سکولاریسم با ماست و خیار
به حول و قوه ی الاهی دیشب منزل یکی از بستگان بار دیگر چشممون به جمال شبکه ی VOA روشن شد. هر بار که این تلویزیون محترم رو تماشا می کنم نمی دونم چرا تا یک هفته بدنم کهیر می زنه. اون دفعه که مجریش به عبدالمالک ریگی، تروریست و آدمخوار بسیار گرامی گفت: "ریگی جان! ما خیلی با شما احساس همبستگی می کنیم!" و دیشب هم گذشته از فحاشی های عجیبی که نثار خاتمی می کردن (بابا یکی به اینا حالی کنه که خاتمی دیگه رییس جمهور نیست) یک برنامه ی بسیار وزین و آموزنده درباره ی سکولاریسم در ترکیه داشتن که واقعا محشر بود، چون بحث "کارشناس" (!) محترم برنامه شون که اسم شریفش "بهرام مشیری" بود، هیچ ربطی به موضوع برنامه نداشت، بلکه از اول تا آخر برنامه به دین اسلام فحاشی کرد.
این "کارشناس" محترم بدون ارائه ی هیچ گونه مستنداتی تاکید می کرد که اسلام دینی عقب مانده، ارتجاعی و غیر قابل اصلاحه. ادعا می کرد که تا به حال حتی یک مسلمان هم در طول تاریخ وجود نداشته که به مدارج علمی دست پیدا کرده باشه یا صنعت تولید کرده باشه!!!!!!!!
یک سوال جدی برای من مطرح شد: در شرایطی که در داخل ایران، حاکمیت سعی داره این طور تبلیغ کنه که سکولاریسم مساوی دین ستیزی و این حرف هاست، چرا یک عده آدم مافنگی هم در خارج از کشور و به هیات "اپوزیسیون"، این برادران و سربازان گم نام طالبان رو بدون هیچ چشم داشتی یاری می کنن تا نو اندیشی دینی رو مث قیچی از دو طرف تحت فشار قرار بدن؟
البته این "کارشناس" مافنگی و محترم قطره یی هم از دریای مواج دانش خودش به ما ارزانی کرد و سکولاریسم رو به خوبی معنا فرمود و گفت: "ارتش شجاع ترکیه که پاسداران راستین سکولاریسم هستند (تا این جاش رو حال کردین؟ حالا از این جا به بعدش رو داشته باشین) تا به حال سه بار احزاب اسلام گرا را سرکوب کرده اند و به محاکمه کشیده اند و دموکراسی را در ترکیه نجات داده اند. اما این (اسلام گرا) ها هر بار با اسم تازه یی می آیند و البته رای مردم را هم ندارند و تا به حال بیشتر از ۳۰ درصد رای نیاورده اند".
خدا رو صد هزار مرتبه (و بلکه هم بیشتر) شکر که نمردیم و معنی دموکراسی سکولار رو هم فهمیدیم. به قول بچه ها گفتنی، آیا این را بدانم و بمیرم بهترم است یا ندانسته از دنیا بروم، که دموکراسی سکولار یعنی این که ارتش بیاد و احزاب اپوزیسیون رو حذف کنه و مخالفین سیاسی رو به جرم ابراز عقیده محاکمه کنه (تمام احزابی که ایشون نام برد احزاب دموکرات اسلامی بودن و به اصول دموکراسی پایبند بودن) و قلع و قمعشون کنه. فقط این وسط من یک چیز رو متوجه نشدم. اگر این ها واقعا در ترکیه رأی ندارن، پس هراس این "پاسداران راستین سکولاریسم" از چیه؟ و ترکیه رو از کدوم خطر نجات دادن؟
پی نوشت: عسکهای بیشتری از تجمع دانشجویان علامه در اعتراض به انحلال انجمن اسلامی:



برای دیدن عکسهای بیشتر روی ادامه ی مطلب کلیک کنین
ادامه مطلب
2
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 11:23  توسط امیرحسین
|
دانشگاه زنده است
امروز توی دانشکده ی ادبیات دانشگاه علامه تجمع انجمن اسلامی برغم تمام تهدیدها برگزار شد. بر خلاف تمام وعده هایی که مسوولین به ما داده بودن حالا حراست دستور داده که دفتر انجمن رو تخلیه کنیم و مثل دانشگاه پلی تکنیک انجمن موازی دست نشانده یی رو به جای انجمن واقعی درست کردن.
