آقای تفهیم: خوب بفرمایید ببینم مشکل شما چیه که جفتک میندازین؟
دانشجو: بنده هرگز جفتک ننداختم و طبق قانون، جفتک اندازی هم جرم محسوب نمی شه.
آقای تفهیم: قانون به من یاد می دی؟ طبق ماده ی شماره ی ۹۴۸۳۸/خثهعق/۴۳۴۸۶۰ آیین نامه ی "جفتکیات" گواتمالا هر گونه جفتک و عر و تیز بدون کسب مجوز از "هیأت نظارت بر جفتک دانشگاه" خلافه. بعدش هم اگر جفتک ننداختی پس چی کار کردی؟
دانشجو: آقای تفهیم! ما دست تو مماغ مکردیم/ ویغ و ویغ و ویغ مکردیم/ گل از باغچه مکندیم/ موهامون هم مکندیم*
آقای تفهیم:پس چی کار کردین؟
دانشجو: ما فقط اظهار نظر کردیم.
آقای تفهیم: چی؟؟!! اظهار نظر؟؟!! خانم منشی بنویس این دانشجو به جرم کثیفش اقرار کرد!
خانم منشی(تند و تند می نویسد): ...ثیفش... رار کرد.
دانشجو: کی اقرار کرد؟ من؟؟!!
آقای تفهیم: بعله! مگه دانشگاه جای اظهار نظره؟ می خوای مثلاً بگی "دموکراسی"؟ می خوای دخترها برات سوت و کف بزنن؟
دانشجو: خب به من چه که دیگران هم حرفهای من رو تایید کردن؟ بعدش هم چرا می گین "دخترها"؟ مگه پسرها سوت و کف نزدن!
آقای تفهیم: خب زدن که زدن. معلوم الحال**! اصلاً تو با کدوم مجوز اظهار نظر کردی؟ آشوب و بلوا می کنی؟ توهین به مقدسات می کنی؟ عکس خدا رو پاره می کنی؟
دانشجو: من ... من ... من که چیزی نگفتم. من فقط به رییس دانشگاه انتقاد کردم.
آقای تفهیم: دهکی! خب بیچاره! تو هیچ می دونی رییس دانشگاه رو کی منصوب کرده؟
دانشجو: وزیر علوم گواتمالا؟
آقای تفهیم: از اون هم بالاتر!
دانشجو: نخست وزیر گواتمالا؟
آقای تفهیم: از اون هم بالاتر!
دانشجو: شخص سلطان گواتمالا؟
آقای تفهیم: از اون هم بالاتر!
دانشجو: راس می گین؟ یعنی خرزو خان منصوبش کرده؟؟!!! من... من نمی دونستم... من خبر نداشتم...
آقای تفهیم: خب حالا که نادم و پشیمون و فریب خورده ای یه دونه فوق دیپلم بهت می دیم برو بشین تو خونه هر قدر دوست داری از حقوق مردم دفاع کن.
دانشجو: دست شما درد نکنه. ولی من بیشتر ترجیح می دم لیسانسم رو بگیرم با لیسانس از حقوق مردم دفاع کنم.
آقای تفهیم: حرف نباشه دیگه. حالا چون تویی دو ترم تعلیق بهت می دم که بری حالش رو ببری تا بعد ببینیم چی می شه.
دانشجو: ولی آخه هنوز به من تفهیم اتهام نشده!
آقای تفهیم: حرف زیادی نباشه دیگه. پا شو برو یه عالمه کار دارم. کلی دانشجوی دیگه مونده که به اونها هم باید تفهیم اتهام کنم و حکم تعلیقشون رو بدم برن... د باز که نشستی بر و بر منو نگاه می کنی! پاشو گفتم! خانم منشی نفر بعدی رو بفرسین تو.
