تباهی دهر را
به چشم جهانیان
پدیدار می کنند
بهاران خجسته باد
خوشحالم که دوستانمان از بند آزاد شدند. به امید آزادی دوستان پلی تکنیکی و همه ی زندانیان سیاسی و عقیدتی.
قرار است به مناسبت چهاردهم مرداد که صد و یکمین سالگرد انقلاب مشروطه است، اسم وبلاگ را تغییر دهیم و پستی درباره ی دانشجویان زندانی بگذاریم. من هم چند تا جمله از بیانیه ی انجمن اسلامی دانشگاه علامه را (درباره ی ادامه ی بازداشت دانشجویان و وضعیت نگران کننده ی سه دانشجو و یک دانش آموخته ی این دانشگاه در زندان اوین) جدا می کنم و این جا می گذارم:
...نه علف هرز استبداد و درخت بي بنياد زندان چنان تنومندند كه تاب چنين ستارگان سنگيني را بر شاخسار خود داشته باشند و از ميان نشكنند، و نه بهاري را بي خزان سراغ داشته ايم.آري، بهار اختناق و استبداد نيز خزاني در پيش دارد...
...با اين همه بي عدالتي انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه علامه خواستار آزادي اعضاي در بند خود نيست،كه اگر بناي خواست آزادي باشد،خواسته اين انجمن آزادي تمام زندانيان سياسي و عقيدتي است.اما اميدي به اينكه گوش شنوايي در عدالت خانه اين فرياد آزادي خواهي را شنيده و در راه آزادي يارانمان ياورمان باشد نداريم.و از اين همه گذشته گوهر آزادي گران تر از آن است كه از اين دريوزگان طلبش كنيم.خواست ما آزادي زندانيانمان نيست،خواست بيكاري زندانبان است،خواست ما نابودي زندان است.
ما در كنار يارانمان ايستاده ايم، كه ميله هاي بي جان و خاكستري زندان،ناچيزتر از آنند كه ميان ما و يارانمان فاصله اي بيندازند.ما ايستاده ايم و خواهيم ايستاد كه هيچ گاه نشنيده ايم خورشيد در پس يلدايي ترين شب ها،باكي از طلوع داشته باشد.
میرا ی عزیز من را به یک بازی دعوت کرده. راستش من زیاد اهل بازی و این ها نیستم اما این بازی فرق می کرد. این بازی نه بازی "یلدا" است و نه قرار است پنج خصوصیت خودم را بگویم و نه قرار است اسم ده نفر را که فلان و بهمان هستند ببرم. قرار است از زندان اوین بنویسم. از فریادهای احسان منصوری و ناله های بابک زمانیان و کبودی های تن عبدالله مؤمنی، که به بیرون درز کرده است. این بازی مثل بازیهای زمان کودکی نیست.
از چه بنویسم؟ بنویسم که چقدر روز از ازدواج مرتضی اصلاحچی می گذرد؟ بنویسم مادر امیر یعقوبعلی که تولد بیست سالگی اش را در اوین گرفت، خبری از پسرش ندارد؟ یا از اعتصاب غذای مهدی عربشاهی بنویسم؟ که شنیده ام برای تخریب روحیه اش، با اعلام دروغین این که آزاد است، تا در خروجی زندان برده اندش و بعد دوباره با تحقیر برش گردانده اند. اعتصاب غذا؟ چقدر یک انسان باید به آخر خط رسیده باشد تا برای مقابله و اعتراض، چیزی جز جانش نداشته باشد برای بر کف گرفتن. که مهدی گرفته است و صدایش به سختی حتی به گوش ما می رسد. که مجید توکلی گرفته و می گویند در آخرین تماس تلفنی به زحمت با چند کلمه گفته که برای اعتراف تلویزیونی تحت فشار است و گفته که می میرد و این کار را نمی کند.
چرا؟ چرا؟ چرا تو باید بمیری؟ چرا این قامت های استوار باید خم شوند؟ دستم روی کیبورد حرکت نمی کند که چیزی بنویسم.
تبسم نقش نیرنگه، من از شب شاکی ام ای یار
طلوعم رو تماشا کن. منو دست غزل بسپار
منو پاکیزه کن از خواب، از این لکنت، از این تکرار
رها کن آرزوها رو، از این زندان بی دیوار
من از بند نفس جستم، حسابم با خودم پاکه
میون گود فریادم، سکوتم گرده بر خاکه
یه زخم تازه کم دارم برای باور پاییز
خرابم کن که دلگیرم از این آبادی پرهیز
میرای عزیز من چیزی برای گفتن ندارم. بگذار عسل بگوید. و میثم و مهدی و ریحانه و رشید .
"وقتی دلت مالامال از عشقی پاک است، ديگر چه باك كه هم آغوش بسترت سنگي باشد كه سرت را مي شكافد، غافل از اين كه جرم تو در قلبت نهفته است".
اين تكه يي از نوشته هاي مرتضي اصلاحچي است. دوستي كه هنوز در زندان هم نمي توانم زنداني بخوانمش. چرا كه براي آزادي، هر زنداني رهايي است. اكنون دو هفته بيشتر است كه مي خواهند آن قامت استوار را كه با ديگر ياران دبستاني در بند است، خم كنند، و من باور نمي كنم. دوهفته بيشتر است كه حتي همسرش در بي خبري كشنده يي كه به سر مي برد، دندان صبر بر جگر خسته نهاده و من هنوز احساس مي كنم كه مرتضي همين جاست. همين دور و برهاست.