وسط تجمع هم از یکی از پنجره ها شب نامه یی رو پرتاب کردن که مثلا تجمع رو به هم بزنن. ولی خود دانشجوها تمام شب نامه ها رو جمع کردن وسط دانشگاه و آتیش زدن. توی این شب نامه ها مطالب سخیف و رکیکی به زبان مثلا "طنز" به اعضای انجمن اسلامی نسبت داده شده بود اما خوش بختانه این مکر به خودشون برگشت. و الله خیر الماکرین.

افشاگری: بلندگویی که در تصویر می بینید به قیمت ده-بیست هزار تومن توسط استکبار جهانی برای انجمن اسلامی خریداری شده تا باهاش براندازی نرم بکنن (البته قبلا عین همین رو برای مش غضنفر هندونه فروش هم خریده بودن) ولی نمی دونم چرا دلارهایی که فرستاده بودن (!) این قدر زود تموم شد. حالا وسط این هیرو ویری بی پولی یکی از بچه گیر داده بود که گل بخریم. ما هم صد تومن صد تومن پول گذاشتیم رو هم و چند تا شاخه گل سرخ خریدیم تا روی میز انجمن اسلامی بذاریم. اما از اون جایی که خدا روزی رسونه دیدیم یه نفر کاغذ دسته گلش رو نخواسته و بعد از کندن گلها کاغذش رو انداخته تو جوب. ما هم همون کاغذ رو ور داشتیم و گلهامون رو توش گذاشتیم. باور کنین هر کسی که این کاره هم باشه عمرا نمی تونست تشخیص بده که این دسته گل رو از تو جوب پیدا کردیم! اینه!
پی نوشت: خبر تجمع در ایسنا
2
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 22:55  توسط امیرحسین
|
جرم این است. جرم این است.
عطیه ی عزیز درباره ی پست قبلی و خداحافظی من نوشت:
«اگر منظورت از "خداحافظ" ننوشتنی دوباره است
لازم می آید تکلیف خودت با خودت را هرچه زودتر معلوم کنی
این را هم از من یادگاری داشته باش :
بر جای پای خود قدم می گذارم /برای یافتن خود /ولی ظاهرا بیگانه ای از اینجا گذشته است /
بیژن جلالی»
نه عطیه منظورم ننوشتنی دوباره نبود. باز هم اگر عمری باقی بود در همین وبلاگ می نویسم. این فقط خداحافظی بخشی از وجود ساده لوح من بود که لا اقل ز یاران بیهوده چشم یاری داشت آن هم در این زمانه یی که ز منجنیق فلک سنگ فتنه می بارد و در این هوای متعفنی که نفس کشیدن هیچ کار راحتی نیست.
اما عطیه ی عزیز می بینی که حتا ما دوستان هم حرف دل هم را نمی خوانیم و بوی بغض هم را حس نمی کنیم. می بینی که خود تو همین دلگرفتی های گاه به گاه را که به قول بچه ها گفتنی "حق مسلم" (!) امیرحسین است، تحمل نمی کنی و می نویسی : "لازم می آید (این لازم می آید رو خوب اومدی!) تکلیف خودت را..."
چشم عطیه سعی می کنم ( اما مثل همیشه قول نمی دهم) که تکلیف خودم را "هر چه زودتر" روشن کنم. اما ببینم در این شهر شلوغ، میان این ساختمانهای بلند و اتوبانهای دراز و این آدمهای حیران که تند تند راه می روند و در میان هیاهوهای روزمره ی شهری حتا صدای تاپ تاپ قلب خود را نمی شنوند، فقط من یکی تکلیف خودم را نمی دانم؟
در این شهر وقتی چند دانشجوی به قول احمدرضا "یه لا قبا" به خاطر هدف مشترکی با دست خالی و دل پرامید دور هم جمع می شوند، از کلاس و زندگی و وقت و پول و همه چیزشان می زنند، تهدید می شوند، کتک می خورند، فحش و تهمت می شنوند، سر آخر مظلومانه تنها می مانند. مظلومانه، می فهمی؟ فقط به خاطر این که ماجرا فقط سر "سد سیوند" است که امروز توی بورس نیست، نمدی است که تا اطلاع ثانوی برای سر هیچ سیاست باز بی شرفی کلاه نمی شود. توی این شهر، بگو، گناه من این است که تکلیف خودم را نمی دانم؟
پس مرا ببخش عطیه ی خوب، که این قدر بد بودم. که تکلیف خودم را ندانستم. مرا ببخش که در این شهر شاد و خوشبخت، فقط من یکی از این دایره ی مینا خونین جگر بودم. ببخش که دردهایم را نتوانستم چون جامه یی از تن در آورم. ببخش.