پاورقی:
*یعنی: ای آقای تفهیم محترم! ما انگشت خود را داخل دماغمان نکرده ایم. ما جیغ و داد نکرده ایم. ما گل از باغچه ی دانشگاه نکنده ایم و موهای خودمان را نیز نکنده ایم. (ترجمه از متن گواتمالایی)
** یکی از فحشهای بسیار رکیک سیاسی در گواتمالا (تو مایه های خواهر مادر)

بعدها که بیشتر خواندم همان بذر احترام که پدرم نسبت به تو در قلب من کاشته بود رشد کرد. که گفتی به شکم های گرسنه باختی، مثل همان شکمهای گرسنه ی شیلی، شکم هایی که دژخیم امپریالیست گرسنه شان کرده بود و تاوانش را آلنده داد، تاوانش را دست های بریده ی ویکتور خارا داد اما به نام پینوشه و به کام دژخیم. مثل همان شکم های گرسنه ی کوبا که عمو فیدل را وادار کرد از کسوت قهرمان آزادیخواهی بیرون بیاید، چون سرنوشت آلنده را دیده بود، چون شکست و مرگ رعب انگیز فرمانده ارنستو به چنگال دژخیم را در بولیوی دیده بود، چون دیده بود که در این جهان به این بزرگی، حتا "رفقا" ی روس هم روز مصاف در مقابل دژخیم تک و تنها می گذارندش. پس عمو فیدل که هرگز جنبش های رهایی بخش را در هیچ کجای جهان تنها نگذاشت، باید امروز اسمش همه جا مترادف "دیکتاتوری" باشد. او هم یک جورهایی به شکم های گرسنه باخت. به شکم های گرسنه یی که برای سیر کردنشان و حفاظتشان در برابر دژخیم، خودش هم مجبور بود در مزارع نیشکر دوشادوش دهقانان کار کند. اما بقول ما ایرانی ها رسم دنیا همین است دیگر.
اما تو به شکم های گرسنه نباخته بودی. تو قهرمان آزادی باقی ماندی، روزی که تو بعد از سی سال سیاه بالاخره با همان روش اصلاح طلبانه ی خودت و از طریق انتخابات به قدرت برگشتی، فقط روز پیروزی تو نبود. روز پیروزی تمام کسانی که در این جهان هنوز به عدالتخواهی صلح جویانه و دموکراتیک دل بسته بودند. تو بودی که زبان ما را دراز کردی که بر سر دژخیم فریاد بزنیم: "شرم و ننگ بر روی سیاه و قلب سیاه تر تو که با همه ی ادعای دروغین آزادیخواهی، دولتی قانونی را که با رای مردم کشورش روی کار آمده تحریم می کنی و تحت فشار می گذاری". آن روز، تو هنوز نباخته بودی. آن روز، روز روشن شدن چشم و گرم شدن دل هر کسی بود که هنوز ایمانش به عدالت، به عشق، با آزادی و به انسانیت را به این قیمتها نفروخته بود.
آقای رییس جمهور! آن جمله درست بود، اما فقط چند سال زود گفتی. وقت گفتنش روزی بود که چفیه بر گردن به سرزمینی آمدی که زنش، دانشجویش، کارگرش، معلمش و آیت الله ش در زندان هستند، تا برای سیر کردن شکم های گرسنه ی سرزمینت به دستبوسی زندانبان این سرزمین بیایی. آقای رییس جمهور! روزی که تو به شکم های گرسنه باختی امروز است.
راستی روسری چقدر به زن شما می آید. ولی ای کاش آن را سرش نمی کرد. ای کاش در ده خودش با لباسی که همه ی عمر به تن داشته باقی می ماند. ای کاش تو هم در ده خودت همان اورتگایی که من می شناختم باقی می ماندی. ای کاش دل ما هم میان آب و آتش باقی می ماند. بهتر نبود از این که امروز چو بید بر سر ایمان خویش بلرزیم؟ بهتر نبود که دژخیم، خودش جوابگوی شکم های گرسنه باشد؟
با همه ی این ها که گفتم، تو رییس جمهور خوبی هستی که به شکم های گرسنه ی مردمت می اندیشی. من هنوز نمی توانم نام تو را بدون احترام بر زبان بیاورم. و هنوز هم رنگها در رنگها دویده/ از رنگین کمان بهاری تو/ که سراپرده در این باغ خزان رسیده برافراشته است/ نقش ها می توانم زد...