آخرين باري كه ديدمش در جلسه ي كميته انضباطي بود. هنوز يك ترم تعليقش تمام نشده، دوباره احضارش كرده بودند. به كدام جرم؟ هيچ كس نمي دانست. او كه ممنوع الورود بود و حتي حق ورود به دانشگاه را نداشت چه رسد به اين كه بخواهد در دانشگاه اخلال ايجاد كند. شايد همين گناهش بس كه "مرتضي" بود. شايد به اين خاطر كه خودش را در قلبهاي ما تكثير كرده بود و هر روز او را در قلبمان به دانشگاه مي برديم...
رفته بودم به حكم بدوي كميته انضباطي كه برايم صادر كرده بودند اعتراض كنم. ديدم نشسته و طبق معمول معطلش كرده اند. معمولاً دانشجو را مدتي معطل مي كنند تا خسته و عصبي شود، اما مرتضي مثل هميشه با شرح صدر و متانت نشسته بود و انتظار مي كشيد. براي اين كه نتوانيم با هم صحبت كنيم، منشي زود كارم را راه انداخت تا بروم پي كارم. و از آنجا كه ساعت ورود و خروجمان را چك مي كنند، مجبور شدم زود از ساختمان مركزي خارج شوم. بيرون در كه رسيدم به موبايلش زنگ زدم. گفتم كه منتظرش هستم تا بيايد. اما به من گفت كه ظاهراً كارش به اين زودي تمام نمي شود و آخرين جمله اش اين بود:"تو برو. امروز فردا همديگه رو مي بينيم". اما هنوز نديده امش و هنوز احساس مي كنم كه امروز و فردا مي بينمش.
يادم هست كه نوزدهم ارديبهشت در وبلاگش اين طور نوشته بود:
"سهم من از مهرورزي نظام اسلامي: يك ترم محروميت از تحصيل، احضار مجدد به كميته انضباطي، و اكنون ممنوع الورود شدن به دانشگاه.... فردا؟؟؟؟؟؟؟"
فردا هم رسيد و سهم مرتضي از اين مهرورزي كامل تر شد. غافل از اين كه جرم مرتضي و همه ي ما در قلبمان نهفته است. اگر مي توانند بيايند قلبمان را از سينه بكنند. اكنون شعري را كه براي دانشجويان پلي تكنيك سروده بود زير لب مي خوانم. و اگر صدايم به مرتضي مي رسيد دوست داشتم بگويم:
اي كاش دستان قلم شده ي ما توان داشت
تا پلي را كه ياران ما را به مسلخ مي برد
نابود، نابود، نابود كند
از نامه ی کودک دوست در بندمان، عبدالله مومنی: "...من براي پدرم يك ليوان آب آوردم و او مرا در بغل خود جاي داد. آن مردها تمام خانهمان را زير و رو كردند. وضع ظاهري پدرم خيلي بد بود. او بسيار لاغر شده بود و صدايش كاملاً تغيير كرده بود. نميدانم پدرم جز درس و كتاب خواندن و از حق خود دفاع كردن چه گناهي داشت كه بايد اين همه بلا سرش ميآمد. آن مردها نميدانستم دنبال چه چيزي ميگشتند كه حتي در حمام و دستشويي و در داخل پلاستيك شكر و برنج و وسايل عموي شهيدم را هم ميگشتند. پدرم بسيار نگران بود. مادرم تعريف كرد كه در موقع تعويض لباس آثار كبودي بر روي بدن پدرم بود.
آنها حدود دو ساعت بعد با تعداد زيادي از وسايل پدرم مانند كتاب، سيدي و جزوه رفتند و پدرم را هم بردند و بابا با آن مردها رفت. وقتي او رفت انگار نور از خانهمان رفته بود. درست است كه قيافه پدرم عوض شده بود و صدايش تغيير كرده بود ولي هنوز همان بابا عبدالله بود مهربان و با اراده و چشماني از مهر زلال. به ياد ميآورم لحظه خداحافظي را كه چشمان نگران ما بابا را ميپاييد و حلقههاي اشك چشمانمان تند تند صورتمان را خيس ميكرد. در اين هنگام آسمان هم نمي زد آخر ما هم خدايي داريم كه هم حافظ ماست و هم حافظ بابا."
دارن یه برجی می سازن با صد هزار تا پنجره
می گن که قد برجشون از آسمون بلن تره
می گن که "این برج بلند، باعث افتخار ماست"
حیف که کسی نمی دونه خونه ی "افتخار" کجاست
ستون آسمون خراش! سایه ت و ننداز رو سرم / تو شب بی ستاره هم من از تو آفتابی ترم
پس مث طبل صدا نکن، نگو "بلن ترین منم!" / من واسه رسوا کردنت، حرف از درختا می زنم
درختای مرده هنوز خواب پرنده می بینن / پرنده های بی درخت، رو سیمای برق می شینن
به قد و قامتت نناز! آهای بلند بی خبر! / درختا باز قد می کشن، حتی تو سایه ی تبر
عبدالله مومنی و مرتضی اصلاحچی و دیگر یاران بی گناه در بندمان را فراموش نمی کنیم!