2
نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 16:24  توسط امیرحسین
|
این دفتر بی معنی غرق می ناب اولی
2
نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 19:57  توسط امیرحسین
|
زایشگاه کتاب!
بالاخره هم ما نفهمیدیم که چرا نمایشگاه کتاب امسال به جای محل دائمی خودش، در مصلای تهران برگزار شد. ولی دلیلش هر چی که بوده، خیلی تصمیم عالی و قشنگی بوده چون امروز برای اولین بار بود که در نمایشگاه نه تنها کتاب نخریدم بلکه بکلی از چیز خوردن فرهنگی خودم پشیمون شدم!
در این جا لازم می دونم ضمن تشکر از مسوولین محترم که سال به سال در جهت هر چه بهتر برگزار کردن نمایشگاه بین المللی (واقعا بین المللیه؟ خاک بر سرم آبرومون جلوی خارجی ها رفت) کتاب تهران تلاش می کنن، به تعدادی از تفاوت های فاحش نمایشگاه امسال نسبت به سالهای قبل اشاره کنم:
۱. در نمایشگاه های سالهای قبل جلوی در هر سالنی اسم ناشران حاضر در اون سالن رو نوشته بود ولی امسال قربونش برم باید همین طور شانسی بسم الله می گفتی و می رفتی تو.
۲.در نمایشگاه های سالهای قبل محض رضای خدا ناشران رو بر اساس حروف الفبا می گذاشتن ولی امسال خوشبختانه از این سوسول بازی ها خبری نبود.
۳. تهویه ی مطبوع و کولر عناصر زائدی بودن که از برنامه ی نمایشگاه امسال به طور کلی حذف شدن. به سطل آشغال هم نیاز چندانی نیست، پس زمین رو برا چی گذاشتن آخه؟
۴. به خاطر راهنمایی بسیار شگفت انگیز (که به جای سالن فلان غرفه ی فلان بهت می گفتن: "برو شبستان فلان رواق فلان"! حالا مرد می خواد بره راستی راستی پیدا کنه!) همه ی ملت در تمام مدت با دهن کاملا باز سرگردون بودن و این خودش مایه ی تفریح بسیار بود.
دیگه از عمله هایی که با شلوار جافی و همراه با مهروزی خاصی اون وسط رو آسفالت می کردن (خدایی جان من حالا الآن آسفالت نمی کردین نمی شد؟؟؟!!!) می گذرم. و به نمایندگی از جمیع دانشجویان کتابخوان پیشنهاد می کنم که سال دیگه نمایشگاه در مهدیه ی تهران برگزار بشه. پیش بینی می شه سال دیگه چنین آنونسی رو در تلویزیون شاهد باشیم:
حاج صفار هرندی به همراه برو بچه ها برگزار می کند:
«نمایشگاه کتاب»
مکان: مهدیه ی تهران
مداحان: حاج منصور ارضی، حاج سعید حدادیان
سخنران: حجت الاسلام پناهیان
(در ضمن مقادیری کتاب هم موجود است)
2
نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:17  توسط امیرحسین
|
باز هم امیرکبیر
روز سه شنبه دوباره دانشگاه امیرکبیر صحنه ی درگیری بود. این بار گفته می شد که چند نشریه ی دانشجویی به رهبر انقلاب و به پیامبر و ائمه و معصومین توهین کردن. باورش برای ما سخت بود چون همون موقع انجمن اسلامی منتخب دانشگاه داشت سعی می کرد انتخابات خودش رو برگزار کنه.