پی نوشت ۱: مطلب بسیار بسیار خردمندانه ی آقای تهمورس کیانی در رابطه با سفر اورتگا به ایران در سایت ادوار نیوز را در اینجا بخوانید.
پی نوشت۲: حکم من: یک ترم تعلیق با احتساب در سنوات. حکم ماندانا چترچی: دو ترم تعلیق بدون احتساب در سنوات. حکم علیرضا موسوی: دو ترم تعلیق با احتساب در سنوات ما هم به علی ارشادی و مجید دری و میثم قهوه چیان و مرتضی اصلاحچی و سعید فیض الله زاده پیوستیم. همه ی این نام ها از دانشکده ی ادبیات علامه هستند. مگر یک دانشکده چقدر باید هزینه بدهد؟
یکی بود یکی نبود. یک آشپزباشی بود که یک روز وقتی داشت آش می پخت دید توی دیگش یک موش افتاده است. آشپزباشی ِ ما که حال و حوصله نداشت حاصل ِ زحماتش را دور بریزد و دوباره از نو آش بپزد، در همان حال که دُمب آقا موشه را گرفته بود و دور می انداخت با صدای بلند گفت: "ایشالا که بادمجونه"!
چند روز پیش در بحثی که بر سر ازدواج موقت شکل گرفته بود، من این سوال را مطرح کردم که جاری کردن یک صیغه چطور می تواند به یک رابطه ی جنسی مشروعیتی را ببخشد که پیش از آن نداشت؟ به زبان آوردن ِ یک جمله چه تغییری در اصل ماجرا می دهد؟ آقایی مذهبی جواب داد: "گفتن یه جمله واسه تو هیچ فرقی نمی کنه؟ اگه یکی بهت فحش بده هم هیچ فرقی واسه ت نمی کنه؟!"
استدلال ِ ظاهراً خنده دار این آقا من را به فکر فرو برد. قطعاً به زبان آوردن ِ یک جمله می تواند منشأ اثر باشد ولی نمی تواند ماهیت ِ یک شی ء یا یک موضوع را تغییر بدهد. مثلا اگر شما بگویید "برایم آب بیاورید" این جمله ی شما می تواند سبب شود که کسی این کار را برایتان انجام دهد. اما آیا آشپزباشی می توانست با تغییر نام "موش" را تبدیل به "بادنجان" کند؟ اگر این طور بود که دنیا خیلی گل و بلبل می شد! اگر این طور بود من روزی صد بار می توانستم استاد گرامر ِ سختگیرمان را تبدیل به قورباغه یا سوسک بالدار کنم.
به کلمه ی "ازدواج" فکر کردم. چرا در عرف فقط ازدواج می تواند مجوز سکس محسوب شود؟ به نظر من چون سکس خارج از این چارچوب باعث ازخودبیگانگی می شود. با ازدواج درواقع دو نفر نسبت به هم متعهد می شوند و بلحاظ اجتماعی در قبال آن تعهد مسؤولیت می پذیرند و باصطلاح شریک زندگی هم می شوند. بنابراین هر کدام از آنها می تواند برای دیگری این استحقاق را قائل شود که تنش را ( یعنی خصوصی ترین چیزی که دارد) در اختیار او قرار دهد. و به او اجازه بدهد که از اصلی ترین مایملک او، که همان مادی ترین و عینی ترین و واقعی ترین وجود ِ اوست، لذت ببرد. اگر این تعهد بین این دو نفر وجود نداشته باشد، می توانند تن یکدیگر را در اختیار بگیرند، اما از آنجا که "جان"شان را از هم دریغ می کنند، همان احساس دوپارگی و ازخودبیگانگی که از فلوطین و آگوستین و فیخته و مارکس تا کنون بسیاری از متفکرین بزرگ را به خود مشغول کرده در آنها شکل می گیرد. همان اتفاقی که در فیلم "آنی هال" می افتد وقتی که "وودی آلن" هنگام همخوابگی با معشوقه اش، ناگهان می بیند که "جان" معشوقه از تنش بیرون آمده و کنار تختخواب ایستاده است. و زجر او از همین جا آغاز می شود.
