به برنامه ي ما داره اصلن؟ حالا باز مي رن مي گن شما در صداي آمريكا سانسور مي كنيد. اگه اسم اين كار سانسوره،‌ بذارين من سانسور كنم. چه معني داره اين حرفهاي بي ربط؟ اجازه بديد ايميلي براتون بخونم. هوخشتره از تهران نوشته: اين آقايي كه الان زنگ زد رو من مي شناسم، از  ايادي جمهوري اسلامي بود...

نتيجه گيري ۱: پيدا كنيد پرتقال فروش را.

نتيجه گيري ۲: من ضرغامي رو گفتم سانسور نكنه. نه اين كه خودم هم ديگه سانسور نكنم كه! بچه شدي؟

نتيجه گيري ۳: مي خواهيد سانسور كنيد، بكنيد. اما لطفن به تاريخ نرينيد. حتي شما دوست عزيز.

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 12:18  توسط امیرحسین  | 

بازم همون دوره بي‌سواتي

قربون اون حرفاي عشق لاتي  

قربون اون «مخلصتم، فداتم»

قربون اون «من خاك زيرپاتم» 

قربون اون حافظ روي تاقچه

قربون حسن يوسف تو باغچه 

قربون مردمي كه مردم بودن

اهل صفا، اهل تبسم بودن 

قربون اون دوره تردماغي

قربون اون تصنيف كوچه‌باغي 

قربون دوره‌اي كه خوش‌بيني بود

تار سبيل‌ها چك تضميني بود 

 *** 
بوي خوش كباب و نون سنگك

عطر اقاقيا و ياس و پيچك 

بوي گلاب و بوي دود اسفند

جمع قشنگ اشك شوق و لبخند 

بوي خيار تازه،‌توي ايوون

تو سفره‌اي پر از پنير و ريحون   

قدم زدن تو مرز خواب و رؤيا

خدا، خدا، خدا، خدا، خدايا! 

***

آي جماعت، چطوره احوال‌تون؟

چي مونده از صفاي پارسال‌تون؟ 

خونه‌هاتون چرا خوش‌آب و رنگ نيست؟

چي‌شده؟ خنده‌تون چرا قشنگ نيست؟ 

حرفاي گريه‌دار نمي‌پسندين؟

مي‌خواين يه جوك بگم كمي بخندين؟ 

نگين فلاني از لطيفه خسته است

خداگواهه من دلم شكسته است 

دل كه نلرزه، جز يه مشت گل نيست

دلي كه توش غصه نباشه، دل نيست  

اين در و اون در زدناش قشنگه

به سيم آخر زدناش قشنگه 

دلم گرفته بود وغصه داشتم

منم براش سنگ تموم گذاشتم  
 
نصفه شبي،‌به كوه تكيه كردم

نشستم و تا صبح گريه كردم  

سجل و مدرك نمي‌خواد كه گريه

دستك و دنبك نمي‌خواد كه گريه ...

نه بابا مال خودم نیست. شعر از ابوالفضل زرویی نصرآباد بود. اما زبان حال این روزهای من است.

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 4:43  توسط امیرحسین  | 

ما کدام هستیم؟

دیشب تلویزیون فیلمی از روزهای اول انقلاب نشان می داد که مردم یک محله، از زن و مرد و کودک و پیر و روحانی و مکلا و کارمند و نظامی و کارگر و .... همه گی دست به دست هم داده بودند و با جنب و جوش و شور و نشاط خاصی محله را آب و جارو می کردند. گزارش گری هم با افراد مختلفی که در حال کار و عرق ریختن بودند مصاحبه می کرد و می پرسید: "چرا قبل از انقلاب این صحنه ها را نمی دیدیم؟" و مردم پاسخ می دادند که: "آن موقع دست و دلم آدم به این کارها نمی رفت. چون می دانستیم هر اصلاحی که بشود، سودش به جیب رژیم فاسد و خائن شاه و اربابانش می رود. اما الان می دانیم که محله مال خودمان است، کشور مال خودمان است، هر کاری بکنیم برای خودمان است و خودمان نتیجه اش را می بینیم". 

