تبليغاتX
عبور از راه بی نقشه
موجیم که آسودگی ما عدم ماست

"زندگی یعنی آرامش و زیبایی. آرامش و زیبایی را با املاک کوفت و زهر مار تجربه کنید. دبی، قبرس."

این آگهی را به طور شبانه روزی در تمام شبکه های ماهواره یی فارسی زبان می توانید ببینید. این فلسفه یی است که همه ی ما باید داشته باشیم تا شهروندهای خوب و متمدن و خوشبختی باشیم. معنای زندگی مان فقط باید آرامش و زیبایی باشد. بقیه اش مهم نیست. سرمایه داری پول می دهد به عمله، عمله تمام مشکلات لاینحل را جارو می کند می ریزد توی کیسه می گذارد دم در که سپور بیاید ببرد. سرمایه داری پول می دهد به شهرداری، تا روی تمام زشتی ها و  گند و کثافت و نکبت زندگی ما را آسفالت کند و فضای سبز زیبا بکارد. ما هم اصلاً لازم نیست آرامش خودمان را خراب کنیم. فقط کافیست پولمان را بدهیم به شیخ های اماراتی تا به جایش خانه های خوب و زیبایشان را به ما ارزانی کنند. جای هیچ نگرانی نیست. فکر همه جایش را کرده اند. حتی آن پول هم جای دوری نمی رود، از این جیب به آن جیب است. این شیوخ زیباپسند، دوباره آن را به ما پس می دهند و دخترهای زیبایمان را می خرند. همه چیز عالی و زیبا است. اما من از این همه آرامش و زیبایی عقم می گیرد. کاش می شد یقه شان را بگیری و یک لحظه از این برج عاج پایینشان بکشی تا ببینند که بقول فروغ: دنیا زشتی کم ندارد، خانه سیاه است.

می ترسم از روزی که حرکت جهان، این کاخ "آرامش" سرمایه داری را در هم بکوبد و زیرورو کند. اگر در جهان حرکت نبود، زندگی هم بوجود نمی آمد. اگر کسی کار و تلاش نمی کرد، ثروتی بوجود نمی آید. این جهان پرتکاپو و ناآرام که هر لحظه منقلب می شود، جای آرام لمیدن ما نیست. کسی که بر خلاف سیر خلقت که حرکت و جوش و خروش و جریان مداوم است شنا کند، سرنوشتش همان سرنوشت دایناسورهاست.

قرآن وعده داده که زمین به مستضعفین خواهد رسید. برای این که مستضعفین، نا آرام و انقلابی اند. در تسلیم به وضع موجود آرام نمی شوند. الذین یقولون ربنا اخرجنا من هذه القریه الظالم اهلها و اجعل لنا من لدنک ولیا و اجعل لنا من لدنک نصیرا. همان ها که می گویند خدایا ما را از این سرزمین که روابط ظالمانه بر آن حاکم است نجات بده و برای ما از نزد خودت دوست و یاوری بفرست.

خدایا من نمی خواهم آرامش را از این بنگاهها و فروشگاهها بخرم. ایمانم را استوار کن تا آرامش را درون قلبم بسازم. آن آرامشی که من را تبدیل به یک عروسک کوکی نکند. آن آرامشی که بتوانم در دنیای واقعی، در میان همه ی واقعیت های زشت و زیبا، همراه خودم حملش کنم.


پی نوشت و توضیح: دوستان خوبم روزبهان امیری و عسل اخوان، گیر سه پیچ به این کلمه ی "مستضعفین" داده اند و این که من نمی بایستی این کلمه را برای نامیدن طبقه ی انقلابی به کار ببرم. البته مستضعفین این جا فقط یک مثال از ناآرامی و بی قراری خدایی است و جایگزین طبقه ی انقلابی نشده است. اما شاید لازم باشد این توضیح را هم بدهم که در قرآن، کلمه ی "مستضعفین" بر خلاف ذهنیت ما، برای نامیدن یک عده آدم چرک و پابرهنه و بدبخت و دگوری بگوری به کار نمی رود. من از دوستانم توقع دارم که قبل از این که نفی کنند، لااقل یک سری به قرآن بزنند.