به نظر من تنها ویژگی ازدواج که می تواند سکس را مجاز کند، همین تعهد و مسؤولیت دائمی طرفین در قبال یکدیگر است. شازده کوچولو برای اثبات این که گل ِ خودش با گلهای دیگر فرق دارد گفت: "چون فقط اوست که آبش داده ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته ام (غیر از دو سه تایی که می بایست شب پره شوند). چون فقط اوست که پای گله گزاری ها یا خودنمایی ها، و حتا گاهی پای بغ کردن ها و هیچی نگفتن هایش نشسته ام. چون که او گل من است". و روباه این راز را با او در میان می گذارد: "ارزش گل ِ تو به قدر عمری است که به پایش صرف کرده ای... تو مسؤول گلتی". پس اگر این تعهد و مسؤولیت دائمی وجود نداشته باشد، صرف کلمه ی "ازدواج" چه گونه می تواند به رابطه ی جنسی مشروعیت ببخشد؟ مگر این که کسی از بیخ حرمت سکس را قبول نداشته باشد، که آن حرف دیگری است. وگرنه با عوض کردن نام یک چیز، چطور می توانیم ماهیتش را تغییر بدهیم؟ خوب یا بد، خر همان خر است. گیرم پالانش عوض شده فقط.
از تمام این فکرها به نکته ی دیگری پی بردم. در مذهب تمام دیکتاتورها، این اعتقاد به اثر جادویی کلمات و اسامی وجود دارد. استالین هم نام خودش را گذاشته بود "ارده ی پولادین پرولتاریا" و در عوض مخالفانش را به صرف نامگذاریهای مختلف مانند "فرصت طلب" خواندنشان از اعتبار می انداخت. تمام شاهان ِ خودمان سلطنت مستبدانه شان را با "اعلی حضرت همایونی" خواندن ِ خود توجیه می کردند. و در زمانه ی فعلی هم می بینیم دانشجویان ِ منتقد را "دانشجونما" نام می گذارند، انگار سعی دارند ماهیت ِ این دانشجو را با این نام گذاری به چالش بکشند. زندانی ِ سیاس را "زندانی امنیتی" می خوانند، بسیج می شود "لباس شخصی"، و به تقلب می گویند "بداخلاقی انتخاباتی". هواداران ایده ئولوژیک ِ حاکمیت اسمشان "ملت غیور" است اما ناراضیان می شوند "فتنه جویان کوردل". تمام مشکلات با همین تغییر نام ها حل و فصل می شوند. "فحشا" هم می شود "ازدواج موقت" و موش قصه ی ما هم می شود "بادنجان". چون در مذهب دیکتاتورها، کلمات قرار است معجزه کنند. نام ها قرار است جای اشیا را بگیرند؛ و الفاظ قرار است وقایع را به نفع دیکتاتور تغییر دهند.
پی نوشت ۱: یار دبستانی مان مهدیه گلرو، دبیر انجمن اسلامی دانشکده ی اقتصاد علامه، هنوز ممنوع الورود است. و امتحانات نزدیک.
پی نوشت ۲: زندان بان کاش شکنجه ات وجدان تو را قبل از استخوان های ما می شکست!
ضمن این که از شنیدن ِ خبر ِ فوت ِ این فعال ِ قدیمی ِ سیاسی متاثر شدم، در عین حال اطلاق ِ صفت ِ "مبارزِ بزرگ ِ راه ِ آزادی" به ایشان، تأسفم را مضاعف کرد.
