تبليغاتX
عبور از راه بی نقشه
نور می‌شم، ستاره مي‌شم، دشتو چراغون مي‌كنم

قصه‌هاي كودكي من، اسپايدرمن و اين‌ها نبودند. پدرم برايم نوار قصه‌ي "حسن و خانوم حنا" و "خرگوش‌ها و ستاره‌ها" و "خروس زري پيرهن پري" و ... را خريده بود، و من هيچ وقت، هيچ وقت ديگر آن طعم "قصه" را پس از آن نچشيدم. اصلن انگار ديگر دنيا "طعم" ندارد، نه؟ بي‌عمر زنده‌ام من و اين بس عجب مدار.

وقتي توي نمايشگاه كتاب، غرفه‌ي "ابتكار" را ديدم خيلي خوشحال شدم. از مسؤول غرفه پرسيدم كه آيا از كتاب‌هاي قديمي‌شان چيزي دارند؟ وقتي كتاب "خرگوش‌ها و ستاره‌ها" را به دستم داد، حسابي ذوق كردم و حتا بغضم گرفت. مي‌دانم كه احمق هستم، اما حماقت تنها چيز دوست‌داشتني‌يي است كه هنوز برايم باقي مانده.  

امشب دوباره آن را خواندم و يك كودك گنده‌ي ريش‌دار شدم. امشب دوباره خرگوش‌ها به دشت آمدند، دوباره دنبال دشت هويج گشتند و خرگوش دانا يادشان داد كه دشت هويج، توي دست‌هايشان است و براي خودشان هويج كاشتند، دوباره روباهه پيداش شد و دور دشت‌شان سيم خاردار كشيد و رويش نوشت: "ملك خصوصي روباه". دوباره خرگوش كوچولوها ريختند سرش و خرگوش دلاور دمبش را چيد. دوباره روباه دم‌بريده كينه به دل گرفت و مترسك "شترگاوپلنگ" ساخت،‌ دوباره حيوانات دشت يك‌كلاغ‌چل‌كلاغ كردند و خرگوش ها را از مترسك ترساندند و باز صداي خرگوش دانا در گوشم پيچيد كه گفت: "هيچ چيز نمي‌تواند شما را از بين ببرد مگر ترس شما. اين روباه دم‌بريده است كه از شما مي ترسد. يادتان هست وقتي به او حمله كرديد چه طور با ترس پا به فرار گذاشت؟" باز خرگوش‌ها گوش ندادند و دور خرگوش خودخواه جمع شدند كه مي‌گفت: "همان اول كه روباه گفت روزي يك خرگوش به من بدهيد، بايد مي‌گفتيد روي چشم. اما به حرف خرگوش دانا گوش كرديد و دم روباه را چيديد. روباه هم عصباني شد رفت با شترگاوپلنگ برگشت. شما هنوز خيلي مانده تا روباه را بشناسيد". دوباره خرگوش دلاور تنهايي به جنگ روباه رفت و صدايش در گوشم پيچيد كه وقتي روباه به‌ش گفت: "خاك مي‌شم دود مي‌شم چشماتو گريون مي‌كنم"، جواب داد: "ستاره مي‌شم،‌ نور مي‌شم، كوهو چراغون مي‌كنم".  دوباره فردا صبح كه خرگوش‌ها، پوست خونين خرگوش دلاور را آويخته روي دست مترسك ديدند، ترس و نااميديشان بيشتر شد و به حرف خرگوش خودخواه گوش كردند كه مي‌گفت: "مگر روباه چي مي‌خواد؟ روزي يك خرگوش ناقابل. ولي افسوس، خرگوش دانا شما رو گول زد. دم روباه رو چيديد. اگر من جاي روباه بودم، همه‌ي شما رو يك جا لت و پار مي‌كردم. حالا هم دير نشده، من مي رم با زبان چرب و نرم از روباه عذرخواهي مي‌كنم و مي‌گم: اي روباه بزرگ، لطف و مرحمت كنيد بذاريد خرگوش‌ها از اين صحراي هويج، لقمه هويجي بخورند." باز هم هيچ خرگوشي داوطلب قرباني شدن نشد و خرگوش خودخواه هم كه خودش پيشنهاد داده بود گفت: "اگر من كشته شوم، كسي نيست كه برود با جناب روباه حرف بزند". و دوباره...