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 10:30  توسط امیرحسین  | 

پرده ی راز و پرده ی پندار

فیلم نهنگ سوار را دیده اید؟ پسر رییس یک قبیله ی نهنگ پرست در اقیانوسیه، از مذهب خانوادگی گریزان شده و در پاریس نقاشی می کند و فقط یک دختر دارد که طبق قانون قبیله نمی تواند جانشین پدر بزرگ شود. رییس قبیله پیر است و مرگ خود را بدون جانشین نزدیک می بیند اما نمی تواند باور کند که یک دختر، قبیله را از این بحران نجات دهد. پس در نیایش خود از نهنگ ها طلب کمک می کند. نهنگ ها به ساحل می آیند و خودکشی می کنند و تلاش اهل قبیله برای نجاتشان بی ثمر است. اما دختربچه که می آید و بر پشت یک نهنگ سوار می شود، نهنگها دختر را با خودشان به دریا می برند.

زندگی زیباست، آن هم در آب پاک بی کران. تمام رویاهای من توی دریاست. اما خیلی عجیب است که نهنگ ها خودکشی می کنند. فکر می کنم حیوانات دیگری هم در طبیعت هستند که این کار را می کنند. نمی دانم دلایل علمی برای این قضیه پیدا شده است یا نه. اما فکر می کنم هنوز در پرده ی رمز و راز است.

صد و پنجاه و یک دلفین در جاسک خودکشی کرده اند. روزنامه ها حرفهای مختلفی می زنند. بعضی می گویند علت مرگشان تور صیادان غیرقانونی بوده. بعضی های می گویند آفتاب آزارشان می داده. بعضی ها از آلودگی آب و موجهای کشتیهای جنگی و زیردریایی ها می گویند و برخی دیگر ... علم مدرن یک افسانه است. می خواهیم از پرده ی راز بیرون بیاییم، اما در پرده ی پندار می افتیم.

من هم نمی دانم چرا دلفین ها خودکشی کرده اند. شاید قرار است پیرمردی را از افکار مردسالارانه اش برهانند. شاید به دعایی جواب می دهند. شاید از دست ما غمگین هستند. شاید رازی را با ما در میان می گذارند. شاید در سکوت مرگشان حقیقتی نهفته است. حقیقت تو و من.

پرده ی راز لااقل حیرتش زیباست. کی می شود که از این ذهن بی عرضه دست بکشیم، حقیقت ها را بفهمیم. اللهم ارنی الاشیاء کما هی.

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 3:41  توسط امیرحسین  | 

علی نیکونسبتی هم بازداشت شد
 

به  چرک می نشیند خنده

به نوار زخمبندی اش ار ببندی

رهایش کن

رهایش کن

اگر چند قیلوله ی دیو آشفته می شود

چمن است این

چمن است با لکه های آتش خون گل

بگو چمن است این تیماج سبز میرغضب نیست

حتی اگر دیری است تا بهار بر این مسلخ برنگذشته باشد

تا خنده ی مجروحت به چرک اندر ننشیند

رهایش کن

چون ما

رهایش کن

2 نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 18:14  توسط امیرحسین  | 

قصه ی اسم ها

اول این که:

 و اما بعد...

این چند روزه داستان آدم بدجوری ذهنم را مشغول کرده. راز سجده ی فرشتگان. و استدلالی که الله قبل از آن برای فرشتگان می کند و از "اسماء" سخن می گوید و فرشتگان ابتدا قانع می شوند و بعد الله از آنان می خواهد که بر آدم سجده کنند.

