چند روز بود که سرما خورده بودم و هیچ کاری نکردم، امروز دیگر نشستم ترانه ی the division bell پینک فلوید را ترجمه کردم. تقدیم به انجمن اسلامی دانشگاه علامه:
آنسوی افقهایی که می زیستیم، همان وقت که جوان بودیم
و افکارمان در دنیایی از جذبه ها و معجزات
بی وقفه و بی حصار، پرسه می زدند
ناقوس جدایی، نواختن آغاز کرده بود
آیا در طول راه دراز و جاده ی سنگفرش
هنوز سر آن دوراهی همدیگر را می بینند؟
دسته یی ژنده پوش بودند که دنبال جاپاهایمان می دویدند
پیش از آن که زمان، رویاهایمان را با خود ببرد
و بی نهایت حیوان کوچک را بر جا بگذارد که می خواهند به زمین بدوزندمان
و به حیاتی که آهسته در کام فساد و تلاشی بلعیده می شود
چمن سبزتر بود
نور، روشن تر
دوستانم جمع بودند
شبهای شگفت انگیزی بود
شوق و آرزو تا ابد پایمان را می بندد
عطشی هست که هنوز سیراب نشده
چشم های بی رمقمان هنوز بسوی افق می دود
هر چند بارها از این جاده عبور کرده ایم
چمن سبزتر بود
نور، روشن تر
طعم، شیرین تر
شبهای شگفت انگیزی
که دوستانم جمع بودند
مه سحرگاهی می درخشید
آب جاری بود
و رودخانه یی بی انتها
برای همیشه...
۱. دیشب در اخبار صداوسیما دیدم که خبرنگار از مردم می پرسید: "تا حالا گیر آدم قلدر و زورگو افتادین؟" و مردم هم طبق انتظار پاسخ می دادند: "بعله! گیر همین آقای بوش!" راستی که بوش آدم قلدری است اما ایراد مسأله این جاست که ما هنوز گیر بوش نیفتاده ایم. آیا تا بحال چند دانشجوی ایرانی به جرم اظهار نظر توسط جرج بوش زندانی شده اند؟ در این هفته به مناسبت روز دانشجو، مقامات امنیتی ایران حدود سی دانشجوی طیف چپ را بازداشت کردند تا آنها هم به دانشجویان زندانی طیف تحکیم بپیوندند (تا ان شاءالله آن تو، اختلافاتشان هم حل شود. نذاشتن حتی با همدیگه بد باشیم...). تا بحال بوش چند روزنامه ی ایرانی را تعطیل کرده است؟ چند کارگر ایرانی را بازداشت کرده است؟ چند معلم ایرانی را؟ چند نفر ایرانی را به جرم امضا جمع کردن بازداشت کرده است؟.... باز هم بگویم؟
۲. یک مسأله یی را درباره ی هوگو چاوز نمی فمم. این همه تبلیغات منفی علیه چاوز مفهومش چیست؟ این همه "دیکتاتور" خواندنش چه مفهومی دارد؟ این آدم این قدر شرافت داشت که تغییرات مورد نظرش را به رأی مردم گذاشت و به رأی منفی مردمش احترام گذاشت. مسأله چیست؟ کسانی که از رأی نیاوردن اصلاحات چاوز جشن گرفته اند و در پایین خانه شان عروسی دایر می باشد، زیاد هم خوشحال نباشند. این رفراندوم علاوه بر این که صداقت و دموکرات بودن چاوز را ثابت کرد، نشان داد که نزدیک به پنجاه درصد مردم ونزوئلا، چاوز و سوسیالیسمش را تحت هر شرایطی (حتی در صورت وجود خطر دیکتاتوری) حمایت می کنند. آیا جرج بوش برای جنگ طلبی هایش، حاضر است رفراندوم برگزار کند و به رأی مردم تمکین کند؟ راستی، چرا آلیدا گوارای کمونیست در دانشگاه تهران توانست پشت تریبون بسیج صحبت کند اما دانشجویان چپ ایرانی چنین حقی ندارند؟ داداش! اخوی! این دانشجویان چپ که بازداشت کردی، مثل برادر چاوز و برادر فیدل و برادر اورتگا و برادر چه و الباقی برادران، کمونیست هستند. حواست که هست!
