هزار و چهارصد سال پیش، علی بن ابی طالب پس از شنیدن خبر درآوردن خلخال از پای یک زن یهودی فرمود: "اگر مسلمانی با شنیدن این خبر از غصه بمیرد، سزاوار است و بر او ملامتی نیست".
هفته ی گذشته، حضرت آیت الله احمد خاتمی امام جمعه ی حکومت عدل اسلامی در نماز جمعه درباره ی قتل یکی از هموطنان این فرمایشات را کردند: "در اغتشاشات اخير، يك خانم كشته شد، اوباما برايش اشك تمساح ريخت و غرب معركه گرفت. هر عاقلي كه فيلمش را ببيند متوجه ميشود كار خود اغتشاشگران است. بهگونهاي كه از جايي كه ماشين اين خانم هم پارك شده است عكس گرفتهاند. اين خانم در كوچه خلوت بوده است. در كوچه خلوت كه نميكشند، دستگير ميكنند. معلوم است كه اگر كار نظام بود، در خيابان برخورد ميكرد. اغتشاشگران برنامهريزي كرده بودند كه بعدا بهرهبرداري كنند".
برخی از دشمنان که حدس می زنم منافق بوده اند، خواستند از آن فرمایش امام علی برای بدنام کردن نظام استفاده کنند اما توجه نداشتند که امام علی آن جمله را درباره ی درآوردن خلال از پا فرموده بودند، نه قتل. قتل که دیگر این همه ناراحتی ندارد.
و اما چند سؤال بی ربط از مظهر مستطاب امام جمعه ی عادل باتقوا:
۱. برخی (که حتماً مغرض و کج فهمند) می گویند معنای سخن شما این است که نظام مردم را در کوچه دستگیر می کند و در خیابان می کشد. اگر سخن شما معنای دیگری می دهد لطفاً از اشتباه درشان بیاورید.
۲. بقیه ی کسانی هم که کشته شده اند، در کوچه ی خلوت بوده اند؟ پس چرا اغتشاشگران از آنها فیلم نگرفته اند؟ فقط از این یکی می خواستند بهره برداری کنند؟ بقیه را الکی کشته اند؟
۳. اگر ممکن است فرق دقیق کوچه و خیابان، و فرق دقیق خلوت و شلوغ را جهت تنویر افکار عمومی و به منظور جلوگیری از سوءاستفاده ی معاندان نظام توضیح دهید و منتشر بفرمایید.
۴. ما وقتی این فیلم را دیدیم، متوجه نشدیم که کار اغتشاشگران است. از آنجا که فرمودید هر عاقلی متوجه می شود، خواهشمند است راهنمایی بفرمایید که چه کنیم تا ما هم مثل شما عاقل بشویم؟
5. اگر این دفعه اغتشاشگران در خیابان کسی را بکشند شما باز هم در نماز جمعه اعتراض خواهید فرمود یا آن اشکالی ندارد؟
6. با توجه به این که در همین سخنرانی فرمودید معترضین، باغی و محارب هستند و حکم باغی و محارب هم مرگ است، این سؤال پیش می آید: اغتشاشگرانی که آن خانم را کشتند، چه بهره برداری از این کار می خواستند بکنند؟ آیا می خواستند به دروغ بگویند که نظام، معترضان و مخالفان خود را سزاوار مرگ می داند؟ ببین بی شرفها چه دروغها که به نظام نسبت نمی دهند!