"و به یاد آر هنگامی که رب تو فرشتگان را گفت که من در زمین خلیفه یی جعل خواهم کرد". در قرآن برخلاف تورات، آدم یک مرد نیست که زنش از پهلوی چپ او خلق شده باشد و اساساً اشاره یی به جنسیت او نشده. بلکه آدم و همسرش، هر دو بدون تفاوت از یک "نفسة واحدة" (که دارای تای تأنیث است) بوجود آمده اند. "جعل" به معنای کیفیتی است که بعد از خلق یک پدیده در آن بوجود می آید. مثلن در قرآن آمده که ابتدا زمین خلق شده سپس کوهها در آن جعل شدند. استفاده از کلمه ی "جعل" بجای "خلق" موضوعی است که برای بسیاری مغفول مانده. یعنی آدم در زمین وجود داشت نه این که در آن لحظه خلق شده باشد. بلکه در آن لحظه (شاید بواسطه ی دستیابی به قوه ی عقل آزاد و اختیار در سیر تکامل خود) به مقام خلیفگی خدا رسید. شاید با توجه به قید "در زمین"منظور از خلیفگی (یعنی ادامه ی خلقت) تأثیر گذاری روی ماده بواسطه ی کار باشد. و یا شاید راز آن در استدلال بعدی الله نهفته باشد.

"گفتند آیا کسی را در آن جعل می کنی که در آن تباهی کند و خون بریزد در حالی که ما با حمد تو، تسبیحت می کنیم و برای تو تقدیس می کنیم؟ گفت من چیزی می دانم که شما نمی دانید". در ریشه شناسی کلمه ی "آدم" گفته شده که از فعلی به معنای "جمع کردن اضداد" می آید. شاید تعجب فرشتگان و سؤالی که (بدون ترس) از الله می پرسند این باشد که با توجه به این که یک روی آدم شهوات و غرائز است، دستیابی اش به عقل و اختیار و توان تولید، آیا منجر به تبهکاری و سفاکی در زمین نخواهد شد؟ معنای تسبیح، شناور شدن است. شاید مفهوم تسبیح در قرآن به این معنا باشد که ایمان به وجود یک ذات پاک و منزه که از تمام نقصها و بدیها مبراست، شدیدترین انگیزه برای تسلیم نشدن و غرق نشدن در گرداب ظلم و تباهی است. تقدیس یعنی به قداست رسانیدن. شاید منظور از "تقدیس برای الله" این باشد که فرشتگان، موجودات مستعد رشد و تکامل را به سوی الله و قداست الله (که سمت و سوی تکامل است) سوق و رشد می دهند و راهنمایی می کنند. الله در مقام پاسخ و استدلال پرده از هدف برتری برای آفرینش برمی دارد که فرشتگان تا آن موقع نمی دانستند.

"و همه ی اسمها را بتدریج به آدم آموخت، و آنگاه (مسماها را) بر فرشتگان عرضه کرد. پس گفت: مرا از اسم این ها آگاه کنید اگر راست می گویید". تمام داستان سر این اسم هاست. مسماها که همین پدیده ها هستند. پدیده هایی واقعی که خارج از ذهن ما وجود دارند. اما اسم چیست؟ تمام راز آدم و یا شاید راز خلقت در این اسمها خلاصه می شود. این چیست که آدم با خلیفه شدن، به تدریج می آموزد و فرشتگان نمی توانند بیاموزند، و هدف بزرگ آفرینش هم هست؟ اسم یعنی عنوان و نشان هر پدیده. شاید بتوان گفت شناختی که انسان از اشیاء و پدیده ها و جهان پیدا می کند و به مرور این شناخت را تکامل می بخشد، همان اسم یا تجلی پدیده ها هستند. انگار کل هستی (که چیزی غیر از خدا نیست) برای تجلی خود نیاز به آدم داشت تا بتواند با حواس خود آن را لمس کند و با شعور خود بشناسد و با کار خود، هم روی آن تأثیر  بگذارد و هم خود را برای درکی متعالی تر از آن رشد دهد. انگار که تمام این پدیده ها بدون این که آدمی باشد تا اسمشان را بشناسد، پوچ و بی فایده و بی جلوه هستند. این نگاه انسان-محور و تکامل باور قرآن، چقدر فاصله دارد با آنچه که ما از قرآن شنیده ایم.