دوباره قامت خرگوش دانا را ديدم كه حاضر بود اولين قرباني شود. دوباره صداي قلب ناآرامش را شنيدم كه همه‌ي خرگوش‌ها را بي‌قرار كرد؛ آنقدر كه كوه از صداي قلب‌شان لبريز شد، و همه يكصدا از خرگوش دانا خواستند كه زنده بماند. و دوباره قلبم صداي قشنگش را شنيد كه  جواب داد: "اگر همه‌ي شما امشب همراه من به دشت بزرگ بياييد، من زنده مي‌مانم. آن وقت دشت بزرگ، از ستاره‌هاي كوچك ستاره‌باران مي‌شود. ستاره‌ها آن‌قدر زياد مي‌شوند كه هيچ كس جرأت نمي‌كند به ما نزديك شود." و خرگوشي پرسيد: "اگر ستاره‌ها نيامدند چي؟"

و دوباره، بعد از اين همه سال،‌ ستاره‌ها آمدند. ستاره‌ها آمدند خدايا! دشت از برق چشمان خرگوش‌ها ستاره‌باران شد. و من به اندازه‌ي تمام اين سال‌ها كه دشت خاموش بود، بغض كردم.

2 نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 22:46  توسط امیرحسین  | 

جشن کتاب سوزی

این چند روزه توی نمایشگاه بین المللی (!) کتاب تجربیات خفن و گرانقدری به دست آوردم. مردمي كه قدم رنجه مي كنند به نمايشگاه كتاب تشريف‌فرما مي‌شوند، دو دسته‌اند. يك عده حاضرند بيست-سي‌هزار تومن بالاي ساندويچ و نوشابه و هله هوله بسلفند اما وقتي پشت جلد كتاب را نگاه مي كنند جيغ بنفش مي‌كشند كه: "چي ي ي ي ي؟؟!!! دو هزار تومن؟ چه خبره آقا؟ چه خبره؟" و دسته‌ي دوم فقط با حسرت نگاه مي‌كنند و مي‌گويند: "كاش ارزون‌تر بود. ما دانشجو يا فلان هستيم، برامون مقدور نيست".

اين است كه ملت به جاي كتاب خريدن،‌فقط تماشا مي‌كنند. بعضي‌ هم مي‌ايستند به بحث‌هاي خنده‌دار كه تفريحات ما در اين چند روز، در ميان خستگي و بي اكسيژني (خداوكيلي اونجا هم جاي نمايشگاهه؟ قرار نبود اونجا نماز بخونن؟) و غيره، فقط همين بحث‌هاي علمي ملت فرهنگ‌دوست است. يكي مي‌آيد به كتاب "تأثير آيين مهر بر شعر حافظ" گير مي‌دهد كه: "قا! حافظ شيعه بوده! اين كتابها چي چيه شما در‌مي‌آريد؟ خجالت! وقاحت!"  آن يكي گير مي دهد به كتاب "فلسطين، صلح به جاي تبعيض نژادي" و پدرانه نصيحت مي‌كند كه: "جوون! خسته شديم از فلسطين، يه حرف جديد بزنين!" من هم بايد توضيح دهم كه پدر جان بنده جيمي كارتر نيستم به خدا. فقط فروشنده‌ام و بس.

اين را هم بگويم كه بيشترين فروش، متعلق به كتابهاي "آشپزي"، "موفقيت در سه سوت"، "پرسش و پاسخ به مسائل جنسي"، "عذاب قبر" (اين يكي با تصاوير وحشتناك بازي‌هاي كامپيوتري چاپ شده و خيلي طرفدار دارد) و ... است. حالا شايد بعد از نمايشگاه باز هم بنويسم از اين جشن كتاب.