وقتی این شور و هیجان و این خلوص و صفا و این عزم و همبستگی را می دیدم، بدجوری بغض بیخ گلویم را گرفت. پس حقیقت مردم ما این بوده است. مردم ما این آدمهای بیزار، حریص، خشن، تنبل و بی آرمان نیستند. این آدمهایی که می گویند متوسط مطالعه شان یک دقیقه است، همین مردمی که می گویند اهل تولید نیستند، عقب مانده هستند، حشری هستند، بی غیرت و زیربارظلم برو هستند، بدجنس هستند،  اهل سازندگی نیستند.... و خلاصه هر بلایی سرشان بیاید حقشان است. یک زمانی در این کشور، کتابهای جلد سفید بین همین مردم دست به دست می گشت و کتابفروشی های  روبروی دانشگاه تهران غلغله بود. ایران چنین روزهایی را هم دیده است. آن موقع این همه آدم جان برکف از کجا پیدا شد؟ این همه شور؟ این همه خلوص، صفا، کار، عرق، شوق، همدلی، یکرنگی... و این همه "خون"؟

همیشه شنیده ایم در روز بیست و هشت مرداد، همان مردمی که صبح گفتند زنده باد مصدق، عصر شعار مرگ بر مصدق دادند. و این را همه ی ما بعنوان سند بی غیرتی و بی لیاقتی خودمان قبول کرده ایم. اولین باری که دروغ بودن این تصویر از مردم ایران را دریافتم، روزی بود که عکسی را از قیام سی تیر دیدم: کسی (که مطمئنم اسمش هیچ کجای تاریخ ثبت نشده) با خون خود روی دیوار نوشته بود: "این خون رنجبران ایران است. یا مرگ یا مصدق!"

و حالا که این ها را با بغض می نویسم، صدای گلسرخی در بیدادگاه شاه، در سرم می پیچد: "... آری بر سر جان خودم چانه نمی زنم، چرا که فرزند خلقی مبارز و قهرمان هستم".

پی نوشت:

فلسطین

مهدی جان تو راست می گویی! چرا در روزهای محرم، به جای فریاد یاحسین، فریاد یا غزه سر ندادیم؟ این چه ظلمی است بر حسین و خونش خدااااا...

 

2 نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 2:45  توسط امیرحسین  | 

يك ابر خسته ي سردم من

بیار باده ی رنگین؛ که یک حکایت فاش بگویم و بکنم رخنه در مسلمانی: به خاك پاي صبوحي كشان! كه تا من مست ستاده بر در ميخانه ام به درباني، به هيچ زاهد ظاهرپرست نگذشتم كه زير خرقه نه زنار داشت پنهاني.

راستي يادم هست در سالهاي كودكي ام در سالگردهاي انقلاب ۵۷ سرود قشنگي از تلويزيون پخش مي شد كه چند نوجوان كم سن آن را مي خوانند. با مطلع:

يك تكه ابر بوديم در سينه ي آسمان

يك ابر خسته ي سرد، يك ابر پر ز باران...

پی نوشت: در جواب دوستانی که کامنتهای مهرورزانه گذاشتن که "چرا می گی خسته م؟ خاک بر سرت! کم آوردی؟" باید عرض کنم که ای عزیزان! اگر دقت کنید متوجه می شین که این جا فقط یک وبلاگه. میدون مین یه کم اون ورتره.

2 نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 17:3  توسط امیرحسین  | 

Abre la ventana

این ترم که تعلیق بودم، فعالیت های مفیدی انجام دادم. آب حوض می کشیدم، پیرزن خفه می کردم، آپانتیس عمل می کردم، گاهی هم ترجمه می کردم. در ضمن به خاطر مطالب وبلاگم کارت زرد گرفته ام. (البته هر چه نگاه می کنم جز گل و بلبل چیزی ننوشته ام). برای همین تصمیم گرفتم یکی از ترجمه هایم را توی وبلاگم بگذارم اما الآن در کافی نت ام و ترجمه هایم را همراه ندارم. به همین خاطر یکی از شعرهای ویکتورخارا به نام "Abre la ventana" را همین جا توی کافی نت ترجمه می کنم. 

ماریا! پنجره را باز کن

و بگذار که خورشید، همه جای خانه ات را روشن کند

ماریا! بیرون را نگاه کن

زندگی ما ساخته نشدهویکتور خارا

که در حصار غمها و ظلمات بماند

ماریا! می بینی؟

نه متولد شدن، نه بزرگ شدن، نه عاشق شدن

برای درک خوشبختی بس نیست

دیگر آن تطاول آخر شد

اینک چشمانت از نور لبریز می شوند

و دستانت از عسل

دستانت از عسل

دستانت از عسل، ماریا!

خنده ات همچون سپیده جوانه می زند

در باغچه جوانه می زند، ماریا!

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 18:19  توسط امیرحسین  |