چند سؤال هم از رییس جمهور منتخب و محبوب ملت ایران، حامی مستضعفین، خصم مستکبرین، افشاگر مفسدین، چشم و چراغ اسلام و مسلمین، دکتر احمدی نژاد داشتم. بسیار کار خوبی کردید که ده روز پس از مرگ این خانم، به قوه ی قضاییه دستور پی گیری دادید. اما خواهشمند است برای بستن دهان یاوه گویان و بدخواهان به این سؤالات نیز پاسخ مقتضی مرحمت بفرمایید:
۱. یک هموطن توسط اغتشاشگران و دشمنان اسلام کشته شده، آدم ده روز بعد عکس العمل نشان می دهد؟ چطور وقتی هنوز شورای نگهبان صحت انتخابات را تأیید نکرده بود، با عجله برای خود جشن گرفتید؟ ولی این ده روز طول کشید؟ نمی گویید دشمنان در کمین نشسته اند و ممکن است شبهه درست کنند؟
۲. قوه ی قضاییه برای پیگیری حقوق مردم و جستجوی قاتل شهروندان، به دستور شما نیاز داشته؟ یا این که این نامه ی جنابعالی، خدای ناکرده جهت رفع اتهام از خود بوده؟
۳. آمار رسمی از کشته شدن هفده نفر و آمار غیر رسمی از کشته شدن بیش از پنجاه نفر در ناآرامی های اخیر حکایت دارد. برای بقیه ی کشته شدگان نامه مرقوم نمی فرمایید؟ یا این که آنها داخل آدم نبودند؟
۴. هزاران نفر از شهروندان در روزهای اخیر مورد اصابت باتوم و کابل افرادی که لباس یگانهای ویژه و ًمأموران نظامی بر تن داشتند (ولی همه ی مردم می دانند که اغتشاشگر و منافق بوده اند و قصدشان لابد بدنام کردن نظام بوده)، قرار گرفته اند. بسیاری از این شهروندان به شدت مجروح شده اند. حتماً آدم باید بمیرد؟ برای آنها دستور رسیدگی صادر نمی فرمایید؟
۵. یک نامه هم با دست مبارک برای صداوسیما مرقوم بفرمایید و بپرسید در چند روز اول پس از کشته شدن این خانم، که رسانه های تمام دنیا عکسش را نشان دادند و درباره اش مطلبها نوشتند و هنرمندان برایش شعرها سرودند و آهنگها خواندند و نقاشی ها کشیدند و ... چرا صداوسیما هیچ خبری از او منتشر نکرده بود و در عوض تصویر شیشه های شکسته و اتوبوسهای سوخته را روزی چندین نوبت پخش می کرد؟ یعنی شیشه ی مغازه از جان هموطنان عزیزتر و مهمتر است؟
با تشکر و به امید این که دروغگو و ظالم، ذلیل و روسیاه شود

از جون بائز آهنگهای قشنگی شنیده بودم. هیجان زده شدم وقتی دیدم برای مردم ایران پیام داده:
"جهان با شما قدرت مقاومت بی خشونت را دریافت. در غریو سکوتتان شنیدیمش و در چشمانتان دیدیمش، آنگاه که آرام و صلح جو در برابر دستگاه وحشت نشسته بودید. شهامتتان ما را تکان داد و از ایثارتان الهام گرفتیم. از این که زنده ام تا شاهد جنبش شما باشم، احساس خوشبختی می کنم. دعاهایم، عشقم و پشتیبانیم نثارتان
جون بائز".
"عشق را مجالی نیست
حتا آنقدر که بگوید
برای چه دوستت می دارم
والاهه اینو هم یکی دیگه می گفت:
سرو لرزونی که وسط چارراه هر ور باد، وایساده بود
احمد شاملو"
سلام آقای موسوی
زیاد امیدوار نیستم که این سطور را بخوانید. ولی با این که نمی شناسیدم، احساس می کنم می دانید که مثل پدر نداشته ام دوستتان دارم. برای شما اسم من چه فرقی می کند؟ من یکی از هزاران جوانی هستم که تمام آنچه را که در دست داشتم برای انتخاب شدن شما گذاشتم. قبل از انتخابات وقتی که دوستداران شما در تهران، حتا جوانهای پایین شهر به ونک و تجریش می رفتند و شادی می کردند، من و صدها نفر از خواهران و برادران نستوهم که هیچ گاه فراموششان نمی کنم، می رفتیم پایین شهر تا برای شما رای جمع کنیم. آقای موسوی، ما روزهای اول بلد نبودیم چه کار باید بکنیم. فحش می شنیدیم، حتا سنگ می خوردیم. اما کم کم یاد گرفتیم. و سرانجام در یکی دو هفته ی آخر، ما، بله ما جوانهایی که اسممان "فاسد" و "بچه سوسول" بود، با این پاهای پینه بسته و کفشهای پاره و تنهای عرق کرده و قلبهای عاشق خستگی ناپذیر، سرنوشت این کشور را عوض کردیم.
دو گروه بودند که ما آن روزها در برابرشان مقاومت کردیم. یکی خشکه مقدسهایی که فکر می کردند جوان یعنی مجرم. فکر می کردند آزادی یعنی فساد. فکر می کردند شما را آمریکا فرستاده تا دین و ایمان مردم را ازشان بگیرید. به شما می گفتند دشمن اهل بیت. شما که قامت استوار و دستان آزاده ات برای من بوی قصه هایی را می داد که وقتی کودک بودم پدرم از علی (ع) برایم می گفت و مرا از هوش می برد. گروه دیگر، تحریمی ها بودند. آنهایی که خود را خیلی روشنفکر و چیزفهم حساب می کردند و هرکس را که مثل آنها نبود، عوام و نفهم. می گفتند شما هم مثل بقیه ای و با آمدن شما هیچ اتفاقی نمی افتد. می گفتند ما جوانیم و نمی فهمیم. می گفتند باید رفت خانه و خوابید تا سوپرمنی پیدا شود ما را نجات دهد. و اگر هم نیامد، دلمان خوش خواهد بود که اقلاً شناسنامه مان تمیز است.
