یک آدم بامزه به اسم "کمیته ی ضد جاسوسی" کامنتهای خنده داری برای چند وبلاگ گذاشته که برای کسانی که شاید در جریان نباشند لازم است یک توضیح مختصر درباره اش بدهم. در این کامنت ها از قول یکی از اعضای تخیلی انجمن اسلامی دانشگاه علامه که اسم هم ندارد، به صادق شجاعی دبیر انجمن اتهاماتی زده شده است.
بعنوان دبیر واحد سیاسی انجمن اسلامی دانشگاه علامه باید یادآوری کنم که صادق شجاعی دبیر کنونی انجمن علامه، منتخب شورای عمومی انجمن اسلامی دانشگاه ما است و در جلسه یی که تمامی اعضا حضور داشتند بدون حتی یک رای مخالف انتخاب شد. اما عوامل امنیتی که در خرداد ماه امسال به زور عربده کشی و ضرب و شتم دانشجویان و محروم کردن آنان از تحصیل نیز نتوانستند مانع برگزاری انتخابات انجمن شوند، اکنون برای انتقام گیری از منتخبان دانشجویان، شروع به لجن پراکنی به دبیر انجمن کرده اند و خوشبختانه از آن جا که جاه طلبی شان، عقلشان را از کار انداخته، تلاشهایشان آنقدر مضحک و مذبوحانه است که آدم به جای این که عصبانی شود، خنده اش می گیرد.
از این تهمت ها و لجن پراکنی ها ناراحت نیستم بلکه خوشحالم. خوشحالم که اتحاد و انسجام ما این قدر دماغ حریف را سوزانده که سرش را به هر دیواری می کوبد تا این اتحاد را مخدوش جلوه بدهد. همانطور که در همین کامنت نوشته: "دیگر چیزی از انجمن باقی نمانده". اما به کوری چشم حضرات، هنوز انجمن هست، و علی رغم تمام فشارها و تعلیق ها و ممنوع الورود شدن ها و ... هنوز ایستاده است. حضرات، ادامه بدهید! کیف می کنم وقتی تکاپوی بی حاصلتان را می بینم.
دوست عزیزم رشید اسماعیلی مقاله یی در روزنامه ی اعتماد با عنوان "پیرامون سوسیال دموکراسی در ایران" نوشته که چیز زیادی جز نصیحت های عجیب از آن دستگیرم نشد. بعنوان مثال جملاتی که بدون سند حکم های عجیب صادر می کنند مانند : "درجهان امروز مارکسیسم به روایت ایده ئولوژیکش کاملن بی اعتبار است". این ادعای گزافی است که برای آن سندی ارائه نمی شود. رشید حتا حاضر نشده کلمه ی "کاملن" را از این جمله حذف کند. در جای دیگر از "عبور از مارکسیسم ارتدکس به سوی سوسیال دموکراسی" سخن می گوید. رشید جان این چیزها چیه نوشتی؟؟!!! سوسیال دموکراسی بخشی از مارکسیسم ارتدکس است. مگر خود کائوتسکی، ارتدکس نبود؟
مسأله ی بعدی تعریف نامشخصی است که از واژه ی انقلاب دارد و آن را به شدت می کوبد: "تکرار حدیث کهنه ی «انقلاب» نه فقط «احیا» نیست که فرجامی جز «امحاء» نخواهد داشت". رشید نگفته از از کدام انقلاب صحبت می کند که آنرا "کهنه" و محکوم به "امحا" می داند. در همان ویژه نامه ی اعتماد، به تاریخ پنج شنبه ۲۲ شهریور، مقاله یی از شیدان وثیق چاپ شده که من به همان استناد می کنم: "... کایروس بدین معناست که در زمان مناسبی که هز آز گاه فرا می رسد، در فرصت کوتاهی که به دست می آید، که اگر مغتنم شمرده نشود زود از دست می رود و دیگر شاید هرگز باز نگردد، عمل و اقدامی از سوی انسان ها، از سوی جمع (همان جمع سیال و متغیر) سر می زند که در حالت عادی و طبیعی سر نخواهدزد. بزنگاه را همیشه (و خوشبختانه) نمی توان پیش بینی کرد؛ زمان و مضمونش را از قبل معلوم کرد؛ آن را سازمان داد و در قالبی معین ریخت. کایروس، اتفاق است؛ فرصتی استثنایی و نادر برای عملی استثنایی و نادر؛ لحظه یی کوچک برای تصمیمی بزرگ است... که حادث می شود، سریع می آید و زود سپری می شود.... و یکنواختی، همسانی و روزمرگی زندگی بشر را رهم می زند، می شکافد و آشفته می سازد. پس کایروس می تواند لحظه ی نامنتظره ی بدعت و نوآفرینی باشد که نام دیگرش انقلاب است..."
