بال در زنجیر پرواز می کنم
با غم های درون اوج می گیرم
با شکست هایم به پیش می تازم
با اشک هایم سفر می کنم
امیر یعقوبعلی، محمد هاشمی، علی نیکونسبتی، علی وفقی، بهاره هدایت، مهدی عربشاهی، احسان منصوری،حنیف یزدانی، عبدالله مؤمنی، بهرام فیاضی، حبیب حاجیحیدری، مرتضی اصلاحچی، مجتبی بیات، احمد قصابان، مجید توکلی، مسعود حبیبی، سعید حسین نیا، آرش خاندل،اشکان قیسوند و محمدحسین مهرزاد
این بچه ها نیستند که زندانی اند. زندانی ما هستیم که در خیابان ها راه می رویم و چون طاووسان بال می گشاییم اما پرواز نمی کنیم.
برای آزادی، هر زندانی رهایی، هر جهادی آسودگی و هر مرگی حیات است (علی شریعتی)
صبح دیروز وبلاگ "تارهایی دانشجویان در بند" توسط گروهی به نام جهاد مجازی هک شد. اما بلافاصله دانشجویان، این وبلاگ را به آدرس جدیدی منتقل کردند.
و اما چند کلامی با "جهاد مجازی" که با عناوینی مانند "تخریب چی" و "تک تیرانداز" و با نام عملیات "نصر یک" و با رمز "یا زهرا" به هک کردن وبلاگ دانشجویان مشغول هستند:
۱.این جا فضای مجازی است. این جا خاکریز نیست. تخریبچی این جا به کار نمی آید، این جا منطق کلام و برهان حاکم است. هاتوا برهانکم ان کنتم صادقین.
۲. حتی کسی که به قداست نام فاطمه ی زهرا اعتقاد نداشته باشد، این را می داند که سوءاستفاده از نام دیگران برای اغراض سیاسی، کاری غیراخلاقی است. ان لم یکن لکم دین، و لا تخافون المعاد، فکونوا احراراً فی دنیاکم.
۳. جمله ی "جبروتهم تحت اقدام حزب الله" که در وبلاگ هک شده گذاشته بودید، یادآور کلام ابن زیاد است که به زینب گفت: "دیدی خدا با خانواده ی شما چه کرد؟" سخن ما با شما نیز سخن زینب است که به ابن زیاد پاسخ داد: "به زودی خداوند بین تو و ایشان را جمع خواهد کرد تا در نزد او حجت بیاورید و مخامصه کنید... پس آن روز بنگر که پیروزی با کیست".
۴. گفته بودید که این وبلاگ به خاطر "ضدیت با نظام مقدس جمهوری اسلامی" هک شده است. نظام علوی نظامی است که مظلوم بدون لکنت قادر به دادخواهی باشد. وای بر کسی که تظلم دانشجویان مظلوم را برنتابد و همچنان دم از دینداری بزند.
امیر جان! تولدت مبارک!
امیر یعقوبعلی هم بازداشت شد. فکر می کنم اگر قرار باشد وبلاگم را فقط با خبر بازداشت دوستانم آپ کنم هر روز می توانم پست جدیدی بگذارم و خبر تلخ دیگری را بدهم.
امیر دوست خوب من و دانشجوی دانشکده ی علوم اجتماعی و عضو انجمن اسلامی دانشگاه علامه است که دیشب در حالی که مشغول جمع کردن امضا برای کمپین یک ملیون امضا (برای برابری زنان) بود بازداشت و به پلیس امنیت تهران در میدان سپاه منتقل شد. تازه یک ساعت هم نمی شد که از جلسه ی کمیته انضباطی دانشگاه برمی گشت.