۳. وای که چقدر احساس امنیت زمستانی می کنم! خوشحالم که دیگر خانم ها نمی توانند چکمه بپوشند (و حتمن آیه ی قرآن داریم که: "براستی ودرستی که چنین است و جز این نیست که زن چکمه پوش، سخت کیفر می شود"!!!) و امنیت ملی مان هم دیگر توسط این زنان چکمه پوش به خطر نمی افتد. بی خیال دریای خزر و خلیج تا اطلاع ثانوی فارس.
۴. آها یادم رفت بگویم. آخر آن مصاحبه ی صداوسیما، خبرنگار می پرسید که آیا جرج بوش می تواند کاری کند؟ آنها هم جواب های خیلی داش مشدی باحالی می داند، مثلن یکیشان گفت: "نخیر آقا! هیچ غلطی نمی تونه بکنه! گردنش رو می گیریم این جوری خفه ش می کنیم!" خیلی ناز بود، اگر ندیده اید پاک از کیسه تان رفته!
بودا در جواب کسی که به خاطر توهین های دیروز از او عذرخواهی کرد، گفت: من "دیروز" را نمی فهمم. کسی می تواند دیروز را به من نشان دهد؟ دیروز وجود ندارد. هرگز چیزی جز "امروز" وجود نداشته است.
"مالنا" را که دیدم حس کردم چند تا از سکانس هایش را به این زودی نمی توانم فراموش کنم. مثل سکانسی که مالنای زخمی و خون آلود و برهنه، تنش را با دستهایش پوشانده و با تمام توان حنجره اش به سوی جمعیت جیغ می کشد. چرا مالنا کتک می خورد و تحقیر و شکنجه می شود؟ مگر زمانی که شوهرش در جنگ کشته شد، همین مردم نبودند که در سخنرانی موسولینی با خوشحالی دست می زدند؟ مگر همین مردمی که با شهوتی وحشیانه کتکش می زنند و موهای زیبایش را با لذتی هولناک قیچی می کنند و لباس هایش را با حرص پاره می کنند، نبودند که مانع از کار کردن شرافتمندانه ی او شدند؟ مانع از ازدواج دوباره ی او شدند؟ مگر همین ها نبودند که به خاطر نفرتی که از زیبایی مالنا داشتند، زندگی را آنقدر بر او تنگ کردند تا برای ادامه ی زندگی مجبور به تن فروشی شد؟ اکنون همین ها روز سقوط موسولینی را با مجازات مالنا (که شایع بود برای آلمانیها فاحشگی می کند) جشن می گیرند و خون مالنا، سنگفرش خیابان را در روز جشن آزادی (از شر دیکتاتوری که تا همین دیروز برایش کف می زدند) کثیف و لکه دار می کند. مالنا برمی خیزد. از روی حیا پستانهایش را با دست پوشانده و در حالی که به سختی قادر به راه رفتن است، رو به مردانی که تا همین دیروز در ازای یک وعده غذا از او سوءاستفاده ی جنسی می کردند و امروز همچون قدیسان با خونسردی نظاره گر مجازات این زن کثیف بدکاره هستند، جیغ می کشد، از عمق جانش، تمام خشم و استیصال و اعتراض و مظلومیتش را فریاد می کند. مردان مبهوت مانده اند. او دیگر مالنای هوس انگیزی که می شناختند نیست. تن برهنه اش دیگر شهوتشان را برنمی انگیزد زیرا پر از خون و زخم های چندش آور است. آنها اکنون برای اولین بار یک "زن" را می بینند، یک "انسان" را. که تحقیر شده. که شکنجه شده و اکنون در برابرشان ایستاده تا با همان زخمهای تنش شهادت دهد که هر چند دیکتاتور بزرگ رفت، اما شهر هنوز پر از دیکتاتورهای کوچک است. مالنا که تا دیروز با زیبایی اش، زشتی و حقارت دنیای شان را به رخشان می کشید (و علت نفرتشان از او همین بود) ، امروز هم جشن آزادی شان را خراب کرد. کثافت و نکبت زندگی تهوع آورشان را با عریانی تمام شهادت داد و از شهرشان رفت.