آقای موسوی! هنوز این مقاومت ادامه دارد. امروز هم این دو گروه که ظاهراً ضد هم هستند، مثل دو تیغه ی قیچی سعی دارند حقانیت حقیقتی را که شما چون سرو رویش ایستاده ای، قیچی کنند. اما غافلند از این که حقیقت با هیچ تیغی تکه تکه نمی شود. بقول گاندی: "حقیقت خودش برای خودش کافی است. حقیقت خواهد ایستاد، حتا اگر هیچ حامی و پناهی جز خودش نداشته باشد". از یک طرف صداوسیما و روزنامه های ایران و کیهان و ... سعی می کنند به دروغ طرفداران شما را "اغتشاشگر و عامل بیگانه" بخوانند و از طرف دیگر تحریمی ها نیز بیکار نیستند. دیشب که صدای آمریکا را می دیدم، کاریکاتوری را نشان می دادند که سعی می کرد بگوید شما در رهبری جنبش مردم کوتاهی کرده اید. خارج نشینان فسیل شده ای را دیدم که سعی می کردند بگویند شما عرضه ی ایستادگی بر حقوق مردم را ندارید و مردم باید شما را فراموش کنند و به جاش قربان آنها بروند.
دلم می خواست صاعقه یی بودم و یک لحظه برق می زدم و پرده ی تمام این دروغها را می سوزاندم و پاره می کردم. دلم می خواست صدایم به آنها می رسید تا بگویم: اگر شما خیلی پخ هستید، اگر جرأت دارید، رها کنید آن تلویزیونهای ماهواره یی وامانده را. بیایید به ایران و به صوف مردم بپیوندید. روز سی خرداد که مردم با گلوله کشته می شدند، از میان شماها نبود آن سروقامتی که غسل شهادت کرد و به صفوف مردم در خیابان جیحون پیوست و سه بار فریاد زد: "مرگ بر کودتا، مرگ بر کودتا، مرگ بر کودتا". شماها آن روز در سنگرهای مجازی تان قایم شده بودید و مثل همیشه از راه دور حرفهای گنده گنده می زدید. صدای شماها به یمن تلویزیونهای ماهواره یی به تمام جهان مخابره می شود. ولی تاریخ گواهی خواهد داد که صدای مردی که در خیابان جیحون با بلندگوی فکسنی دستی با مردم حرف زد، از صدای شما بلندتر است. چون صدای او صدای حقیقت است. صدای سرو لرزانی که وسط چارراه هر ور باد، در حالی که مشاوران و اعضای ستادش در زندان بودند، در حالی که تمام راههای ارتباطش با مردم قطع شده بود، در حالی که خودش و خانواده اش در معرض خطر محاکمه و حتا مرگ بودند، تا پای جان روی حقیقت ایستادگی کرد. این شما بودید که از مردم جا ماندید و انتخابات را تحریم کردید و حالا می خواهید به زور رهبر جریانی بشوید که در شکل گیری آن کوچکترین نقشی نداشتید. دلم می خواهد اینها را بگویم، اما من بدون رسانه، صدایم به کجا می رسد؟
آقای موسوی! ما از تاریخ آموخته ایم که رنج ایستادن بر حقیقت را خودمان تحمل کنیم. ما آموخته ایم که اگر روی حقیقت بایستیم، پیروز می شویم. آموخته ایم که دروغ حتا اگر از چهار طرف حمله بیاورد و آسمان را تاریک کند، در نهایت قدرت محدودی دارد. ما همان جوانها هستیم که شما به ما اعتماد کردید و ما به شما اعتماد کردیم. شاید جنبش ما فعلاً شکست خورده باشد اما در نهایت پیروز است زیرا ما شکست اخلاقی نخوردیم. به اعتماد هم خیانت نکردیم. بقول شاملو من و تو عشق را و انسان را رعایت کردیم، خود اگر شاهکار خدا بود یا نبود. بگذار هر چه می خواهند بگویند. ما اگر رسانه نداریم، در عوض همان پاهایی که آماده ی پینه بستن بودند را داریم، همان قلب های عاشق خستگی ناپذیر را داریم. می گویند کلمه ی "انقلاب" از "قلب" می آید. ما با همین قلبهایمان انقلاب شما را پیروز خواهیم کرد.
الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل الملائکة علیهم الا تخافوا و لا تحزنوا
کسانی که گفتند خدای ما حقیقت است و سپس روی این حرف مقاومت کردند، فرشتگان را بر آنان نازل می کنیم که: "نترسید و غمگین نباشید".