2 نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 7:59  توسط امیرحسین  | 

معاد، شاملو، حافظ

بين نسخه هاي مختلف ديوان حافظ، شاملو را از همه بيشتر دوست دارم. شاملو آكادميسين نبود  اما دركي حسي و دروني از حافظ داشت كه آدم مي تواند به دريافتهايش اعتماد كند. به همين خاطر، زماني كه مقدمه اش بر ديوان حافظ را خواندم، ابتدا جاخوردم از اين ادعايش كه مي گفت: "حافظ همانند خيام، معاد را منكر بود". وبلافاصله رگبار ابيات بود كه بر حافظه ام جاري مي شد در تاييد معاد. دلايل شاملو را براي ادعايش در اين جا نقل مي كنم:

"به گفته ي ديدرو، اگر وحشت از جهنم را از يك مسيحي دو آتشه ازاله كنيد، همه ي اعتقاداتش را از او سلب كرده ايد. ... به سير فكري اين ابيات توجه كنيد:

بيار باده كه در بارگاه استغنا

چه پاسبان و چه دربان، چه هوشيار و چه مست...

يا

سوداييان عالم پندار را بگوي

سرمايه كم كنيد كه سود و زيان يكي است...

يا

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه

چون نديدن حقيقت ره افسانه زدند..."

 

و چند تا بيت ديگر هم آورده بود كه مضمون همه شان نفي "ترس" بود. اما جالب اين جاست كه مضمون هيچ كدام از اين ابيات، نفي "معاد" نيست. ماجرا چيست؟ كليد مسأله فكر كنم در همان جمله ي اول شاملو است كه نشان مي دهد مفهوم معاد را معادل ترس از عذاب بعد از مرگ فرض كرده است. من به ش كاملاً حق مي دهم. فرض بر اين است كه اصول هر مكتبي را بايد از داعيه داران آن مكتب پرسيد. و بدبختانه الان داعيه دارن اسلام كساني هستند كه اصول آن را همين طور معنا مي كنند؛ پس حرجي بر شاملو نيست.

اما در قرآن مسأله ي عذاب، ربطي به مسأله ي معاد ندارد. در قرآن بر خلاف تصور عوام، (بيشتر اين عالمان ديني هم خودشان جزو عوام هستند) عذاب موكول به پس از مرگ نشده است. "لهم عذاب" يعني عذاب مي كشند، صحبتي از جهان بعد از مرگ نيست. فقط مي گويد بهره شان عذاب است. آن هم چه طور؟ "بما كانو يكذبون" يعني توسط تكذيبشان. اين يك مسأله ي بديهي است كه هرگاه واقعيت را انكار كنيم، در مواجهه با واقعيت عذاب مي كشيم. اگر شنبه از خواب بيدار شوي و بگويي امروز جمعه است و سركار نروي، غيبت مي خوري و توبيخ مي شوي. به همين سادگي. حالا قرآن همين را به لايه هاي عميق تر حيات تعميم مي دهد. خود قرآن هم ادعاي اين راندارد كه حرفي جديد است، بلكه خودش را "ذكر" و يادآوري همان اصول فطري و بديهي مي داند. در اين جا هم يادآوري مي كند كه بابا! حواست باشد اگر واقعيت را تكذيب كني و صورت هاي ذهني خودت را جايگزين سير واقعي هستي كني، در عمل به تناقض برمي خوري و عذاب مي كشي. اين حرف عجيبي است؟