این توضیح را هم بدهم که من مقاله ی رشید را نقد نکرده ام. تنها شبهاتی را مطرح کرده ام تا اگر احیانن پاسخی دریافت کردم، چیزی از دوستم یاد بگیرم. همین.
نزدیک شدن اول مهر و فرارسیدن بهار علم و دانش و این ها را به تمام دانشجویان و دانش دوستان عزیز تبریک و تهنیت عرض می نمایم و ضمن قرائت صلوات به گور بابای همه ی تعلیقی هایی که از ورود به دانشگاه هم محروم هستند، مدارک لازم برای ثبت نام ورودی های جدید ذیلاً به عرض می رسد.
۱. ده قطعه عکس. یکی برای وزارت فخیمه، یکی برای خرزوخان، یکی برای سپاه، یکی برای لباس شخصی ها، یکی برای حراست، یکی برای کمیته انضباطی،... تهش یه دونه هم برای پرونده ی تحصیلی باقی بذارین بد نیست.
۲. شیشه نوشابه. (عزیزان دقت کنند که شیشه نوشابه لب پر نباشد که بعداً هنگام خوردن نوشابه اذیت نشوند)
۳. کپی فرم وکالت از یک وکیل خوب و سرحال که حوصله داشته باشد از صبح تا شب بی نتیجه دنبال کارتان دوندگی کند و در آخر هم اسکُل شود.
۴. نخ و سوزن برای ترمیم جرخوردگی های احتمالی
۵. قفل برای زدن بر گوش تا دانشجو چیزی نشود و بر چشم تا چیزی نبیند و بر دهان تا چیزی نگوید و بر دست و پا تا با پانتومیم هم چیزی را به دیگران نرساند. (این برای جلوگیری از تقلب سر جلسه ی امتحان است. برداشت سیاسی نکنید.)
۶. خانم ها لازم است یک عدد متر برای متر کردن مانتویشان حتماً همراه خود داشته باشند.
پی نوشت: دیروز سلیمان محمدی دانشجوی دانشگاه علامه طباطبایی نتوانست برای انتخاب واحد وارد دانشگاه شود. سلیمان مثل بقیه ی تعلیقی های علامه، بی این که کسی از جرمش مطلع باشد، با حکم سه ترم محرومیت از تحصیل مواجه شده و علی رغم دریافت دستور موقت از دیوان عالی عدالت اداری، هنوز مانند بسیاری دیگر از فعالان دانشجویی علامه، نه تنها از تحصیل که حتی از تسهیلات رفاهی دانشگاه نیز محروم است و مسؤولینی که به خاطر عدم تمکین به حکم دادگاه باید طبق قانون مجازات شوند، راست راست می گردند و به ریش دانشجویانی که تقضای اجرای قانون را دارند، می خندند. تکبیر برادران!
سی حکم محرومیت از تحصیل ظرف سه ماه، فقط برای فعالان دانشجویی، کارنامه ی کمیته ی انضباطی دانشگاه علامه است. این مسأله نشاندهنه ی چه چیز جز بی کفایتی مسؤولین دانشگاه می تواند باشد؟ ما دانشجویان که از حق خود نخواهیم گذشت، اما من حتا اگر جای عقلای نظام جمهوری اسلامی هم بودم، مسؤولینی را که مسبب این فاجعه هستند شناسایی و عزل می کردم. کسانی که بدون محروم کردن دانشجویان از تحصیل، قادر به حفظ آرامش در دانشگاه نیستند. به خاطر ناتوانی و نابلدی و عدم آشنایی به فضای آکادمیک، هر دانشجوی فعالی را بعنوان مخالفان نظام جا می زنند.