هر کسی که نگاهی اجمالی بر کارنامه ی سیاسی ِ مرحوم ورجاوند بیندازد، متوجه خواهدشد که هیچ کدام از تعاریف ِ آزادیخواهی، شامل ِ حال ایشان نمی شود و هیچ کدام از فعالیت ها و موضع گیری های ایشان را نمی توان مصداق ِ "مبارزه برای آزادی" دانست. ضمن این که برای روان ِ ایشان آرزوی شادی می کنم، اما به باورم گرامی داشتن ِ یاد ِ هیچ کس، دلیل ِ خوبی برای این نیست که حقایق ِ زندگی ِ او را به همین زودی تحریف کنیم. ایشان یک شووینست و مخالف ِ حقوق بشر بود و اتفاقاً مبارزه ی ایشان برعلیه آزادی بود، نه در راه ِ آزادی. یادم هست وقتی سخنان ِ ایشان و دیگر دوستانشان در جبهه ی ملی را شنیدم که حقوق مسلم ِ قومیت ها را به سادگی انکار می کردند، واقعاً احساس کردم شخص ِ محمود احمدی نژاد از این آقایان چند پله مترقی تر و دموکرات تر است.
به نظرم بهتر بود دوستانی که این اس ام اس را فوروارد کردند، مثلا ًجمله یی مانند ِ این را جایگزین می کردند: "دکتر ورجاوند، فعال سیاسی و عضو شورای مرکزی جبهه ی ملی در گذشت..." تا ضمن حفظ ِ حرمت ایشان، از کیسه ی "مبارزان ِ راه ِ آزادی" هم این وسط بی خود خرج نشود.
ضمن ِ تشکر از برادران ِ عزیز و همیشه در صحنه و زحمت کش که چنین صحنه های غرورآفرینی را در عرصه ی دانشگاه علامه رقم می زنند، می خواهم در این جا به نوبه ی خودم فتح ِ ظفرمندانه ی "بُرد" ِ انجمن اسلامی را به این عزیزان تبریک و تهنیت عرض نموده و از درگاه ِ خداوند ِ متعال، آرزوی توفیق ِ روزافزون برای این عزیزان مسألت بدارم.
راستی از آن جا که دوشنبه و سه شنبه هم با ۱۴ و ۱۵ خرداد و تعطیلی ِ دانشگاه مصادف شده و بعد از آن نیز فرجه ها شروع می شوند و دانشگاه خلوت است، جا دارد حسن ِ سلیقه ی این عزیزان را در انتخاب ِ زمان مناسب این حماسه سازیها نیز تبریک بگویم و لا اقل خوشحالم از این که اقدامات سرکوبگرانه در دانشگاه علامه به خاطر ِ مقاومت ِ دانشجویان روز به روز رسواتر و خنده دارتر می شود.
پیشنهاد ِ اول به برادران: به نظر ِ این حقیر، بهتر بود بلافاصله بعد از کندن ِ بُرد، برادران یک پایشان را روی بُرد گذاشته و ارّه شان را پیروزمندانه روی دوششان بگذارند و یک عکس ِ یادگاری ِ افتخار آمیز برای ثبت در تاریخ با همین ژست بیندازند.
پیشنهاد ِ دوم به برادران: حالا که فرصت برای عملی کردن ِ پیشنهاد اول از دست رفت، به نظر ِ حقیر بهتر است در جای خالی ِ بُرد ِ انجمن، یک پرچم به نشانه ی پیروزی به اهتزاز در آورند. این حقیر پرچم ِ برادر "جان لان سیلور" را برای این منظور مناسب می دانم که دارای یک جمجمه و دو استخوان (به طور ضربدر) می باشد و بسیار زیبا و شیک است.
عرض کنم خاطرم هست درست در لحظه ی تولد دچار مشکل بزرگی شدم و آن هم این بود که نفسم بالا نمی آمد. به هر حال خیلی برایم زور داشت که به همین زودی ریق رحمت را سر بکشم و هنوز از راه نرسیده زحمت را کم کنم. اما وظیفه شناسی پرستار فداکار که با دو تا در کونی ِ به موقع به دادم رسید موجب شد که ما بالاخره به این دنیا تشریف فرما شویم. حیف که اسم این پرستار را نمی دانم ولی بی بروبرگرد اولین کسی بود که در زندگی من نقش مهمی ایفا کرد.