در آیه ی بعدی روشن می شود که فرشتگان با شنیدن این استدلال، قانع می شوند و آنگاه است که الله می گوید به آدم سجده کنید و همه می پذیرند. و داستان ابلیس از این جا آغاز می شود که علیرغم قانع شدن، شروع به توجیه و استکبار (برتری طلبی) کرد و کافر شد (به وجود خدا کافر نشد بلکه به خلیفه بودن آدم کافر شد). که آن داستان دیگری است...

2 نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 11:33  توسط امیرحسین  | 

نگاهی به نقد حمید قهوه چیان بر تجمع هشتم آبان

دوستم حمید قهوه چیان به بهانه ی تجمع هشتم آبان دانشگاه علامه، نقدی بر عملکرد فعالان دانشجویی نوشته که من هم تا حد زیادی با آن موافقم. من هم معتقدم که در شرایط فعلی، هزینه ی تجمعات اعتراض آمیز دانشجویی بیشتر از فایده ی آن است. سخن حمید هم حرف تازه یی نیست. سوال این جاست که امثال حمید که این نقدهای تکراری را مطرح می کنند، چه آلترناتیوی برای جنبش دانشجویی پیشنهاد می کنند؟ اگر تجمع کنندگان هشتم بهمن بد عمل کردند و هزینه ها را بیشتر کردند و از فروبستگی کار جهان هم نکاستند، شما همچون باد بهاری گره گشا باشید و بگویید چاره چیست. سوال من این است که آیا انداختن تقصیرها بر گردن تجمع کنندگان، بر پایه ی تحلیل های واقع بینانه انجام می شود؟

بعنوان مثال در نوشته ی حمید، آمده است: "فعالین دانشجویی در صدد برگزاری برنامه های رادیکال خویش، تمام حدومرزها را شکسته اند". آیا واقعن این طور است؟ آیا فعالین رادیکال تمام حدومرزها و خط قرمزها را شکستند؟ البته ظاهرن منظور حمید از فعالیت رادیکال، تندروی و چپ روی است ولی از آن هم تعریف دقیقی ارائه نمی کند. بلکه به طور مبهم می نویسد: "حرکت های رادیکال باید متوقف شوند، چون مخالف اصل صیانت ذات هستند". در این جمله منظور از عبارت "صیانت ذات" هم روشن نیست. آیا منظور زنده ماندن است؟ در این تجمع که کسی کشته نشده. اگر هم منظور این است که دانشجو در دانشگاه بماند، باید گفت در زمانی که سی دانشجوی علامه ممنوع الورود هستند، دیگر جای نگرانی در این مورد نیست و شرایط بدتر از این نخواهد شد.

حمید ایراد گرفته که تجمعات اخیر، "خودجوش" نبوده. اما تعریفی از تجمع خودجوش ارائه نمی کند و چرا این تجمعات خودجوش نیستند. نوشته: "تجمع، زمینه ها و فرصت های موجود برای اصلاح را از بین می برد" اما حتی یک مورد از این فرصت ها و زمینه ها را نام نمی برد. در شرایطی که حتی امضا کردن یک طومار ساده برای توسعه ی سایت دانشگاه برای دانشجویان خطرساز است، دیگر کدام فرصت؟ کدام زمینه؟

اما از تحلیل های غیرواقع بینانه ی حمید که بگذریم، پیشنهادهای حمید چه هستند؟ پیشنهاد اول او "آرام کردن جو دانشگاه برای فعالیت های جمعی و مصلحانه ی انتقادی" است. من پیشنهاد می کنم خود حمید قهوه چیان آغازگر این فعالیت های آرام انتقادی-مصلحانه باشد؛ زیرا به نظر من چیزی که می گوید تخیلی است و به هیچ وجه قابل تحقق نیست. در شرایطی هستیم که فعالان دانشجویی را به خاطر جمع های پنج نفره تحت فشار می گذارند. خود حمید شاهد بود که جمع دوستانه و شش نفره ی ما در پارک ساعی به جرم نشستن روی نیمکت (!) توسط پلیس برهم زده شد. آن هم تندروی بود؟ دانشجویی را به خاطر این که سال گذشته در دفتر انجمن اسلامی دیده شده به حراست احضار کرده اند تا رابطه اش را با اعضای انجمن توضیح دهد. این ها که می گویم مربوط به قبل از برگزاری این تجمع است. در تحصن نیم ساعته و آرام دانشجویان ممنوع الورود که در سکوت کامل و با پلاکاردهای بسیار ملایم برگزار شد، دانشجویانی را صرفن به جرم عکس گرفتن از این صحنه تهدید و احضار کرده اند و دوربین یکی از این دانشجویان توسط نیروی انتظامی ضبط شده است. گیرم کار ما تندوری بود. عکس گرفتن از آن هم تندروی بود؟ پیشنهاد دومش را هم با عبارت کلی و مبهم "فعالیت هایی که تنش زا نیست" مطرح می کند. من از حمید می خواهم فقط یک نمونه از این گونه فعالیت ها را نام ببرد تا امتحان کنیم و ببینیم که برای امثال شریعتی (رییس دانشگاه) آب خوردن دانشجو هم می تواند اگر لازم شد مصداق تنش زایی باشد.