خبرهای بعدی حاکی از این بود که مدیرمسوولهای این نشریات توضیح دادن که لوگوی اونها جعل شده و چاپ این توهین ها کار اون ها نیست. اما بسیج و انصار حزب ا... بی توجه به این تکذیبیه ها، اول تجمع های اعتراض آمیز برگزار کردن و خواستار اخراج اعضای انجمن اسلامی منتخب از دانشگاه شدن و بعد با حمله به دانشگاه، دانشجوها رو کتک زدن به طوری که گفته می شد عده یی از دانشجوها در بیمارستان بستری شدن.حتا صحبت از صادر شدن حکم ارتداد سه تا از این دانشجوها هم به گوش می رسید که فوق العاده غیر قابل باور بود چون هنوز یک روز هم از این ماجرا ها نمی گذشت و محال به نظر می رسید که یک مرجع نقلید بدون هیچ تحقیقی با این عجله درباره ی جان دانشجویان این کشور تصمیم بگیره!
عجیب این جا بود که کمتر از نصف روز در دانشگاه ما (علامه) نشریه یی وابسته به بسیج چاپ و توزیع شد به اسم "مستضعفین" که تمام ماجرا رو شرح داده بود و حکم ارتداد اعضای انجمن اسلامی (منتخب) رو هم صادر کرده بود و این جمله ی عجیب رو هم به دروغ از قول "علی افشاری" نقل کرده بود که : "به مقدساتشان توهین کنید و آنگاه تکذیب کنید"!!!!! این جمله بیشتر شبیه وصیت نامه ی سر فرانسیس هادوکه! البته توضیح نداده بودن که افشاری این جمله رو کجا و به کی گفته یا این که چون افشاری یه زمانی دانشجوی پلی تکنیک بوده چه ربطی به الان داره ولی آدم می مونه که بخنده یا عصبانی شه!
شواهد زیادی وجود داره که جعل این لوگوها توسط کسانی انجام شده که بلافاصله با غیرت نمایی مذهبی سعی در متشنج کردن فضا و اننقام گرفتن از انجمن اسلامی و به هم ریخت انتخاباتش داشتن. چند تا از این شواهد در بیانیه ی تحلیلی انجمن اسلامی نوشته شده. (که چون خبرنامه شون فیلتره در ادامه ی مطلبم این بیانیه رو آوردم). و اگر هم کار اونها نباشه، باز هم معلوم نیست این برادران چرا در شرایطی که مدیر مسوولهای این نشریات این مساله رو تکذیب کردن باز هم اصرار دارن که: "نه! کار خودشونه و باید اخراج بشن و حکم خدا روشون اجرا بشه و ..." ؟
این وسط چیزی که من فکر نمی کنم هیچ وقت بتونم درک کنم اینه که چطور کسی که می گه به خاطر اعتقادش حاضره جان انسانهای دیگه یا حتا جان خودش رو به خطر بندازه، می تونه به خاطر اغراض سیاسی این طور با مقدسات خودش بازی کنه؟
چون عرض آمد هنر پوشیده شد/ صد حجاب از دل به سوی دیده شد
این ها که فورا در ظرف کمتر از نصف روز، پرچم های سیاهشون رو بالا بردن و به نشان عزا قرآن پخش کردن (که تلاوت قرآن براشون یا نشانه ی عزاست یا ابزار حذف رقیب سیاسی) چطور به این راحتی بدیهیات اسلام رو زیر پا می ذارن و با خرج کردن از رسول گرامی اسلام و ائمه ی اطهار سعی در تصفیه حساب با دانشجویان بی پناه پلی تکنیک دارن؟ در بخشی از بیانیه ی انجمن اسلامی اومده:
" از اين جماعت مي پرسيم که در اسلام شما اگر به کسي اتهام دروغ و واهي وارد شود و فرياد دادخواهي او براي تکذيب اين اتهام برخيزد، ولو آن که آن فرد رقيب يا حتي دشمن شما باشد، آيا بايد با ناجوانمردي و سيه دلي هر چه بيشتر کوشيد تا اين فرياد دادخواهي ره به جايي نبرد و تلاش کرد تا اتهاماتي که از بيخ و بن دروغ است جمعي از بهترين و پاک ترين فرزندان ايران را در کام خود فرو برد؟ آيا در اسلام شم فشار و شکنجه بر يک جوان دانشجوي براي اخذ اعترافات دروغين و پذيرش گناه ناکرده در پس ديوارهاي قطور زندان لذت آفرين و درخور تحسين است؟ به راستي هرگز تلاش کرده ايد که خود را دست کم در چنين موقعيتي تصور کنيد؟ فاين تذهبون؟ واي بر شما که دروغ را راست و راست را دروغ شهادت مي دهيد و براي خوشامد صاحبان قدرت روشني روز را تيرگي شب فتوا مي دهيد."