و اما معاد، مفهومي يكسره متفاوت است. معاد يعني ادامه ي حيات. يعني نفي مرگ. يعني كه چيزي در جهان از بين نمي رود، تنها شكلش تغيير مي كند. بقول مهدي بازرگان، قانون بقاي ماده و انرژي هم يك بيان از اصل معاد است. بر مبناي اصل توحيد، هويت هاي جداگانه ي پديده ها، اعتباري هستند و اصالت ندارند. هر پديده و هر "هستنده"، عين ربط و نياز به "هستي" است، آن گونه هستي كه نيستي و عدم در آن گذر ندارد. و آنچه كه ما "مرگ" مي مانيم، به معناي "معدوم" شدن پديده نيست. پديده، هنگامي كه هويت اعتباري خودش را از دست مي دهد، به ديار "عدم" نمي رود، اصلاً عدمي در كار نيست، بلكه به "هستي" باز مي گردد، "معاد" يعني بازگشت. "مرگ" هميشه يكي از بزرگترين ترسهاي انسان بوده،‌ ترسي كه عملاً روي زندگي سايه مي اندازد و لذت حيات را فرومي كشد. و "معاد" روشي است تا انسان ها خود را از اين سايه و از اين ترس رها كنند، و بتوانند آزادانه از زندگي خود لذت ببرند. دگرديسي را ببين! ‌كه مفهوم آن به ضد خودش بدل شده امروز. و اصل رهايي بخشي كه  قرار بود علاج ترس بزرگ ما باشد، ،  امروزخودش بيان ترسي بزرگتر شده است. چرا كه عذاب ابدي پرومته وار،‌ از عدم نيز ترسناك تر است.

به نظر من آن ابيات حافظ هم كه نفي ترس از مرگ است، در ضديت با معاد نيست كه هيچ، بلكه احياگر مفهوم واقعي معاد است: از نامه ي سياه نترسم كه روز حشر/ با فيض لطف او صد از اين نامه طي كنم.

و جالب تر و هيجان انگيزتر از همه اين جاست كه شاملوي شاعر هم برعكس شاملوي منتقد، مفهوم معاد را به درستي مي دانست و مي ستود:

نه!

نوميد مردم را

                   معادي مقدر نيست

چاووشي اميدانگيز توست

                          بي گمان

كه اين قافله را به وطن مي رساند

 

 

پي نوشت: نمي دونم چه حالي شدم. غصه نخوردم، اما انگار آب سرد ريخت روي سرم. بابا سزر هم رفت.

2 نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 13:24  توسط امیرحسین  | 

و ما ارسلنك الا رحمة للعالمين

سخن گوی وزارت امور خارجه در کنفرانس خبری اش، درباره ي اين "كشورهايي" كه به پيامبر اسلام و مقدسات اسلامي توهين مي كنند (اساساً كشور نمي تواند به چيزي توهين كند. آدمها هستند كه توهين مي كنند، نه؟) صحبت كرد و اين كه جواب دندان شكن بايد به آن ها داد،‌ وگرنه فكر مي كنند كه مسلمانان روي پيامبر حساس نيستند و بي غيرتند و ...

يك حكايتي از پيامبر اسلام هست كه همه شنيده ايم. مي گويند فردي بود كه هر بار پيامبر رد مي شد،‌ روي سرش آشغال مي ريخت. يك روز پيامبر مي گذشت ديد خبري از اين بنده ي خدا نيست. پرس و جو كرد كه چرا فلاني امروز پيداش نيست؟ گفتند مريض شده. و پيامبر به عيادتش رفت.

بله ما مسلمانها حكايت خوب تعريف مي كنيم، ولي در عمل از اسلام،‌ همين رگ گردن سفت كردنش را بلديم. كه گفت: دلايل قوي بايد و معنوي/ نه رگهاي حجت به گردن قوي. آخ دهنت رو طلا بگيرن جناب سعدي! كاش گوش شنوا هم بود.

واقعاً‌ افسرده مي شوم. يعني يك مسلمان بين اين يك ميليارد و اندي نيست كه از خودش بپرسد اين كسي كه ما برايش غيرت نمايي مي كنيم و يقه جر مي دهيم، شيوه اش چه بود؟ چه اصول راهنمايي را به ما آموزش داد؟ چه طور با آن برخورد تعالي بخش، نظر دشمن اش را نسبت به خودش تغيير داد؟ چرا ما عكس آن را انجام مي دهيم؟ هر از گاهي يك كسي پيدا مي شود مي گويد اسلام خشن است،‌ ما هم براي اين كه حرفش را اثبات كنيم، اين همه زحمت مي كشيم، بيست نفر را مي كشيم، چهل تا ماشين را آتش مي زنيم، شصت تا خانه را خراب مي كنيم... كه چي؟ دفاع از پيامبر بود اين؟ اين جوري كه هر كس هم به حرف يارو شك داشت، حالا مطمئن شد!