نوشته: "از دیگر پیامدهای حرکت رادیکال، ایجاد فضای رعب و وحشت است". آیا برخوردهای خشن و باورنکردنی با زنها به بهانه ی "بدحجابی" و تحت عنوان "طرح امنیت اجتماعی" که در میدانهای شهر اتفاق می افتد نیز حاصل حرکت های رادیکال دانشجویان در دانشگاه است؟ آیا اعدام های فله یی هم تقصیر ماست؟ آیا خشونت مردسالارانه یی که لااقل من و تو از آن بی خبر نیستیم و در جامعه ی ما نهادینه شده است هم حاصل رادیکالیسم دانشجویی است؟ گیرم بازداشت مازیار و بهنام و آرمان نتیجه ی تجمع هشتم بهمن بوده باشد. آیا مسبب بازداشت هادی قابل و عماد باقی هم دانشجویان هستند؟ آیا کسی که شمشیر را از رو بسته و شعارش "النصر بالرعب" است و شرایط فرهنگی و اجتماعی هم به میدان را برایش باز کرده است، برای تحقق شعار خود نیاز به بهانه دارد؟

این ها را ننوشتم که از تجمعات و از تنش زایی در دانشگاه دفاع کنم. صرفن سوال می کنم چون برای خودم هم سوال است و جوابی برایش ندارم. شاید حمید یا امثال حمید پاسخ داشته باشند.

 

پی نوشت: دیگر خبر زندانی شدن عزیزانم به عادی ترین چیز تبدیل شده. دوست نازنینم علی عزیزی هم با یورش نیروهای امنیتی به خانه اش، به آزادگان اوین پیوست. اکنون ماییم که در قفس بزرگترمان داریم می پوسیم. اما شما خام هستید که فکر کردید با زندانی شدن علی صدای فریادش در دانشگاه خفه خواهد شد.

2 نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 15:32  توسط امیرحسین  | 

اما صبر که بره می دهم جزای تو

به شوخی گفتم: "عجب تیپی زدی پسر!" صورتش را اصلاح کرده بود و لباس نوهایش را پوشیده بود. اه! خاک بر سرت بهنام! این همه خنده های پاک و سرمستانه ات دیگر برای چه بود؟ این شادی ساده ات که یادآوری اش برایم غیرقابل تحمل است برای چه بود؟ قلبم فشرده می شود. اصلن پسر تو امروز توی علامه چه می کردی؟ "فقط اومدم ببینم چه خبره. نگرانتون بودم. دیگه نمی خوام فعالیت کنم. ترم آخرمه. می خوام این دو واحدم رو هم پاس کنم برم سر زندگیم". چرا همه ی این ها را با آن خنده های کذایی می گفتی؟

"بهنام سپهرمند رو گرفتن"! خشکم زد. قلبم هری ریخت. تمام وجودم از هم وا رفت. "کتکش زدن"! چرا؟ چرا کتکت زدند بهنام؟ تو که از گل نازک تر تا حالا به کسی نگفته ای. کجا برده اندت؟ تو که تا پنج دقیقه قبل آنقدر کودکانه و بی خیال می خندیدی؟ الآن کجایی؟ کتکت می زنند؟ می خواهم بالا بیاورم. انگار که تنم را توی پتو پیچیده اند. از فرط خشم و  استیصال می خواهم از عمق استخوانهایم فریاد بزنم.