یاد داستان وزیر و نصاری در مثنوی مولانا افتادم. که در وصف وزیری که ادعای دروغین نیابت حضرت عیسی رو داشت می گه:
همچو شه نادان و غافل بد وزیر/ پنجه می زد با قدیم ناگزیر
او بسر دجال یک چشم لعین/ ای خدا فریاد رس نعم المعین
چند گویی من بگیرم عالمی/ این جهان را پر کنم از خود همی؟
گر جهان پر برف گردد سر بسر/ تاب خور بگدازدش با یک نظر
صد هزاران طب جالینوس بود/ پیش عیسی و دمش افسوس بود
صد هزاران دفتر اشعار بود/ پیش حرف امی یی اش عار بود
رنگ های نیک از خم صفاست/ رنگ زشتان از سیاهابه ی جفاست
صبغة الله نام آن رنگ لطیف/ لعنة الله بوی این رنگ کثیف
کار مردان روشنی و گرمی است/ کار دونان حیله و بی شرمی است
شیر پشمین از برای کد کنند/ بومسیلم را لقب احمد کنند
بو مسیلم را لقب کذاب ماند/ مر محمد را اولوالالباب ماند
نامه ی مدیرمسوولهای این نشریات به آیت الله شاهرودی و بیانیه ی تحلیلی انجمن اسلامی منتخب دانشجویان امیرکبیر رو در ادامه ی مطلب بخونید.
ادامه مطلب
2
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:28  توسط امیرحسین
|
بدین مشتی خاک که تن مرا می پوشاند رشک مبر
2
نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 0:19  توسط امیرحسین
|
مدرسه ی عشق
«...شما ها مرده این! گذشت دوره ی شما! الآن دوره ی حزب ا...هه! شماها دیگه مرده این!...»
این ها را می گفت و از فرط هیجان عرق روی صورتش نشسته بود و صدایش لحظه به لحظه بلندتر و خشدارتر می شد. یک جمعیت بیست-سی نفری هم مدام برایش دست می زدند و صلوات می فرستادند که هیچ وقت در دانشکده ی ادبیات ندیده بودمشان. از دختر بسیجی که کنارم ایستاده بود پرسیدم: «خانوم اینها دانشجوی علامه هستن؟ شما تا حالا اینها رو اینجا دیده این؟» با لبخندی دلجویانه شانه بالا انداخت. احساس کردم با این یکی می شود حرف زد. «خانوم فکر نمی کنین این تهمتهایی که می زنین با اسلام مغایرت داره؟ این که می گین "اینها از آمریکا پول می گیرن" فکر نمی کنین اون دنیا باید جواب پس بدین؟ این تهمت نیست به دانشجوی مسلمون؟» جواب می دهد: «چرا حق با شماس!» از جواب مضحکش بدتر لجم می گیرد. یکی از دخترهایی که بین جمعیت ایستاده می آید بالا و می خواهد چیزی بگوید که اجازه نمی دهند با حرکتی زننده جلویش را می گیرند و بهش می گویند: «شما برین جلوی روابط نامشروعتون رو بگیرین!» در دلم می گویم تهمت زدن به سخیف ترین شکل ممکن، عادت این ها شده. کاریش نمی شود کرد.
«... دیگه گذشت اون موقعی که می تونستین به اسلام توهین کنین. به مقدسات توهین کنین. شانتازبازی (!) کنین. شما دیگه مرده این!...»
با خودم فکر می کردم حالا دیگر "خانوم حجاب" هم جزو مقدسات شده و کشیدن کاریکاتورش ذنب لایغفر محسوب می شود اما وقتی که وزارت آموزش و پرورش آن سوالهای موهن را طرح کرد ندیدیم این عربده کشی ها و ندیدیم این رگهای گردن را. در دلم به این همه غیرت آفرین گفتم!
«...آهای انجمن اسلامی بی غیرت! سوسول! ما برای این حجاب ۸ سال خون دادیم. (کلمه ی "خون" را خیلی غلیظ می گفت!) جرات داری بیا خون بده! جرات نداری!...»