بقول ملا حسني، من پيام دارم براي اين سخنگو! حيف كه كارهاي مهم تر از خواندن وبلاگ من دارد. وگرنه مي گفتم آقاي سخن گو جان! يك عمر شما و دوستانتان براي ما موعظه كرديد، حالا شما يك كلام از من بشنو. به امام علي گفتند فلاني در مجامع عمومي به شما توهين مي كند. بايد مجازات شود. علي گفت: مجازات چي؟ جواب فحش، فحش است كه آن را هم نمي دهم. در شأن من نيست.

2 نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:59  توسط امیرحسین  | 

مار و كبوتر

عیسا به پیروانش گفت: "مثل مار هوشیار و مثل کبوتر ساده باشید".

دو آیتی که خدا به موسا داد، يكي عصايي بود كه مار شد و ديگري دستي كه "سفيد بي آزار" شد. از اين دو، اولي را فرعون و ساحرانش نيز داشتند. اما خدا گفت: "موسا نترس، تو برتري". تو چيزي داري كه آنها ندارند. و هرگز نمي توانند داشته باشند. آنها دستشان آلوده به "سوء" و پنهانكاري و دروغ و ظلم است. اما تو دستت "بيضاء من غير سوء" است.

تو غير از هوشياري و زيركي مار،‌ پاكي و سادگي كبوتر را هم داري.

2 نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 19:58  توسط امیرحسین  | 

هاجر

"در قسمت غرب كعبه ديوار كوتاهي است كه نامش حجر اسماعيل است، يعني دامن زني حبشي، يك كنيز و دامني كه اسماعيل ذبيح در آن پرورش يافته است و هاجر در همين جا دفن است و خانه ی خدا مدفن يك مادر و يك زن است و طواف بي‌ دامن هاجر قبول نيست..." (مناسك حج، علي شريعتي)

چند ماه بعد از فاجعه ي يازده سپتامبر، كشيش Max Lucado در یکی از کلیساهای San Antonio طی یک سخنرانی که متن آن چاپ و توزیع شد گفت که از دو فرزند ابراهیم (اسحاق و اسماعیل)، اولي اصالت و اهميت بيشتري داشته زيرا فرزند همسر اصلي ابراهيم، سارا بوده در حالي كه اسماعيل از هاجر، كنيز سياه پوست سارا متولد شده است كه در دوران نازايي خودش براي فرزند آوردن، به ابراهيم هديه كرده بود. و نتيجه گرفته بود كه پس عيسا كه از نسل اسحاق است اصالت بيشتري دارد تا پيامبر اسلام كه از نسل اسماعيل است.

من كاري ندارم كي از نسل كي است و اصلن اين دعواها بر سر چيست. اما دلم غنج مي زند وقتي در نمازم رو به محلي سجده مي كنم كه مي دانم گوشه ي دامن هاجر است. يك "زن"، يك "برده"، و يك "سياه پوست".


پي نوشت۱: سخنراني دکتر محمدي گرگاني در حسينيه ي ارشاد، درباره ی تجربیاتش از مبارزات دهه ی چهل و پنجاه.

پی نوشت۲: مراسم یادبود پیر خدا و قرآن و آزادي، لغو شد. نمي دانم چرا؟ شايد به خاطر نامه يي كه زماني به رهبري نوشته بود.

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 16:24  توسط امیرحسین  | 

كاوه گلستان

توي پست قبلي كلامي از علي شريعتي نوشته بودم. وقتي اين عكس را از آلبوم "انقلاب" كاوه گلستان ديدم، دلم خواست دوباره با خودم تكرار كنم:

"عشق و آزادي خواهر و برادرند، و غصب و اسارت پدر و مادرشان".