دانشجوهای بازداشتی علامه به سه نفر رسیدند. مرتضی اصلاح چی و مهدی عربشاهی هم به همراه چندین دانشجوی دیگر در زندان هستند. از خودم می پرسم تا کی می توانیم هر روز یک خبر بازداشت بشنویم؟ پس چرا ما تمام نمی شویم؟ چرا هر شب ستاره یی به زمین می کشند و باز این آسمان غم زده غرق ستاره هاست؟ چرا خیک شکم این زندان ها از یاران دبستانی من سیر نمی شود؟ نمی دانم آستانه ی تحمل یک انسان چقدر می تواند باشد. نمی دانم یک دانشجوی یک لا قبا برای یک فعالیت اجتماعی مسالمت آمیز چقدر باید هزینه بدهد؟ یادم نمی رود، دکتر حبیبی رییس سابق دانشگاهمان می گفت: "ما مسؤولین اگر عقل داشته باشیم باید دست این دانشجویان را ببوسیم که بخشی از وقت خود را صرف فعالیت های اجتماعی می کنند". حالا دوستان ما را برای دست بوسی می برند زندان.
مرتضی همیشه در سخت ترین شرایط به همه ی ما قوت قلب می داد. و من نمی دانم حالا چطور باید به سمیه همسرش قوت قلب بدهم. مرتضی! من مثل تو بلد نیستم. چه کار باید بکنم؟

ای کاش هر چه زودتر آزاد شوی امیر. مرتضای خوب! کاش هر چه زودتر آزاد شوی.ثانیه می شمرم.
کنون من ایدر در حبس و بند خصم نیم
که بند بگسلد از پای من بخواهم اگر
به سایه دستی بندم ز پای بگشاید
به سایه دستی برداردم کلون از در
من از بلندی ایمان خویشتن ماندم
در این بلند که سیمرغ را بریزد پر
نه تنها یاران دبستانی پلی تکنیکی ما آزاد نشدند بلکه روز هجدهم تیر، برای این که مظلومیت دانشجو بیش از پیش آشکار شود، ۱۶ نفر دیگر از یارانمان در دفتر تحکیم و سازمان ادوار نیز توسط دولت مهرورزی بازداشت شدند. شاید این ها همان "گردن کلفتهای اقتصادی" هستند که احمدی نژاد قول برخورد با آنان را داده بود. اما نه! این ها که یک مشت دانشجوی یک لا قبا بیشتر نبودند. پس گناهشان چیست؟ تو می دانی دوست من؟
این جا شگفت انگیز دنیایی است/ دروغ و دشمنی فرمانروایی می کند این جا/ طلا، این کیمیای خون انسانها/ خدایی می کند این جا/ شگفت انگیز دنیایی که همچون قرنهای دور/ هنوز از ننگ ِآزار ِ سیاهان دامن آلوده است/ در اینجا حق و انسان حرفهایی پوچ و بیهوده است/ در این جا رهزنی، آدمکشی، خونریزی آزاد است/ و دست و پای آزادی است در زنجیر...

۱۸ تیر سال ۱۳۷۸، فاجعه ی کوی دانشگاه به خاطر اعتراض دانشجویان به توقیف روزنامه ی "سلام" اتفاق افتاد. محمود احمدی نژاد آن روز یکی از چهار شاکی روزنامه ی سلام بود.
اکنون ۱۸ تیر سال ۸۶ در شرایطی فرامی رسد که آن شاکی، رییس جمهور است و دانشجویان پلی تکنیک به خاطر اعتراض به حضورش در دانشگاهشان، در بند ۲۰۹ زندان اوین. نمی دانم این طنز روزگار است یا تراژدی است یا چه چیز اسمش را باید گذاشت.
از آن دانشجویان ۸ سال پیش، به خاطر جفایی که به آنان شد هنوز عده یی در بند هستند، اما متهمین فیلمی می سازند یا پستی دارند و اوضاعشان خدا را شکر خوب است. فقط عروجعلی ببرزاده (اسمش یادم نمی رود. سرباز دهاتی بی نوایی که آن وسط یک ریش تراش دزدیده بود و فکر کرده بود مملکت صاحب ندارد!!) در دادگاه محکوم شد. اما معلوم نشد عزت ابراهیم نژاد را چه کسی به قتل رساند. البته اهمیتی هم نداشت.