"مازیار رو  هم باهاش گرفتن"! نه! مازیار؟ چه طور؟ کجا؟ "جلوی در. خیلی کتکش زدن. می گن لباسهاش خونی شده بود". خونی؟ مازیار؟ وضعی را که دارم باور نمی کنم. "روی سرش گونی کشیدن". روی سر مازیار؟ برای چه؟ مگر تروریست گرفته اند یا این جا زندان ابوغریب است؟ این جا دانشگاه است جلاد! می فهمی؟ روی سر مازیار؟ باور نمی کنم. دروغ است. مازیار نحیف است. دو تا مشت و لگد بخورد استخوان هایش می شکنند. "مازیار سمیعی آزاد باید گردد". با دانشجویان فریاد می زنم از عمق استخوانم. مثل کسی که تنش را در پتو پیچیده اند. حس می کنم رگهایم دارند پاره می شوند اما فریادم به جایی نمی رسد. نمی دانم دارم به حال خودم گریه می کنم یا برای مازیار.

یک دانشجو بالا می رود و می گوید: "دوستان! چند لحظه قبل خبر رسید که دوستمون آرمان صداقتی دانشجوی پلی تکنیک که توی تریبون آزاد امروز بعنوان دومین سخنران صحبت کرد، هنگام خروج از دانشگاه بازداشت شده". چند دقیقه گذشته از لحظه یی که دست روی شانه ام گذاشت و گفت: "مواظب خودت باش"؟ و من گفتم "احمق الآن بیرون نرو. خطرناکه". من دارم خواب می بینم. خواب در بیداری. حال خودم را نمی فهمم. انجمن اسلامی فقط یک تجمع ساده برگزار کرد. برای این که سه دانشجوی زندانی پلی تکنیک آزاد  شوند. اما فقط چند نفر دیگر از دوستانمان هم زندانی شدند.

چی می خواهی؟ من گه خوردم که در تجمع مسالمت آمیز شرکت کردم. همین را می خواهی بشنوی؟ باشد من به قبر پدرم خندیدم. فقط دوستانم را آزاد کن. 


پی نوشت

فتوای آیت الله العظمی منتظری: بازداشت و محروم از تحصیل کردن دانشجویان منتقد، حرام شرعی است.

2 نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 10:55  توسط امیرحسین  | 

شیر پاک سپیده دم کجاست تا بنوشم؟

چقدر من در این دنیای مجازی، نادیدنی و حقیرم. چقدر دلتنگی هایم بی ارزشند. چقدر عصبانیت هایم مضحکند. چقدر دغدغه هایم پوچند.

معلٌم میگفت:تعریف زندگی در اسلام،در تشیع:"انٌ الحیوة عقیدة و جهاد"است.انسان مسلمان،زندگی کردنش،آب ونانی که حیاتش ازآن تغذیه می کند و مینوشد،عقیده و جهاد در راه عقیده است.... "زنده ماندن"!چه اتهام سنگین و طاقت فرسایی است،همچون یک بار دزدی با خود حمل می کنیم،آه اگر در گذری،یکی از "آنها"،از آنها که زندگی را حق انحصاری خود کرده اند و صاحب اصلی و مالک حقیقی آنند،چشمش به ما بیفتد و این مال غصبی را که دزدیده ایم دست ما ببینند!چه خجالت آور است!آدم دلش می خواهد از سرافکندگی بمیرد،آن را پیش پای صاحبش بیندازد و بگریزد،جایی پنهان شود که حتی چشم خودش هم به وی نیفتد.فقط شهید حق حیات دارد،شهید حق حیات می دهد،مرده ها،پوسیده ها،یخ بسته ها،مردارها،کودها،گندها،لَشها و جنازه های خشک... ماده ی ثابت بازیِ "آکل و مأکول" طبیعت اند.