2 نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 14:44  توسط امیرحسین  | 

لطفن فيلم را به چيز نكشيد، حتی شما دوست عزیز

نوروز خیلی خوب است. در ایام نوروز در خانه نشسته ام و لنگ هایم را زده ام سینه ی دیفال و از صبح علی الطلوع تا بوق سگ برنامه های شگفتی آفرین صدا و سیما را تماشا می کنم. آن هم چی؟ هر شبکه روزی یک فیلم دارد. خیلی حال می دهد. خدا حفظ کند این برادر ضرغامی را. آن هم چه فیلمهایی! همه کوتاه شده و خلاصه شده. بعضی ها به این کار سانسور می گویند. اما من به آن تدوين جديد مي گويم. چون غالبن خلاقيت زيادي در آنها به كار مي رود و گاهي داستان فيلم به كلي عوض مي شود.

امروز فیلم "هوو"ی داوودنژاد را نشان می داد. از آن جا که ده -بیست بار این فیلم را دیده ام و پلان به پلانش را از برم،‌ از ديدن اين فيلم با تدوين كاملن جديد حسابي هيجان زده و مشعوف شده بودم. موسيقي اش هم عوض شده بود. زنهاي فيلم هم به علت تبرج (!) خبر زيادي ازشان نبود و در تدوين جديد، لحاظ نشده بودند.

تازه پيام هاي بازرگاني را هم با دقت و لذت تمام نگاه مي كنم. مخصوصن از يكيش خيلي خوشم آمده كه مربوط به وزارت ارتباطات و فن آوري اطلاعات است. در اين پيام بازرگاني، خانواده خوشبختي را مي بينيد كه به بركت اين وزارت فخيمه هم تلفن مي زنند هم از اينترنت استفاده مي كنند هم نامه مي فرستند و هم كارهاي شگفت انگيزي از اين قبيل. بعد آقاهه مي آيد و با هيجان مي گويد:

"اين داستان واقعي بود... بله!‌ واقعي بود!"

باورتان مي شود اين داستان واقعي باشد؟ نه!  جان من! ما رو باش كه خبر نداشتيم علم پيشرفت كرده و هنوز با دود به هم خبر می رساندیم.


کلام امروز: عشق و آزادی خواهر و برادرند،‌ و غصب و اسارت پدر و مادرشان. (علي شريعتي)

2 نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 1:33  توسط امیرحسین  | 

ماهي سياه كوچولو

امروز هزار تا کار داشتم. هزار جا باید می رفتم که بیشترش را نرسیدم بروم. توی ترافیک گیر کرده بودم. آخرین کسی که باهاش قرار داشتم زنگ زد و بعد از داد و هوار و فحش به خاطر دیر کردن گفت که دارد می رود و بیشتر از این منتظر من نمی ماند. من هم خیالم راحت شد که دیگر می توانم تا خود خانه پیاده گز کنم. در افکار خودم اسیر بودم و نگاهم به سنگفرش پياده رو بود و توجهی به اطرافم نداشتم که ناگهان...

یک دختر جوان مثل یک فرشته ظاهر شد و يك نايلون جلوم گرفت كه دو تا ماهي سياه كوچولو توش بود. شايد جمله يي هم گفت. يادم نمي آيد. هنوز گيج بودم و نفهميده بودم چه شده است. ظاهرن وقتي ديد كه هاج و واج نگاهش مي كنم، گفت: "هديه س!‌ بگيرين! عيديه" نمي دانستم چه بگويم. ميخ كوب شده بودم. بهت زده و بي اختيار گفتم: "واقعن؟"

-آره!‌ واقعن!

نگاه كه كردم، چند جوان ديگر هم ايستاده بودند كنار هم و به هر رهگذري يك كيسه ماهي عيد مي دادند. تازه كم كم فكرم به كار افتاد و اولين فكري كه كردم اين بود كه حتمن يك نوع تبليغات يا همچو چيزي است. از يكي از پسرها پرسيدم : "براي چي اين كار رو مي كنين؟" گفت: "براي اين كه لحظه ي سال تحويل، كه اين ماهي ها توي تنگ بالا و پايين مي پرن، به ياد ما باشين". و رفت. گفتم: "اما... شما كي هستين؟ من به ياد كي باشم؟"

در حالي كه دور مي شد گفت: "ما چند تا دوست هستيم. دانشجوييم".

رفت. مثل برگي توي باد. نايستاد.