اما یک سکانس دیگر که از جلوی نظرم نمی رود، سکانس بازگشت مالنا به شهر بعد از یک سال است. چند روز بعد از رفتن مالنا، شوهرش که زنده مانده بود و فقط یک دستش در جنگ قطع شده بود، برگشت و هنگامی که ماجرا را فهمید، در جستجوی مالنا شهر را ترک کرد. اکنون بعد از یکسال که همه چیز فراموش شده بود، مردمی که در خیابان های شهر هستند، ناگهان مات و مبهوت مانده اند. این که شوهر مالناست و آن که تنها دستش را گرفته و دوشادوش او با وقار و غرور پیش می آید، خود خود مالناست! مالناست که هنوز زیباست. این جانیان کوچک که آشکارا از دیدن این منظره به هم ریخته اند و نمی توانند آن را نگاه کنند، مثل موشها با هم پچ پچ می کنند: "چه جرأتی داره که برگشته"! غافل از این که بازگشت فردی که مظلومانه از خانه ی خود رانده شده، نیاز به جرأت ندارد بلکه این شکنجه گران دیروزش هستند که سعی می کنند جرأت روبرو شدن با او را پیدا کنند. بالآخره یکی جرأت می کند که جلو برود و او را به نام خانوادگی شوهرش مؤدبانه صدا کند. مالنا بر می گردد و به او نگاه می کند. این همان زنی است که در روز جشن، مردم را علیه مالنا تحریک کرده بود. چند ثانیه یی می گذرد. چه عکس العملی شایسته ی مالنا است؟ مالنایی که برای تمرین نفرت بازنگشته است. آمده تا برای این مردم، بروز و ظهوری از پاکی از دست رفته شان باشد.
لبخندی می زند و به زلالی پاسخ می دهد: "سلام"!
اگر این فیلم جوزپه تورناتوره را ندیده اید، حتمن پیشنهاد می کنم که گیر بیاورید و ببینید.
با اشک هایمان، با خنده هایمان، امپریالیسم را به زانو در می آوریم. این جمله را چند سال پیش از یک مبارز هندی شنیده بودم و آن موقع به نظرم خیلی سطحی و تخیلی و بقول معروف سوسول بازی رسید. اما فکر می کنم در این مدت نگاهم به همه چیز عوض شده. حتی به اشک و خنده. در این چند ماهی که از تحصیل و حتی از ورود به دانشگاه محروم بودیم، یک دل سیر با هم نخندیدیم. یک با از صمیم قلب باهم گریه نکردیم. برای من خیلی روزهای بد و کابوس واری بود، چون از خودم دور افتاده بودم. خودم را در ضدیت با مسوولینی که حق خودم و دوستانم را در دانشگاه ضایع کرده بودند، تعریف کرده بودم. عصبی و خسته و مستاصل و متنفر شده بودم. از خودم می پرسیدم چرا ما زورمان به شریعتی (رییس دانشگاه) نمی رسد؟ فکر می کنم همین سؤال بود که دوستانم را هم خسته و خسته تر و ناامید و ناامیدتر می کرد.