با خودم حساب می کردم این جوان بسیجی سال ۶۷ که جنگ تمام شد چند سال داشته؟ که جنگیده و خون هم داده است؟ یکی از اعضای انجمن اسلامی به مسوول حراست گفت: «آقا تجمع اینها مجوز نداره. چرا جلوشون رو نمی گیرین؟» در جواب فقط شانه یی بالا انداخت. «اگه ما بودیم هم باز وای میستادی تماشا می کردی؟» جواب داد : «خانوم به ما چه؟ به "بالا" بگین». با خودم فکر می کردم اگر این جوان پشتش با "بالا" گرم نبود باز غیرت و شهامتش اجازه می داد که با بلندگوی نهاد رهبری این طور فریاد بزند و رجز بخواند؟ خواهش کردم که چند دقیقه یی هم میکروفن را در اختیار ما قرار بدهند. نمی خواستم بپرسم کاریکاتور آن نشریه ی دانشجویی به انجمن اسلامی چه ربطی دارد. نمی خواستم بپرسم شوخی با "خانوم حجاب" چه ربطی به مقدسات دارد. نمی خواستم بگویم که کسی حجاب را زیر سوال نبرده و بحث فقط بر سر سیاسی شدن این امر فرهنگی است....
هیچ کدام از این ها را نمی خواستم بگویم. فقط می خواستم بگویم : برادر! مگر تو نمی گویی که ما مرده ایم؟ بالای سر مرده که عربده نمی کشند! همین عربده ها دست تو و دوستانت را رو می کند. همین قرآنی که بی شرمانه بر سر نیزه کرده ای نشان وحشتی است که حتا از مرده ی ما داری. برادر! زیاد هم در مرگ ما شادی نکن. ققونس وار آتشمان می زنند و باز از لابلای سوختن آغاز می شویم.
اما میکروفن را به ما ندادند. گفتند مال بیت المال است.
راست می گفتند. یادم نبود که در دوره ی حزب ا...، بیت المال هم ملک شخصی این عزیزان است. بلافاصله بعد از این که پایان تجمع را اعلام کردند، با شتاب رفتند و در حال رفتن یک از دخترهای بسیجی که بلندگو را با خودش می برد با خنده و کیف زیادی به من گفت: «حالا برو داد بزن تا جر بخوری!» از بالای پله ها نگاه کردم دیدم اکثر بچه ها هنوز ایستاده اند. نه! نمی خواهم داد بزنم. بعض راه نمی دهد.
کلاسها شروع شده بودند اما بچه هایی که در حیاط بودند شروع کردند به "یار دبستانی" خواندن. لحظه به لحظه تعدادشان بیشتر می شد، بغض کرده و خشمگین. اما دبیر انجمن اسلامی جلو آمد و از همه خواهش کرد که سر کلاس بروند و بهانه دست کسی ندهند.
فردا دیدم روی بورد بسیج نوشته: «در پایان مراسم دیروز عده ی اندکی از دانشجونماهای معلوم الحال وابسته به انجمن اسلام ستیز، قصد ایجاد تشنج داشتند که با هوشیاری دانشجویان آگاه به مقصد شوم خود نرسیدند»
در دلم به این همه راستگویی آفرین گفتم.
فاصفح عنهم و قل سلام فسوف یعلمون
2
نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 13:36  توسط امیرحسین
|
چو ایران نباشد تن من مباد
امروز واقعا روز بیاد ماندی و هیجان انگیزی برای من بود چون فکر می کنم برای اولین بار بود که چنین جمعیت بزرگی به طور خودجوش و فقط برای یک هدف مدنی و فرهنگی حاضر شدن دور هم جمع بشن . منظورم تجمعیه که به دعوت کمیته ی دانشجویی دفاع از پاسارگاد ساعت ۱۰ تا ۱۱:۳۰ صبح جلوی سازمان میراث فرهنگی به شکل قشنگ و باشکوهی برگزار شد.

بخاطر تعداد زیاد تجمع کنندگان کسی موفق به شیطنت نشد چون هر کس می خواست شعار انحرافی یا حرکت ناجوری انجام بده خودبخود بین جمعیت محو می شد. جمعیتی که به حق نماینده ی همه ی اقشار مردم بود. درسته که این حرکت دانشجویی بود اما از کاسب و کارمند بگیر تا خانوم خانه داری که با بچه ی کوچولوش اومده بود همه با ما همنوا شدن تا عشقی رو که به بوم و بر و ریشه شون دارن فریاد بزنن.