بزرگ تر که شدم تازه خواندن و نوشتن یاد گرفته بودم که به تشویق پدرم شروع به خواندن "شاهنامه" کردم. در شرایطی که هم کلاسی هایم فوق فوقش کتاب "خرگوش زرنگ" می خوانند اگر فکر می کنید از خواندن شاهنامه چیزی دستگیرم می شد سخت کور خوانده اید. ولی خوبیش این بود که پدرم خودش داستان ها را به زبان ساده برایم تعریف می کرد. یادم هست که قصه ی سیاوش را از همه بیشتر دوست داشتم. این گونه بود که حکیم فردوسی هم افتخار ورود به لیست "نقش آفرینان" زندگی من را پیدا کرد. تاثیر فردوسی روی من این بود که من را شیفته و دیوانه ی "قصه" کرد.
یکی دوسال بعد اولین بارقه های استعداد ذاتی "دله دزدی فرهنگی" در من شروع به تلآلو نمود و از کتابخانه ی خاله ام (که جانش به کتابهایش بسته بود) سه عدد کتاب کش رفتم: قرآن، مثنوی مولوی و دیوان حافظ. یادم نمی رود با این که حتا یک کلمه هم سر در نمی آوردم با لذت و ولع بی اندازه یی می خواندم: "شاد باش ای عشق خوش سودای ما/ ای طبیب جمله علتهای ما/ ای دوای نخوت و ناموس ما/ ای تو افلاطون و جالینوس ما"
بعد از مدتی با مارک تواین آشنا شدم که جای خالی رفیق ناباب (و زغال خوب) را به خوبی در زندگی من پر کرد. یادم هست که با پسرخاله ام "هیوا" که همسن خودم بود تصمیم به راهزنی و اعمال خلاف قانون گرفتیم. حتا مثل تام سایر سوگند یاد کردیم که با زنان اسیر محترمانه و مثل جنتلمن ها رفتار کنیم. البته مشکل کوچکی داشتیم و آن هم این بود که از نزدیکی ما هیچ کاروانی رد نمی شد تا ما به ش حمله کنیم. این بود که از راهزنی دست کشیده و به جستجوی گنج پرداختیم. اما از بد روزگار تخم این یکی را هم ملخ خورده بود. این شد که کلا بی خیال شدیم. البته گمان می کنم همین امر موجب شکل گیری نطفه ی قانون شکنی در پس زمینه ی ذهن من شد که امروز در دانشگاه هم ادامه دارد! از همین جا ضمن عرض خسته نباشید و خدا قوت به دوستان مان در حراست دانشگاه و کمیته انضباطی (که زحمت می کشند پدر ما را در می آورند) جا دارد عرض کنم که من بی گناه بیدم مارک تواین منو اغفال کرده بید.
بعدها آگاتا کریستی خواندم و شیفته ی کارآگاه پوارو شدم. این کوتوله ی بلژیکی کله تخم مرغی من را با جادوی نتیجه گیری منطقی بر اساس شواهد عینی آشنا کرد. بعد از آن با خواندن مصاحبه ی ناصر حریری با احمد شاملو با شعر مدرن آشتی کردم. زبان تند و تیز شاملو و شهامتش در نقد چیزهای کهنه برایم جذابیت داشت. گرچه بعدها اعتیادش و رفتارهای دیگرش توی ذوقم زد اما تاثیری که رویم من گذاشت هیچ وقت پاک شدنی نیست. همین مساله درباره ی براهنی و بهنود هم صادق است.
خلاصه همین طور می گذشت و ما آب حوض می کشیدیم، مخملباف تماشا می کردیم، پیرزن خفه می کردیم، فروغ می خواندیم و آپانتیس عمل می کردیم تا زد و رسید به دوم خرداد ۷۶. این جا بود که با یک آقایی به اسم "سید ممد" آشنا شدیم (البته توی محل "فریبا" صداش می کردند.) او برای اولین بار من را با دموکراسی خواهی دین دارانه آشنا کرد. با آزادیخواهی وفادار به معنویت. او بود که برای اولین بار مردم کوچه و بازار را با گفتمان دموکراتیک آشتی داد. او بود که می گفت: "جامعه ی مدنی همان مدینه النبی است" او بود که می گفت: "آزادی شاید منجر به فساد شود اما استبداد خود ام الفساد است". من این جا از او نام می برم چون کسی که همنسلان من را به لحاظ سیاسی آرمانگرا کرد او بود نه فرج سرکوهی یا محمد مصدق یا بیزن جزنی یا کی و کی. چون او بود که در یک جامعه ی استبداد زده هشت سال رییس جمهور بود اما نجیب ماند. نه کسانی که هنوز به قدرت نرسیده در خیال خود چاقوی انتقام را تیز می کنند و به صراحت سخن از قلع و قمع مخالفان خود می رانند.