اما مقداد خلیل پور، عباس حکیم زاده، کیوان انصاری، مجید توکلی ، احسان منصوری، علی صابری، پویان محمودیان، مجید شیخ پور و احمد قصابان که آدم نکشته اند تا بتوانند از چنگال "عدالت" بگریزند. جرمشان بالاتر از این حرفهاست دوست من. می فهمی؟

بال فرشتگان سحر را شکسته اند
خورشید را گرفته به زنجیر بسته اند
اما تو هیچ گاه نپرسیده ای که:
- مرد!
خورشید را چگونه به زنجیر می کشند؟
گاهی چنان در این شب تب کرده ی عبوس
پای زمان به قیر فرو می رود که مرد
اندیشه می کند:
- شب را گذار نیست
اما به چشمهای تو ای چشمه ی امید
شب پایدار نیست!
پی نوشت۱: بشتابید که زندان اوین دانشجو می پذیرد. درست است که یاران دبستانی پلی تکنیکی ما آزاد نشدند اما در عوضش صبح ۱۸ تیر، محمد هاشمی، علی نیکونسبتی، بهاره هدایت، مهدی عربشاهی و حنیف یزدانی، اعضای شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت هم بازداشت شدند. پیشنهاد می کنم از این به بعد کلاسهای دانشگاه را در اوین برگزار کنیم. بی خود نیست که روی دیوار اوین نوشته اند: "اوین دانشگاه است"!!!
پی نوشت ۲: طی حمله به سازمان ادوار، عده ی دیگری از دوستانمان بازداشت شدند. رفیق خوبم مرتضی اصلاح چی نیز در میان بازداشت شدگان بود.
پی نوشت ۳: بیانیه ی انجمن منتخب علامه در رابطه با این بازداشت ها
لاشخورها در طبیعت موجودات مفیدی هستند و نقش مهمی در برقراری تعادل اکولوژیک دارند. کفتارها هم همین طور. آنها هم موجودات معصومی هستند که نه کینه یی از طعمه ی خود دارند نه غرضی در کارشان است و تنها در نظم طبیعت نقش خود را ایفا می کنند. اما انسانهای کفتار صفتی که مثل لاشخورها مدام چرخ می زنند و منتظر پیدا کردن فرصتی برای ریختن بر سر دیگران هستند تا کینه ها و عقده های خود را خالی کنند، حال من را به هم می زنند.
من هرگز نتوانستم درک کنم که چرا دست دادن یا ندادن خاتمی با چند خانم ایتالیایی از نان شب برای ما مهم تر شده و مدتی است که یک عده از بام تا شام کاری جز فحش دادن به خاتمی ندارند. یک عده متحجر فحش می دهند که "چرا دست دادی و اسلام به خطر افتاد؟". اما از آنها جالب تر یک عده متجدد در هیأت اپوزیسیون هستند که فحش می دهند و می گویند "تو که دست دادی چرا بعد تکذیب کردی؟" این برای من بسیار عجیب تر است که ظاهرا خاتمی نمی تواند و اجازه ندارد موضوعی شخصی را که فقط به خودش مربوط است تایید یا تکذیب کند. ظاهرا با تکذیب کردن خاتمی، لطمه یی به آنان وارد شده و هر چه به خون جگر در طی سالیان رشته بودند، یک شبه با تکذیب خاتمی پنبه شده است؛ وگرنه چطور می توانستند به خود حق بدهند که حتا بر سر این مسأله شروع به فحاشی کنند و خاتمی را "بزدل" و "بی شهامت" بخوانند و به ریشخندش بگیرند؟