زير لب گفتم: "روح يك جهان بي روحيد شما". به دستم نگاه كردم. همراه با ماهي ها يك تكه كاغذ هم به من داده بودند. كه رويش نه تبليغات بود نه نام و نشاني. فقط نوشته بود:

هيچ مي داني چرا چون موج

در گريز از خويشتن پيوسته مي كاهم؟

زان كه بر اين پرده ي تاريك

اين خاموشي نزديك

آنچه مي خواهم نمي بينم

وان چه مي بينم نمي خواهم...

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 22:20  توسط امیرحسین  | 

بیفتد آن که در این راه با شتاب رود

حالا که انتخابات هر چی بود تمام شد رفت پی كارش:

۱. يك بدفهمي وجود داشت كه مفهوم "تحريم" و "عدم شركت" را به طور دقيق از هم جدا نمي كرد. تقريبن هر كسي كه ذره يي از واقع بيني بهره برده بود، اذعان داشت كه تحريم غيرممكن است و مردم بخصوص در شهرستان ها به طور سنتي راي خواهند داد.

۲. "عدم شركت" كه طرح نيست! اما دوستان براي اين گزينه تبليغ مي كردند!  عدم شركت يعني انفعال و انفعال كه هنر نيست و تبليغ نياز ندارد. هر آدم سردرگمي هم كه نمي دانست بالاخره چه كند و نه تحليلي از شرايط داشت و نه طرح و پلن عملي، به گزينه ي عدم شركت مي رسيد. وقتي از اين دوستان سوال مي شد كه براي بعد از عدم شركت چه برنامه يي دارند سكوت مي كردند.

۳. تحريم يا عدم شركت  (در فضايي كه تحريم سراسري ممكن نيست هر دو گزينه يكي است)، سالهاست كه توسط اپوزيسيون پي گيري مي شود. مگر در عالم سياست چند سال مي توان با يك كارت بازي كرد؟ مسعود بهنود كاملن به درستي گفت كه حريف، مدت هاست دست تحريمي ها را خوانده است و در تمام انتخابات هاي بعد از مجلس ششم، نهايت استفاده را از آنها برده است:

۴. در شرايط فعلي، عدم شركت، كاملن مترادف با تحريم اصلاح طلبان به نفع اصولگرايان است، زيرا برد آن تنها در ميان حاميات بالقوه ي اصلاح طلبان است؛ نه در ميان حاميان اصولگرايان كه به شركت در انتخابات و راي دادن به نامزدهاي اصولگرا، به چشم  تكليف شرعي خود مي نگرند.

۵. پس مي بينيم كساني كه با عدم شركت سعي داشتند دامن خود را از اين بازي (كه معتقد بودند "بازي ما نيست") كنار بكشند، عملن در اين بازي به نفع اصولگرايان بازي داده شده اند. اين فاجعه به اين خاطر اتفاق مي افتد كه دوستان، آنقدر واقع بيني نداشتند كه ذات ديكتاتوري را درك كنند و بفهمند كه فرق نظام ديكتاتوري با نظام دموكراتيك اين است كه در ديكتاتوري، بازي ها به مردم تحميل مي شود. اگر دست خود آدم بود كه بازي را خودش انتخاب كند و از شركت در بازيهايي كه به نفع خودش نمي ديد، مي توانست پرهيز كند، ديگر اسم آن جامعه، جامعه ي بسته نبود. متاسفانه ادعاهاي گزاف همچون طبل غازي گوش فلك را فقط كر مي كند. در عمل، دست همه ي مدعيان خالي مي ماند. و آن فريادهاي بي تامل و شورهاي بي شعور هم در جيب صاحبان قدرت مي رود.

۶. عده ي قليلي هم اين قدر واقع بيني داشتند كه بپذيرند نتيجه ي كارشان جز تحريم اصلاح طلبان نيست. اما ايرادي در اين امر نمي ديدند و اين ايده را مطرح مي كردند كه اصلاح طلب و اصول گرا هيچ فرقي با هم ندارند و هر دو "آدمهاي بدي" هستند. حالا كه مي توانيم بگذار لااقل همين اصلاح طلبان را تحريم كنيم.