مردم جهان خواهند پرسید: این چه کشوری است که در یک دانشگاه معروفش هر ماه، چندین دانشجوی مخالف حکومت شناسایی می شوند؟ تمام کانون های مستقل دانشجوی در حال رویارویی با حکومت هستند؟ مگر این دانشجویان اسلحه به دست گرفته اند که از تحصیل، این حق اساسی و بنیادین هر انسان، محروم می شوند؟ به راستی در دانشگاه های ایران چه خبر است؟ مسؤولیت این قضاوت ها مستقیماً بر عهده ی مسؤولینی است که به راحتی احکام شدید انضباطی برای دانشجویان منتقد صادر می کنند و گره یی را که به راحتی با دندان باز می شود تبدیل به یک فاجعه می کنند. مسؤولیت کینه یی که بر اثر فضای رعب و وحشت در دانشگاه و قلع و قمع فعالان دانشجویی در دانشگاه بین همکلاسی های این دانشجویان ایجاد می شود نیز بر عهده ی آنان است. مسؤولیت نا امید شدن منتقدان در کشور و سوق پیدا کردن آنان به حرکت های تندروانه ی غیرمعقول نیز متوجه همین بی کفایتی ها است. و در نهایت این افراد، با این بی کفایتی ها، نظام فعلی را آنقدر ضعیف نشان می دهند که در برابر چند دانشجوی منتقد این همه دست پاچه می شود و بدون قلع و قمع آنان، قادر به کنترل اوضاع نیست.
به نظر من این صادرکنندگان احکام انضباطی ناعادلانه هستند که باید به اتهام "اقدام علیه امنیت ملی" و "اقدام بر علیه مصالح نظام" محاکمه شوند؛ نه دانشجویان یک لا قبایی که هر از گاهی تحصنی می کنند و یا تجمعی برگزار می کنند و این حرکت هایشان هم با توجه با سانسور موجود، برد خبری زیادی ندارد، و مهمترین نگرانی شان هم در نهایت این است که "این دو واحد رو هم پاس کنم" و یا "از فلان استاد نمره بگیرم" یا "فلانی جزوه م رو گرفته پس نمی ده"!!!! کسانی که سعی دارند این دانشجویان را به خاطر چند انتقاد ساده، بعنوان دشمنان خطرناک نظام جا بزنند، باید پاسخگو باشند.
می خواهم شما را با دانشگاه پانگولاسیا آشنا کنم که در کشور گواتمالا واقع است. دانشگاههای این سرزمین دوردست، با كشور ما تومني هفت صنار فرق و توفير دارند. مسوولين اين دانشگاه، به جاي اين كه در فكر ارتقاء سطح علمي و امكانات دانشگاه باشند، وقتشان را صرف احضار دانشجويان به كميتههاي انضباطي مي كنند. به آنها توهين مي كنند و به طور غيرقانوني و بي اين كه اتهام اين دانشجويان را ثابت كنند، آنها را از تحصيل محروم مي كنند، ممنوع الورود مي كنند، اخراج مي كنند. مي دانم كه به نظرتان خيلي عجيب و باورنكردني مي آيد؛ به همين خاطر مشروح مذاكرات چند تن از مسوولين اين دانشگاه در يكي از جلسات بسيار مهم در پي مي آيد تا شما بيشتر با فضاي دانشگاهي كشور گواتمالا آشنا شويد.
مسوول الف: خب! امروز چي كار كنيم؟ حوصلهمون سر رفت.
مسوول ب: ميگم چطوره استادي، كسي رو اخراج كنيم.
مسوول ج: حواست كجاست برادر؟ تازه همين ديروز چند تا رو اخراج كرديم.
مسوول الف: نظرتون چيه كه چند تا از دانشجوها رو تعليق بزنيم؟
مسوول ب: بي خيال! ظرف سه ماه، سي تا حكم تعليق داديم. ضايعس!
مسوول ج: دوستان! يه فكر بامزه به ذهنم رسيد. ممنوعالورودشون ميكنيم. چه طوره؟
مسوول الف: گل گفتي! احسنت! خيلي حال ميده! اين پسره، اميرحسين ايرجي، ممنوعالورود شدنش خيلي ملسه. جون ميده براي اين كار!
مسوول ب: آره چند وقته كه ممنوعالورودش نكرديم. خب. پس شد ايرجي (يادداشت مي كند) نفر بعدي رو بگين لطفن.
مسوول ج: سليمان محمدي هم خوبه. خيلي پررو شده.