نمونه ی این گونه فحاشی ها، نوشته ایی از "احمد رأفت" است که در سایت گویا نیوز منتشر شد. فحشی نیست که شما در آن نوشته خطاب به خاتمی ملاحظه نکنید. مخلص کلام ایشان هم این است که خاتمی شهامت نداشته مسوولیت کارش را قبول کند. ظاهرا ایشان بنگاه "شهامت سنجی" باز کرده اند و به عنوان اولین قربانی، سراغ خاتمی رفته اند و پته اش را روی آب انداخته اند. امیدوارم این حرفه ی جدید برایشان نان و آب خوبی داشته باشد. اما ای کاش ایشان و امثال ایشان که در این بنگاه جدید التأسیس برای رضای خدا زحمت می کشند (فحش دادن به دیگران هم کار سخت و طاقت فرسایی است واقعاً) برای شروع کار یک سوزن هم به خودشان می زدند و کمی از دلاوری های خود سخن می گفتند و کارنامه یی از دستاورد های خود ارائه می دادند، آنگاه به سراغ دیگران می رفتند. کسانی که بیست و چند سال است که در آنسوی مرزها نشسته اند و هر سال عید به خودشان وعده می دهند که عید سال دیگر را در ایران جشن خواهند گرفت، اما سال بعد همچنان سر جایشان نشسته اند و هر گاه از ویسکی خوردن خسته شدند، دست به کیبورد می زنند و چند تا فحش هم نثار این و آن می کنند، و سر آخر هم بهانه یی بهتر از این پیدا نمی کنند که"فلانی با فلانی دست داده"، بهتر است به جای این رفتارهای قهرمانانه، کمی هم از خودشان بگویند تا دیگران هم با ایشان بهتر آشنا شوند و ببینند این ها خودشان کی هستند که "نظر ملوکانه" بر هر بی سروپایی نمی افکنند.
پی نوشت: احمدی نژاد در دادگاه روزنامه ی سلام، چند روز قبل از فاجعه ی کوی دانشگاه:


پیرمرد دوست داشتنی با سعه ی صدر به درد دلهای ما گوش داد و مثل یک پدر شروع کرد به دلداری دادن و از خاطرات گذشته گفت. از زمانی که در تجمع های دانشجویان که در انتقاد به خود او برگزار می شد شرکت می کرد و خودش را موظف به پاسخگویی به دانشجویان می دید. ما هم خاطره های خوشی را که از او داشتیم تعریف کردیم. و از وضعیت امروز دانشگاه گفتیم که کوچکترین اعتراضی مساوی کمیته ی انضباطی و تعلیق خوردن است.
گفت که اختلاف نظرهایی که با ما دارد برایش مهم نیست و همه ی دانشجویانش را مثل بچه هایش دوست دارد؛ و حرفهایش لابد از دل برآمده بود که اینطور به دل می نشست. و از مدارا و رواداری گفت و از تمرین دموکراسی و تمرین همزیستی با دیدگاههای مخالف. ما هم یک لوح تقدیر که خودمان درست کرده بودیم و خوشنویسی اش را هم یکی از دوستان انجام داده بود به پیرمرد تقدیم کردیم تا بگوییم هرگز، هرگز رفتار متعهدانه و دموکراتیکش و وظیفه شناسی عاشقانه اش را در دانشگاه علامه فراموش نمی کنیم. چه رییس دانشگاه ما باشد چه نباشد.
بازتاب این دیدار را در خبرگزاری دانشجویان ایران، این جا بخوانید.
پی نوشت: بیانیه ی انجمن منتخب را در راستای غیرقانونی اعلام شدن این تشکل اینجا بخوانید.
حالا انجمن رو می خوان؛ دیگه چرا این همه از جیب مبارک (که ما شاالله به چشمه ی کوثر وصله) خاصه خرجی می کنن؟ ملاحظه کنین دم در تمام دانشکده ها چه پارچه یی وصل کردن.

این انجمن بسیجی هنوز نیومده و اعضاش مشخص نیستن ماشاالله ببین چقدر قشنگ اعلام موجودیت کرده. خب لارژ هستن دیگه. پول که ببیتی فراوون! ما هم بخیل نیستیم ایشالا خدا بیشتر بهشون بده.
پی نوشت: درسته که در این هفته اتفاقات ناجوری مثل قضیه ی بنزین پیش اومد ولی خوب عیب نداره عوضش بقول حجت الاسلام حسنی یک استراتژیک خوبی که در این هفته اتفاق افتاد این بود که وبلاگ بسیاری از دوستانم مثل معصومه قلی زاده و مرتضی اصلاحچی و میرا قربانی فر فیلتر شد. هردم از این باغ بری می رسد.