"حاضرم برای آرمانهایم کشته شوم
اما آرمانی ندارم که به خاطرش کسی را بکشم
گاندی"
چهره ی شهر با دو هفته قبل خیلی فرق کرده. دو هفته ی قبل ما مثل بچه ها شاد و خوش و نغمه زنان بودیم. خیابانها پر از مردم امیدوار و پرانرژی بود. هیچ کس پیش بینی نمی کرد ویرانی امروز را. امروز چهره ی شهرم پر از غبار و افسردگی و گرد مرگ بود. تصاویر کسانی که روز شنبه کشته شدند برای همیشه در وجدان جمعی ایرانیان باقی خواهد ماند. که بقول شاملو، کشتگان امسال عاشق ترین زندگان بودند.
نمی دانم از این تلخ تر چه سرنوشتی را می شد برای مردم این سرزمین پیش بینی کرد. مردمی که با تمام مشکلات، از حکومت خود قهر نکردند. در انتخابات شرکت کردند و امیدی معصومانه داشتند که وضعشان فقط کمی بهتر شود و به همین راضی بودند. مردمی که وقتی احساس کردند رأی شان نادیده گرفته شده و حقشان پایمال شده و خودشان تحقیر شده اند، به خیابانها آمدند و یکی از مسالمت جویانه ترین و زیباترین و مدنی ترین اعتراضات مردمی در تاریخ را به دنیا نشان دادند. صداوسیمای جمهوری اسلامی آنها را اغتشاشگر نامید و شکسته شدن شیشه ها را به گردنشان انداخت، اما باز هم خشمگین نشدند و برای این که بهانه دست کسی ندهند، تجمع هایشان را با سکوت کامل و بدون کوچکترین درگیری ادامه دادند. اما دیروز با این مردم که این قدر پاک و کودکانه امیدشان را نشان می دادند،به بیرحمانه ترین شکل با باتوم و کابل و گلوله پاسخ داده شد و به گزارش سی ان ان، حداقل نوزده نفر از آنها کشته شدند.
اما این همه ی ظلم نیست. ظلم وحشتناکتر اینجاست که صداوسیما هنوز اعلام می کند که اینها مشتی اغتشاشگر و اوباش و نوکر بیگانه و ... بوده اند. دیروز که گارد ویژه با کابل و باتوم بر سر و صورتم می کوبید، خیلی دردم آمد اما وقتی این دروغهای صداوسیما را می بینم بیشتر دردم می آید. چون دیده ام زن و مرد، کودک و بزرگ، پیر و جوان را که میلیونی در خیابان حاضر می شدند و هیچ چیز بیشتر از حقشان را نمی خواستند. نه اوباش بودند نه نوکر بیگانه. نه شیشه می شکستند نه بانک آتش می زدند. آنها بی دفاع کشته شدند و امروز نامشان شده اراذل و اوباش. خدایا باور کردن این ظلم از توان ذهن من خارج است.
اما باز هم یک ظلم بزرگتر باقی مانده که کسی درباره ی آن سخن نگفته است. و آن القای حس "نفرت" است. بزرگترین ظلم این است که مردمی که با حسن نیت به حکومت خود نگاه می کردند و اعتراضشان را به شکل مدنی و بی خشونت و معصومانه پیش می بردند، تمام آن امید و شادی زیبایشان را تبدیل به حس مخرب استیصال و نفرت و کینه کنی.
نمی دانم چه طور، اما باید برای این مردم توضیح داد که مقاومت در برابر این حس نفرت، بخشی از مقاومت آنها است. ما مقاومت نمی کنیم که ضدیتمان را با فلان شخص یا فلان سیستم نشان دهیم. ما مقاومت می کنیم که با "آزادی" برسیم. با سرنگون شدن این رژیم و آن رژیم مشکل ما حل نمی شود، مقصد ما "آزادی" است و آزادی همان حقیقت است و حقیقت همان عشق و صلح و دوستی است. و این مقصدی است که از راه نفرت به دست نمی آید. از راه نفرت، فقط می توان به مقصد نفرت رسید و تاریخ گواه این سخن است. بقول مارتین لوترکینگ: "با نفرت نمی توان بر نفرت غلبه کرد، اما با عشق می توان". ممکن است دیگر نگذارند در خیابانها جمع شویم، اما عشق و امیدمان را نمی توانند از ما بگیرند. باید برای حفظ این عشق و این امید، مقاومت کنیم.
پیروزی ما در گرو مقاومت در برابر این حس نفرت است. ما نباید متنفر شویم. نه به خاطر این که طرف مقابل ما نفرت انگیز نیست، بلکه به خاطر این که خود ما نباید روش ناقض آزادی را بپذیریم. زردشت جمله ی زیبایی دارد: "ببخش، نه به خاطر این که دشمن تو شایسته ی بخشیده شدن است. بلکه به خاطر این که خود تو می ارزی که از چنگال نفرت آزاد شوی".