البته در طول کار اتفاقهای بامزه هم کم نیفتاد و کلی خندیدیم! مثلا در شرایطی که همه پلاکاردها جلمه هایی از قبیل: "پاسارگاد را نجات دهید" و "میراث ایران میراث بشریت است" و "آبگیری سد سیوند را متوقف کنید" و از این حرف ها بود، یک نفر هم اون وسط پلاکاردی دستش گرفته بود که روش نوشته بود: "مارادونا رو ول کن، غضنفر رو بچسب"! بالاخره هم معلوم نشد غضنفر و مارادونا دقیقا استعاره از کیا بودن.
یه پیرمرد باحالی هم اومده بود و وسط اون هیر و ویری دو تا کفش پاره پوره ی عهد شاه وزوزک دستش گرفته بود و می گفت: "آقا! خانوم! این کفشا رو از من بخرین!" اگه دلتون براش سوخت، سخت در اشتباهین چون خودش کفش کیکرز اصل پاش بود!
اتفاق جالب دیگه هم این بود که اون وسط ها ناگهان دیدیم جوانک درشت هیکلی از اون دور داره "زنده باد کورش" گویان با فریاد و هوار و فغان میاد. آقا ما رو می گی بدجوری کپ کردیم، گفتیم این حتما اومده درگیری و تشنج ایجاد کنه این بود که چند تا از دوستان فوری پریدن و ساکتش کردن. وقتی دیدیم خیلی بهش برخورده و بق کرده فهمیدیم که ظاهرا زود قضاوت کردیم و طرفمون رو عوضی گرفته بودیم. این بود که باز یکی از دوستان رفت جلو و باهاش صحبت کرد. اون هم گفت که می خواد چند تا بیت از شاهنامه رو بخونه. دوستان هم واسه این که از دلش در بیاد فرستادنش بالا و این شد که با شور و حرارت زیادی شروع به خوندن کرد:
"...چو ایران نباشد تن من مباد
بر او سر به سر زنده یک تن مباد..."
اونقدر از ته دل و با تمام وجود و با صدای رسا این ابیات رو می خوند که همه تحت تاثیر قرار گرفته بودن.
در کل خیلی تجربه ی فراموش نشدنی و زیبایی برای من بود. البته سر این که تعداد جمعیت چقدر بود اختلاف نظر وجود داشت. از ۴۰۰ نفر می گفتن تا۱۰۰۰نفر. دلیلش هم اینه که ما هیچ کدوم تجربه ی تخمین زدن تعداد جمعیت رو نداریم. ولی من فکر می کنم تقریبا حول و حوش ۵۰۰ تا ۶۰۰ نفر بودیم. البته خبرگزاری میراث فرهنگی در گزارش اعجاب انگیز خودش جمعیت رو ۲۵۰ نفر ذکر کرده ( احتمالا دوستان یا شمردن بلد نیستن یا ۲۵۰ نفر رو نمی دونن چند نفره!). البته این خبرگزاری از این سخنان گهربار شاخدار کم نگفته من جمله این که گفته ما قرار گذاشتیم روز ۵شنبه بریم جلوی وزارت کشور! (خالی بند عزیز لطفا با احتیاط ببندید فردایی هم در کار است). و یک بیانیه یی هم از قول ما گذاشته که فکر نمی کنم هیچ کدوم از کسانی که اونجا بودن روحشون هم از این بیانیه خبر داشته باشه!
پی نوشت:
عکسهای ایسنا از تجمع 1
عکسهای ایسنا از تجمع 2
گزارش ایرنا از تجمع
گزارش ایلنا از تجمع (که این یکی مختصر و مفیده!)
توضیح بسیار ضروری: در بعضی از خبرگزاری ها نوشته شده که روز پنج شنبه قراره تجمع دیگری برای اعتراض به سد سیوند جلوی وزارت کشور برگزار بشه. در همین جا اعلام می کنم که این تجمع هیچ ربطی به کمیته ی دانشجویی نجات پاسارگاد نداره و ما کاملا ازش بی اطلاع هستیم. ما اگر بخوایم اقدامی بکنیم قبلش به طور رسمی اعلام می کنیم و خبرش رو در وب سایت کمیته ی دانشجویی منتشر می کنیم.
2
نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 18:14  توسط امیرحسین
|