می گویند یکی از لات های اصفهان در حال مستی در خیابان عربده می کشید: "ریدم به هر چهار دروازه ی اصفهان!" [البته خوب خیلی آدم بی تربیتی هم بود. ولی ما به دلیل رعایت در امانت جمله اش را بی سانسور نقل کردیم. توضیح از بنده ی نگارنده] رندی رد می شد. گفت: "داداش لااقل یه راه واسه خودت هم که شده باز بذار".
ضمن تبریک به ذوق ادبی استاد دکتر مهندس سروش که فحشهای بسیار شیک و ادیبانه و فیلسوفانه یی از آستین خرد و دانش و بینش در آورده اند و نثار دکتر ملکی، دکتر زیبا کلام و دکتر نجفی کرده اند، (برای مثال به صادق زیبا کلام گفته است: "ایشان نه صادق هستند نه کلام زیبا می گویند"!!! فحش را حال کردید؟ نه! جان من حال نکردید؟) می خواستم از محضر ربوبیه ی ایشان درخواست عاجزانه کنم که لااقل یکی دو تپه را به صورت دست نخورده و چیز نکرده نگه دارند. شاید بعداً لازم شد.
به هر حال حافظه ی تاریخی همه ی ایرانی ها آن قدر ضعیف نیست که افتخار آفرینی های ایشان در سالهای اول انقلاب (یعنی زمانی که ایشان طرفدار و ایده ئولوگ دیکتاتوری مذهبی بود و نوشته ها و سخنرانی هایش نصب العین برادران [...]* بود و در مقابل فاجعه ی انقلاب فرهنگی با این که در بطن ماجرا بود، سکوت فیلسوفانه و ملوکانه پیشه کرده بود) و خدماتی که در آن سالها به آزادی و دموکراسی انجام دادند را فراموش کنند.
پاورقی:
* سانسور از بنده ی نگارنده. البته در سالهای اخیر، فرهنگستان زبان و ادب فارسی، واژه ها و عباراتی مانند "گروه فشار" و یا "لباس شخصی ها" را به جای این واژه ی سانسور شده پیشنهاد کرده است.
خدای بزرگ شاهد و ناظر است... (در این جا دانشجویان که می بینند فریاد اعتراضشان نشنیده گرفته می شود و احمدی نژاد سعی دارد وانمود کند که آنها دارند به نفع او شعار می دهند و هیچ معترضی در سالن وجود ندارد، برای نشان دادن اعتراض خود اقدام به انفجار مواد محترقه می کنند و احمدی نژاد با خونسردی می گوید:) من می خواهم بدونن که این چیزها اثری ندارد... خدا شاهد است که حاضر نیستم ذره یی به اونها آسیبی وارد شود، یا در مسیر تعالی یا رسیدن به قله های کمال اون ها خللی وارد شود."
خدای بزرگ! تو شاهد و ناظر باش که اکنون آن دانشجویان کجا هستند. تو شاهد و ناظر باش که بر بابک زمانیان چه رفت. تو شاهد و ناظر باش که اکنون بر عباس حکیم زاده با بیماری وخیمش و بر دیگر یاران دبستانی دانشگاه امیرکبیر در بند ۲۰۹ زندان اوین چه می گذرد.
خدای بزرگ! تو شاهد و ناظر باش که چند نفر از همان دانشجویان برای قرار گرفتن در "مسیر تعالی" از کمیته ی انضباطی عبور کردند که ۷۰ نفرشان تا بحال بلیط "قله های کمال" را دریافت کرده اند.
خدای بزرگی که احمدی نژاد تو را شاهد گرفت! من هم تو را شاهد می گیرم. تو شاهد باش.
من از اینجا خواهم رفت
و فرقی هم نمی کند
که فانوسی داشته باشم یانه
کسی که می گریزد
از گم شدن نمی ترسد
ای آموزگار آزادی!
بگو هر لحظه کجایی تا بدانم هر لحظه کجا باشم
ای تو که قلم توتمت بود!
برای امروز ما دوباره بخوان به نام گل سرخ
در صحاری شب...