تمام این ها را گفتم و بیشتر هم می توانستم گفت اما از تمام این ها گذشته کسانی که در زندگی من بیشتری نقش را گذاشته اند دوستانی هستند که شاید داستانشان برای کسی جالب نباشد چون شهرتی ندارند. اما با این همه شاید عمری اگر باقی بود روزی داستان تمامشان را بنویسم. خدا را چه دیدی؟
سحر سرافراز و میثم قهوه چیان و کورش جنتی و مهرداد رحیمی و احمد حائری را با این که بعید می دانم هیچ کدام این کاره باشند به این بازی دعوت می کنم.
پی نوشت: انتخابات انجمن اسلامی دانشکده ی ادبیات:

برای دیدن عکسهای بیشتر به وبلاگ کوروش جنتی که لینکش در پیوندهای همین وبلاگ هست رجوع کنید.
آیا از این همه مهروزی خوشحال نیستید؟ در دانشکده ی ما (ادبیات علامه) روز گذشته سعید فیض الله زاده و علی رضا ارشادی فرد و مجید دری به دو ترم تعلیق محکوم شدند. مهدیه گلرو هم در دانشکده ی اقتصاد روز قبل از آن همین حکم را گرفته بود و از آنجا که این حکم با احتساب سنوات است احتمال اخراجش از دانشگاه وجود دارد. جرم همه ی اینها فقط ابراز عقیده بوده و بس.
با خودم گفتم حالا که مقامات امنیتی فیلم تمام سخنرانی های ما را دارند من هم از سخنرانی هر کدام ازاین بچه ها چند جمله یی این جا بنویسم تا شما هم بفهمید دوستان من چه حرفهای بدبدی زده اند که چنین حکم سنگینی گرفته اند.
سعید فیض الله زاده: بسیج به ما گفته ترسوی بی غیرت. در حالی که حراست دانشگاه و روسای دانشگاه حامی بسیج هستن و همه جور امکاناتی در اختیارشون می ذارن. اما نصیب انجمن اسلامی چی بوده؟ تهدید، بازجویی، احضار به کمیته ی انضباطی، تعلیق، ممنوع الورود شدن، اخراج، بازداشت.... با این تفصیلات، شما بگین، عضو شدن تو بسیج شهامت می خواد یا تو انجمن اسلامی؟ (تشویق حضار) آدم فروشی که دیگه شهامت لازم نداره برادر!
مجید دری: اگر یه دانشجو بلند شه سوال کنه که "پول نفت داره کجا می ره؟" بهش انگ می زنن. می گن "این براندازه، این مخالف نظامه، این داره حرفای بد می زنه". حرف خوب چیه: "خانوم موهاتو بکن تو!!!" (خنده ی حضار) شما که با دیدن موی یک دختر غیرتی می شین، چطور غیرتتون قبول می کنه که خواهر های ما رو توی امارات می فروشن و کسی کاری نمی کنه؟ مسآله ی بعدی عدم پاسخگوییه. ما بارها و بارها از آقای شریعتی (رییس دانشگاه) خواستیم که بیان در بین دانشجوها به مشکلاتشون گوش کنن و سوالاتشون رو جواب بدن. اما ایشون هر بار می گه که "هر کس حرفی داره تنها بیاد تو دفتر من". آخه این چه حرفیه تو می زنی؟! فکر کردی خودت کی هستی و ما کی هستیم؟! چرا خودت رو این قدر دست بالا فرض کردی؟
علی رضا ارشادی فرد: ما برای این که حسن نیت مون رو نشون بدیم تا به حال نهایت همکاریهای قانونی رو با مسوولین دانشگاه انجام داده ایم. اما امروز باید اعلام کنم که حفظ انجمن اسلامی خط قرمز ما است و در این مورد هیچ گونه مسامحه یی نخواهیم کرد و با ایستادگی حق دانشجویان رو می گیریم. (تشویق حضار) ما انجمن دست نشانده رو به رسمیت نمی شناسیم و نه پا پس می کشیم نه دفتر به کسی می دیم. با رأی دانشجویان اومده ایم و با رأی دانشجویان هم می ریم (تشویق شدید حضار).