۷. براي آن فعال سياسي متاسفم كه هنوز با ملاك خوب بودن يا بد بودن آدمها فعاليت مي كند. اكثر تحريمي ها اين گونه توجيه مي كردند كه: "اصلاح طلبان به اندازه ي كافي در برابر نقض حقوق بشر اعتراض نكرده اند،‌از فرزاد كمانگرها به قدر كافي حمايت نكرده اند و ...". بله شايد اصلاح طلبها به اندازه ي كافي آدمهاي خوب و از خود گذشته ي نيستند كه در هر شرايطي در برابر هر گونه نقض حقوق بشر اعتراض كنند و همه اش به فكر خودشان هستند، اما در ميان همين اپوزيسيون چند نفرشان ایثار محض هستند و هیچ به فکر خودشان نیستند؟ چند نفر از خود ما اين قدر تقوا داريم كه در هر شرايطي در برابر هر ظلمي اعتراض كنيم؟ چند نفر از ما واقعن براي رضاي خدا موش مي گيريم؟ يادم هست وقتي دوستانم روزبهان اميري و نسيم سلطان بيگي در زندان بودند، لوگوي حمايتي شان را در وبلاگم گذاشته بود، اما هميشه اين سوال را از خودم مي پرسيدم كه واقعن به چه انگيزه يي اين كار را كرده ام؟ اگر غرض فقط اطلاع رساني است،‌كه اطلاع رساني آن قبلن انجام شده و خوانندگان وبلاگ من اكثرن خبر دارند. به طور حتم دچار اين توهم نيز نيستم كه با گذاشتن اين لوگو، فوري اين دوستان آزاد مي شوند. پس علت چيست جز اين كه بگويم "آره داداش ما هم رفقامون زنداني ان!" يا اين كه بعدن منتي سر دوستان بگذارم كه "ببينيد من توي وبلاگم از شما حمايت كردم". من از بسياري از گروههايي كه در ايران در زمينه هايي مثل حقوق بشر كار مي كنند متعجبم. چون حقوق "بشر" همان طور كه از اسمش پيداست مساله يي فراملي است و همان طور كه جنسيت و نژاد و طبقه و ... نمي شناسد،‌مرز هم نمي شناسد. آيا ايران تنها ناقض حقوق بشر در دنياست؟ چندبار دوستان به نقض  حقوق بشر توسط دولتهاي آمريكا يا اسرائيل اعتراض كرده اند؟ چند نفر از اين دوستان، حتي در همين مرزهاي خودمان، نه فقط به دولت، بلكه به ديگر ناقضان حقوق بشر اعتراض كرده اند؟ خيلي كم. بعنوان مثال، آيا اين همه نقض سيستماتيك حقوق كودكان، فقط توسط دولت انجام مي شود؟

۸. پس مسأله اين نيست كه اصلاح طلبان آدمهاي خوبي هستند يا نه. مسأله اين است كه حضور يا عدم حضور آنها در قدرت به حال من چه فرقي مي كند. عده يي  از دوستان مي گفتند هيچ فرقي نمي كند. من ديگر حوصله ي استدلال كردن در اين زمينه را ندارم و چيزي كه عيان است چه حاجت به بيان است. زمان خاتمي با زمان احمدي نژاد هيچ فرقي نمي كرد؟ فرق نجفقلي حبيبي با حداد عادل در مجلس،‌براي من همان فرق نجفقلي حبيبي با حجت الاسلام شريعتي در دانشگاه علامه است. همان طور كه براي تمام دانشجويان علامه، دوران حبيبي با الآن از زمين تا آسمان فرق مي كرد، براي ملت ايران هم حضور حبيبي با حضور حداد عادل فرق مي كند،‌ حالا نه از زمين تا آسمان، تو بگو يك درصد. آيا دوستان راه حلي صددرصدي داشتند كه از اين يك در صد چشم پوشيدند؟

۹. راه دموکراسی، راهي طولاني و صعب و دشوار است، آدمهاي خيالاتي و عجول و نق نقو، از اين راه عبور نمي كنند و به فرجامش نمي رسند.

2 نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 17:16  توسط امیرحسین  |