مسوول ب: بعدي!
مسوول الف: رشيد اسماعيلي. البته اين بايد اخراج بشه.
مسوول ب: چرا؟ مگه آدم كشته؟
مسوول الف: كاش آدم كشته بود. فعاليت صنفي كرده.
هر سه مسوول با هم: واااااااااااي!!!
مسوول ب: بعدي!
مسوول ج: عسل اخوان
- بعدي!
-بعدي
- مهديه گلرو، مجيد دري، امير رييسيان، صادق شجاعي، سعيد فيضالله زاده، مازيار سميعي، ماندانا چترچي، آيدين اخوان، فهيمه شجاع، امير يعقوبعلي، عليرضا موسوي، شيما فرزادمنش، عليرضا ارشادي فرد...... (در اين جا دهن اين مسوول عزيز كف ميكند و ديگر قادر به ادامهي گفتن اسامي نيست. چند نفر از برادران هم براي كمك ميآيند و با گرفتن دست و پاي ايشان، به اتاق كمكهاي اوليه منتقلشان ميكنند)
- ختم جسله!
پاورقي
تمامي اسامي دانشجويان كه در اين متن برده شده، نامهاي اصيل گواتمالايي ميباشد و هر گونه شباهت اين دانشجويان با دانشجويان دانشگاه علامه طباطبايي، كاملاً تصادفي است و نگارنده از همين جا همه چيز را قوياً تكذيب مي نمايد.
من مسلمانم. از هیچ کس هم توقع ندارم که حتماً مانند من فکر کند. من عقیده ام این گونه است. به اسلام اعتقاد دارم و اسلام ِ من، از هیچ کدام از ارزش های مدرن محرومم نکرده است. حرمت انسانیت را نزد من بی مقدار نکرده و دارای تساهل و تسامح و تأیید کننده ی آزادی و برابری است. چرا من باید به خاطر این اعتقادم شرمنده شوم و تحت فشار قرار بگیرم؟ چرا باید اعتبارم را از دست بدهم؟ چرا باید به خاطر این که با صداقت و حسن نیت عقیده ام را اظهار می کنم، طوری به من نگاه شود که انگار روی سرم شاخ دارم و یا یک آدم مجرم و عوضی هستم؟ چرا باید از بام تا شام به همه ی اطرافیان و هم طبقه یی هایم جواب پس بدهم؟ چرا باید مدام خودم را از اتهامات گوناگون و پایان ناپذیر تبرئه کنم و به همین خاطر، بدون این که استراحت داشته باشم، استرس و فشار عصبی بی امانی را تحمل کنم؟ چرا باید مداوماً حرفهای رکیک بشنوم خطاب به آنچه و آنکس که دوست دارم و مقدس می شمارم؟ چرا حق آزادی عقیده و بیان که دوستان محترم می شمارند، شامل حال من نمی شود؟ نقض آزادی عقیده فقط این نیست که آدم را به زندان بیندازند. تحقیر انسانها و شرمنده کردن آنها به خاطر عقیده شان از زندانی کردنشان به مراتب بدتر است.
یاد حرف شریعتی افتادم در سخنرانی "پدر! مادر! ما متهم ایم!" :
"مذهبی و نیروی مذهبی بازاری وفادار به کهنه سنت ها را می بینیم که همه ی امکانات موروثی و سنتی برای انجام اعمال و مراسم و بیان افکارش و تلقیناتش هست. آن ضد مذهبی طرفدار نئومکتبها هم، همه ی اندیشه ها و قلم ها و بیان های نو را در اختیار دارد. در این وسط، کسانی مثل من گرفتار شده اند، و مثل یک دانه ی گندم، در لای این دو سنگ آسیایی که "جامعه ی امروز" و "زمان ما" نام دارد، یا له می شوند و آرد می شوند و به تنور می روند، و یا فریاد می زنند و خفقان می گیرند و نعره و ناله شان به گوشی نمی رسد. "تنها" ها هستند و هیچ وسیله یی ندارند. برای این طبقه، در این جامعه یک سقف نیست؛ که اگر باشد فرو می ریزد. یک مؤسسه نیست؛ که اگر باشد باید لجن مال شود. یک زبان و قلم نباید وجود داشته باشد، که اگر باشد، باید بریده و شکسته شود."