ماندانا چترچی: دوستان من نمی دونم ما برای چی جمع شدیم. اگر شما صدا و سیما رو نگاه کنین، می فهمین که مردم کشورهای دیگه چه مشکلات وحشتناکی دارن. توی فرانسه زنها آزادی ندارن که روسری سرشون کنن، اون وقت مشکل زنهای ما فقط این که مثلا حق طلاق می خوان!!! خب این مسخره س!!! یا مثلا توی اروپا شهریه ی دانشگاه ها این قدر گرونه، اون وقت ما این جا فقط از این ناراحتیم که چرا توی پلی تکنیک دانشجوها رو زدن خونین و مالین کردن. اصلا اهمیتی نداره!!! من نمی دونم چرا دبیر ما (مرتضی اصلاح چی) اینا رو نمی فهمه! مرتضی حقشه اگه تو دانشگاه راهش نمی دن! چرا نمی فهمه که این همه بچه تو خیابونهای هند دارن گدایی می کنن، اون وقت تو کشور ما همه بالای خط فقر و توی رفاه کامل زندگی می کنن؟!! من تعجب می کنم چرا مرتضی این ها رو نمی فهمه؟!! باید بیرون در دانشگاه بشینه، تا بفهمه که توی آمریکا دموکراسی نیست. باید همه ی ما رو از دانشگاه بیرون بندازن، تا مشکل تبعیض نژادی تو فلان جا حل بشه. خیلی ممنون!!! لطفا به فکر مردم همه جای دنیا باشین!!!
پی نوشت ۱: در پی برگزار شدن انتخابات انجمن اسلامی در دانشکده ی اقتصاد، روز سه شنبه یار دبستانی مان مهدیه گلرو دوباره به دستور حراست دانشگاه ممنوع الورود شد.
پی نوشت ۲: اقدام نمادین دانشجویان دانشکده ی علوم اجتماعی


دیگر حال خودم را نمی فهمیدم. ساعت ۳ خبر رسید که دانشکده علوم اجتماعی هم شلوغ است. می ترسیدم باز هم بازداشتی داشته باشیم. دیگر توقع شنیدن هر خبری را داشتم. بغض عجیبی راه گلویم را بسته بود و احساس می کردم قلبم را فشرده اند و در شیشه کرده اند. گیج شده بودم و مدام از خودم می پرسیدم چرا این طور شد؟ و هر ۵ دقیقه یک بار گوشه یی در خیابان می ایستادم و گریه ام می گرفت. شنیدم که در غیاب ما، حراست رفته و تنها اعضای باقیمانده ی انجمن را (که دو دختر بودند) از دفتر انجمن بیرون انداخته. حتی وقتی یکی از دوستان اس ام اس زد که سعید فیض الله زاده از دست ماموران فرار کرده (!) اول باورم شد. اما بعد فهمیدم که توی این هاگیر واگیر با من شوخیشان گرفته بوده و در واقع سعید آزاد شده است. چند دقیقه ی بعد دومین خبر خوب: مازیار هم آزاد شده و سالم و سر و مر و گنده است.
ولی هنوز گلویم گرفته است. و هنوز قلبم را از شیشه در نیاورده اند.
پی نوشت: بازتاب اخبار چند روز اخیر علامه:
ایلنا:بهرغم كارشكنيهاي مسوولان دانشگاه، انتخابات انجمن اسلامي دانشكده ادبيات روز گذشته برگزار شد
ایلنا :انتخابات انجمن اسلامی دانشکده ی علوم اجتماعی به درگیری خونین با حراست انجامید