امروز که این نوشته را از دوست خیلی خوبم خواندم، احساس کردم که از یک خواب چند ماهه بیدار شده ام. بقول یکی از دوستان "انگاری که رفته بودم از این حمومهای قدیمی، واسه م لیف و قطیفه کشیده بودن، حالم سر جاش اومد"! و از خودم پرسیدم چرا من خودم را در ضدیت با شریعتی تعریف کرده بودم؟ این منم که شادی و آزادی ام را از خودم گرفته ام یا شریعتی؟ هرگز شریعتی نمی تواند لذت زندگی ام را از من بگیرد. شریعتی نمی تواند دوستی مان را از ما بگیرد. تنها کاری که از دستش برمی آید این است که یک ترم، دو ترم، سه ترم به ما تعلیق بزند. فوقش کاری که می تواند بکند این است که ما را اخراج کند. من از شریعتی چه می خواستم؟ آیا شادی و آزادی ام را از شریعتی می خواستم؟ او خیلی هم که خوب باشد، فوقش این است که به ما تعلیق نخواهد زد، حالا هم فوقش این است تعلیق را می زند. بیشتر از این چه نقشی در زندگی من دارد؟
آنچه ما می خواستیم، زندگی در آزادی و برابری و شادی بود. برای این خواسته هم می جنگیم، اما این جنگ یک مفهوم اثباتی دارد، نه این که خودمان را در ضدیت با این و آن تعریف کنیم و خسته شویم و آخر هم وا بدهیم. همین با هم بودن ما بخشی از این جنگ است. همین دوستی های ما بهترین هدیه یی بود که ما توانستیم از شریعتی بگیریم. من که دوستان خیلی خوبی مثل امیر یعقوبعلی، عسل اخوان، ، امیر رییسان، سلیمان محمدی، رشید اسماعیلی، شیما فرزادمنش، فرهنگ سلامی، نسیم سلطان بیگی، هنگامه مظلومی .... را مدیون شریعتی هستم که اگر ما را از تحصیل محروم نمی کرد، شاید اصلن با هیچ کدامشان آشنا نمی شدم. شریعتی با شادی ما چه می خواهد بکند؟ با کنار هم بودن ما چه می خواهد بکند؟ من بیهوده شریعتی را دشمن خودم می دانستم. او معذور است اگر وقت و انرژی اش را صرف ضدیت با ما کند، زيرا من مطمئنم كه او نمي تواند مثل ما خنده اي كودكانه از ته دل سر دهد، يا به زلالي از صميم قلب بگريد. او معذور است اگر براي ضديت با ما خواب و خوراك را بر خود حرام كند؛ ولي ما دليلي براي ضديت با چنين كسي نداريم. با اشکهایمان، با خنده هایمان، هر کس را که سر راه شادي و آزادیمان بایستد به زانو در خواهیم آورد.
یموسی! انی انا ربک، فاخلع نعلیک
ای موسی! این منم رب تو، پس هر دو کفش خود را در آور
شب سرد زمستانی است. به صفورا می گویی که صبر کند. می گویی که آتشی دیده ای و می روی که یا شعله یی برایش بیاوری تا خودش را گرم کند، یا این که راهت را باز یابی. کدام راه را می خواهی بازیابی؟ اصلن تو این وقت شب در این بیابان چه می کنی؟ چرا سرگشته و مستأصل شده ای و راهت را گم کرده ای؟ تو که هنگام فرار از شهر می گفتی: "رب نجنی من القوم الظالمین"؟ مگر تو نبودی که ترسان و لرزان از ربت می خواستی که از قوم ظالمین نجاتت دهد؟ خوب ربت نجاتت داد. چرا برگشتی؟ مگر پیش شعیب خوشبخت نبودی؟ مگر زن نداشتی؟ گله و رمه نداشتی؟ چرا برگشتی تا در تاریکی و سرما و ترس گم شوی؟ خوب می دانی که حتا اگر امشب با این آتش گرم شوی، فردا که به شهر برسی فرعون تو را می کشد. کجا داری می روی؟
به تو حسادت می کنم. شب باشد، برف ببارد، خطر مرگ هر لحظه ی جاده تا انتها در کمین آدم نشسته باشد، آدم دل به دریا زده باشد، قدم در راه بی نقشه گذاشته باشد، با همسرش در بیابان گم شده باشد، و دنبال یک شعله ی کوچک برای گرم شدن، ناگهان به صدایی برسد که می گوید: من رب توام. نترس! کفشت را در آور. من کفش تو می شوم، می پوشانمت، گرمت می کنم، راهت می برم...
وای موسی! چقدر من حسودم.