این روزها فقط دلم می خواهد یک دل سیر بخوابم. دلم می خواهد هیچ فکری نکنم. دلم می خواهد برگردم چالوس، به خانه یی که فقط یک ربع با دریا فاصله داشت. دریای زمستانی را یک بار دیگر ببینم. از سرما و موجهای سهمگینش نترسم. دلم را به دریا بزنم. یکبار برای همیشه.

هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق

بر او ، نمرده ، به فتوای من نماز کنید

2 نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 14:25  توسط امیرحسین  | 

اخلاق هم چیز خوبی است

دیروز در تجمع دانشگاه پلی تکنیک، درسهای تازه یی از "چپ رادیکل" یاد گرفتم. البته قبلن هم درسهای زیادی یادگرفته بودم مثل این که قیافه هر چی دری وری تر و لباس هر چی اجق وجق تر، عمق سوسیالیسم بیشتر. اما درس ها دیروز:

۱. هر کی پلاکاردش بزرگتر باشد برنده است.

۲. هر جا دیدی چند نفر جمع شده اند، بدو برو پلاکاردت را بالا بگیر. مثلن اگر چند نفر توی صف نانوایی ایستاده بودند، بلافاصله برو یک پلاکارد با شعار: "سوسیالیسم با بربریت" دستت بگیر و عکسش را در سایتها منتشر کن و زیرش بنویس: "تجمع صدها (و اصلن هزارها، کی به کی است؟) نفر از سوسیالیست ها در اعتراض به سیاست های کاپیتالیستی احمدی نژاد امپریالیست!"

۳. یک خودنمایی جواد در یک تجمع اعتراضی دانشجویی ارزشش را دارد که حتی رفقای خودت را هم دور بزنی. مگر در سال چند بار این فرصت دست می دهد؟

۴. هر کی بیشتر بیانیه بخواند اعتبارش بیشتر است. اگر بقیه یکی خواندند، تو دو تا بخوان. اگر دو تا خواندند، تو سه تا بخوان.

۵. هر کی پلاکاردهایش از بقیه جلوتر باشد زورش بیشتر است.

۶. فحش دادن از نان شب واجب تر است. هیچ فرصتی را برای فحش دادن به دشمنانت از دست نده. مثلن اگر قرار است در کنفرانس "فواید مسواک برای کودکان" سخنرانی کنی، حتمن چند تا فحش هم به لیبرال ها بده. چون به هر حال دشمن شماره ی یک ما، همین چهار تا دانشجوی لیبرال یک لاقبا هستند، حتی اگر خلافش ثابت شود.

۷.  دروغ هر چی بزرگتر باشد بهتر است. این را گوبلز گفته اما به درد چپ رادیکال هم می خورد. از دروغ گفتن نترسید وقتی که حقیقت با شما نیست.

می دانم که حرفهای من از نظر دوستان بسیار "رادیکال"، یک مشت حرفهای خرده بورژوایی و بی فایده است. اما این تریبون آزاد، برای دانشجویان زندانی برگزار شده بود نه برای تبلیغ یک تفکر خاص. دانشجویان لیبرال، سوسیالیست و مذهبی زیادی در تریبون آزاد دیروز حضور داشتند که هیچ کدام این آبروریزی ها و جوادبازی ها را در نیاوردند و پلاکاردهای خود را بالا نبردند و شعارهای بی ربط خود را سر ندادند. نه به خاطر این که بلد نبودند یا زورشان نمی رسید؛ بلکه هر سخن جایی دارد.

پی نوشت: ..." تنها راه میرود، تنها می میرد و تنها برانگیخته می شود"؛ کی؟ در "قیام قیامت"! و نیز، در "قیام هر عصری و در میانه ی هر نسلی"...
و اکنون! یکبار دیگر ابوذر است که از میان همه ی چهره هایی که در این قبرستان تاریخ مدفون اند، در زمان ما و در میان ما، تنها برانگیخته می شود...
خیلی بی قرارم. دلم ابوذر می خواهد.

2 نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 13:6  توسط امیرحسین  |